چرا در حالی که معمولا اکثر فیلمهای هالیوودی که در این گونه ساخته میشوند، از سوی منتقدان با عناوینی شبیه به Trash Movie پس رانده میشوند، یک فیلم اروپایی در همین گونه اینچنین قدر میبیند و برصدر مینشیند؟ برای پاسخ به این پرسش، در ادامه مروری خواهیم داشت بر چند نقد کوتاه از چند منتقد معتبر و صاحب نفوذ جهانی که بر این فیلم نوشته شده است و براساس آنها، دیدگاه خود را در نقد این فیلم بسط خواهیم داد:
1ـ راجر ابرت، منتقد نشریه شیکاگو سان تایمز در نقدی که بر یتیمخانه نوشته، اشارهای جالب به گفتهای از هیچکاک دارد که در کتاب معروف مصاحبهاش با فرانسوا تروفو، درباره تفاوت تعلیق و غافلگیری آورده است: اگر مردم راحت سر جاهایشان نشسته باشند و ناگهان یک بمب در آن محل منفجر شود، این غافلگیری است؛ اما اگر آنها راحت و بیخیال روی همان صندلیها نشسته باشند و دور یک میز در حال بازی کارت با هم باشند؛ اما تماشاگر در همین حال بداند که یک بمب ساعتی به زیر همین میز بسته شده و هر آن احتمال انفجار آن میرود، اینجا تعلیق ایجاد میشود. ابرت مینویسد: «بمبی زیر یتیمخانه هست، در حالی که زمان را به طور مشقتباری کش میدهد و منبسط میکند».
لحظهلحظه یتیمخانه را تعلیق فراگرفته است. اگر نکته مهمی در فیلم وجود نداشت، شاید چنین تاثیرگذار از آب درنمیآمدند: فیلم، همیشه در مرز میان تخیل و واقعیت حرکت میکند. هیچگاه نمیتوانیم بفهمیم که آیا آنچه از ارتباط سیمون یا بعدا لورا با ارواح میبینیم، واقعیت دارد یا از دریچه تخیل آنها رخ میدهد. در مورد سیمون که اصلا تصویری از ارواح نمیبینیم و در مورد لورا، اگر چیزی از ارواح میبینیم، تنها از دریچه چشمهای شخص لوراست. بنابراین حتی وقتی در پایان لورا میمیرد، آن را میتوانیم هم واقعی ببینیم و هم تخیلی. دیدگاه واقعی آن خواهد بود که لورا نتوانسته بار داغ از دست دادن فرزندخواندهاش را تحمل کند و زیر سنگینی این بار شکسته است. دیدگاه تخیلی، اما همان است که در فیلم از نگاه لورا میبینیم. ازاینرو پرسپکتیو تبدیل به یکی از مهمترین وجوه مشخصه فیلم میشود که تمام بار تعلیق آن را در اطراف خود سامان میدهد. ابرت در همین مورد است که مینویسد: «همین تعلیق است که فیلم را به یک داستان ارواح ممتاز تبدیل میکند؛ اما آیا بواقع ارواحی در این فیلم وجود دارند؟ من مطمئن نیستم. در عوض ممکن است تنها توهم یا تجربه شخصیت زن اصلی فیلم درباره ارواح و در ذهنش وجود داشته باشد و تا زمانی که ما از دریچه نگاه او میبینیم، همان چیزی را خواهیم دید که او میبیند و بیشتر از او هم شایستگی قضاوت در این مورد را نداریم که آیا این چیزها حقیقی هستند یا نه. این یعنی وقتی او از یک پلکان تاریک پایین میرود یا وارد یک دهلیز یا اتاق تاریک میشود، ما هیجانزده و بیمناک میشویم، خواه تحت تاثیر یک خانه شبحزده قرار داشته باشیم یا یک ذهن شبحزده و وقتی او پسرش را در یک غار تاریک دنبال میکند، نور چراغ قوهاش، تنها شعاعی از نوری محدود است در میانه تهدیدی نامحدود.»
2ـ در فیلم یتیمخانه هم مثل فیلمهای تریلر مشابه، احساس ترس و وحشت از تماس با ناشناختههای دنیای متافیزیکی، لحظاتی بر تماشاگر غلبه میکند؛ اما تفاوت یتیمخانه با فیلمهای کماهمیت این نوع در این است که این ترسها در یتیمخانه، ریشههایی انسانی و طبیعی دارند و بنابراین باورپذیر و اصیل از کار درآمدهاند.
جیمز برادینلی در یادداشتش بر این فیلم به همین نکته اشاره میکند. اینکه این فیلم، برخلاف فیلمهای کماهمیت اینگونه وحشت ایجاد میکند، بدون اینکه حتما نیاز به این داشته باشد که مثل اسلشر موویها یا فیلمهای ترسناک مشابه دریای دلبهمزنی از خون به راه بیندازد.
برادینلی در این مورد مینویسد: «ترسها معمولا در طبیعت اغلب در صداهای عجیبی ریشه دارند که پشت درهای بسته هستند و صور عجیبی که در فاصلههایی دور پدیدار میشوند. برچسب «ترسناک» زدن به یتیمخانه، اگر بخواهیم قضاوت دقیقی داشته باشیم، تقریبا ناعادلانه است. این فیلم بر تنش، راز و احتمال نیروهایی فوق طبیعی متکی است که در کار هستند تا قدرت داستانگویی خود را به منصه ظهور برسانند.»
در قول برادینلی، نکته بسیار مهمی وجود دارد: اینکه در این فیلم، ارواح تمام تلاش خود را به کار میبندند تا قدرت داستانگویی خویش را به منصه ظهور برسانند. حال اگر در مورد شخصیت کارلوس، همسر لورا این تلاش مقرون به موفقیت نیست، در مورد سیمون و لورا بسیار موفق است. مساله تراژیک در مورد لورا این است که او ابتدا گفتههای سیمون را درباره ارتباطش با اشباح باور نمیکند. این در مورد لورا، یک خطای اخلاقی محسوب میشود. این خطای اخلاقی باعث میشود تا در ادامه، لورا فرزندخوانده خود را از دست بدهد و برای اینکه بتواند به روایت درستی از دلایل مرگ وی دست پیدا کند، خود نیز به کام مرگ فروغلتد. لورا همچون اودیپ شهریار در نمایشنامه جاودانه سوفوکل برای دستیافتن به آگاهی و رسیدن به یک روایت درست که خطای اخلاقیاش موجب پاگیری آن شده است، سرانجام مجبور میشود خود را قربانی کند، اما این قربانیکردن پاداشی هم در پی دارد؛ اینکه پس از این میتواند در کنار دوستان دوران کودکیاش در یتیمخانه و فرزندخواندهاش آرام گیرد. همچنان که برای اودیپ هم کوری نهایی شاید به یک پاداش بماند و این پاداش، همانا کسب معرفت از طریق بازشناسی خود است.
3ـ منتقدی دیگر به نام بیل تامپسون، یادداشت خود را بر فیلم یتیمخانه از حکایتی شروع میکند؛ از مادربزرگش که همیشه میگفته: «هیچ چیز کامل نیست، حتی اگر شما آن را مسدود کنید». این منتقد بزرگترین نقطه قوت این فیلم را در این میداند که در پایان تماشاگر خود را بر سر یک دوراهی میگذارد: «شواهد کافی وجود دارد که اشباح حقیقی هستند؛ اما در عین حال، شواهد کافی هم وجود دارند که یک سانحه اتفاق افتاده که سیمون در آن دخیل بوده و لورا به خاطر مصرف بیش از حد دارو مرده است.»
مضمون تکامل نیز حائز اهمیت است که در لایههای پنهان یتیمخانه وجود دارد. چرا لورا در آستانه میانسالی تصمیم میگیرد به همان یتیمخانهای برگردد که دوران کودکیاش را در آن گذرانده است؟ چرا شروع تمام وقایع تراژیک فیلم از همان لحظهای است که او جشنی میگیرد تا آغازگر زندگی کودکان معلول جسمی در یتیمخانه سابق باشد؟ به نظر میرسد حلقهای مفقوده در زندگی گذشته لورا وجود داشته است؛ چیزی که این همه سال، همیشه باعث میشده که او در درونش نقصی ببیند. حالا او دوباره به یتیمخانه برمیگردد تا ریشه این احساس ناشی از نقص را پیدا کند. انگار او در لحظهای از همان بازی آشنای دوران کودکیاش باقی مانده است؛ همان بازی که با شمارش چند رقم، کودکان همبازیاش را به او نزدیک میکرده است. انگار این کودکان همبازی در یک قدمی گذاشتن دست خود بر شانه لورا منجمد شدهاند و حالا لورا برمیگردد تا آنها را از این انجماد به درآورد و گرمای لمس یکی از این دستها را برشانهاش احساس کند. این همان لحظهای است که لورا میتواند به دنبال صاحب آن دست برود و فرزندخواندهاش را در پنهانیترین جای یتیمخانه بیابد؛ اما در این لحظه انگار یافتن یا نیافتن با هم برابر میشوند. همانقدر تکامل لورا حاصل میشود که نقص او بر جایش باقی میماند. لورا در جایی در مرز توهم و واقعیت که همان مرز تکامل و نقصان است، محو میشود. هیچ چیز کامل نیست و نمیشود، حتی اگر تمام تلاش خود را به کار ببندیم تا نقصان را از میان برداریم و کمال را به جایش بنشانیم. هیچ چیز پایانی ندارد و همه چیز در هزار توهایی از بیپایانی مطلق سرگردان است. لورا به اودیپی میماند که گرچه کور شده؛ اما دایره معرفتش کامل نشده است. لورا میمیرد؛ در حالی که معلوم نیست هنوز کامل شده باشد و شاید این مهمترین تفاوتی است که میتوان میان انسان دوران باستان و انسان پستمدرن قائل شد. انسان آرکاییک میتواند کامل شود و روایت خود را به پایان برساند؛ اما انسان پستمدرن در اقیانوسی بیکران از نقصان باقی میماند و روایت خود را ناتمام، تمام میکند.
محمد هاشمی
ابراهیم قاسمپور در گفتوگو با جام جم آنلاین مطرح کرد ؛