به سیدمرتضی آوینی

روایت فتح

سلام راوی مجنون، سلام راوی خون نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا نشسته روی لبانت تبسمی محزون
کد خبر: ۳۵۵۴۳۸

به اعتقاد تو سیاره رنج می‌خواهد

جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان، برای تو انگور

جهان دسیسه هارون و نقشه مامون

درون من برهوتی است از حقیقت دور

از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود

از این زمانه به فردای دیگری، اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است

سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون

به سمت عشق پریدی خدانگهدارت

تو مرتضا یی و دستان مرتضی یارت...

سیدحمیدرضا برقعی

زخم گلو

پر کشیدی با کبوترها و سقف خانه ریخت

گرد غربت مثل مه بر روی این ویرانه ریخت

آسمان آوار شد بر شانه دیوارها

ضجه زد آن‌قدر تا خشت‌خشت خانه ریخت

بغض‌ها بردند تا سمت فراموشی مرا

گریه تاول شد که با زخم گلو بر شانه ریخت

مادرت هر روز عصر از ابرها شد ابرتر

روی قبر خالی تو دامنی پروانه ریخت

بعد تو حتی قناری نیز آوازی نخواند

بس که پرپر زد قفس افتاد، آب و دانه ریخت

چشم‌هایم ریخت روی آستین‌های ترم

از تکان گریه‌هایم این دل دیوانه ریخت

پر کشیدی با کبوترها و سقف خانه ریخت

بر بهار مرده‌ام خاکستر پروانه ریخت

عباس محمدی

وفای دوستان

زمین را هم نمی‌خواهی زمان را هم نمی‌خواهی

چه کردی با خودت جانا! که جان را هم نمی‌خواهی؟

مرا یوسف لقب دادند و یعقوبم تویی ای دوست

همین پیراهن از من مانده آن را هم نمی‌خواهی؟!

عقابی چون تو باید بر فراز ابرها باشد

قفس با تو چه کرده کآسمان را هم نمی‌خواهی؟

به دست باد دادی عاقبت زلف پریشان را

شب جمعیت شوریدگان را هم نمی‌خواهی

جفای دشمنان دشوار... اما کاش می‌ماندی

که تو حتی وفای دوستان را هم نمی‌خواهی

سیدمحسن خاتمی

شهید مکرر

نگاه منتظرش، مانده رو به در... که نمیرد

دلی شکسته و چشمی همیشه تر... که نمیرد

و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِکوه نشسته

ترانه‌ای ز خدا می‌کند ز بر... که نمیرد

چه آسمان بزرگی است در حوالی غ‍ُربت

به میله‌های قفس بسته بال و پر... که نمیرد

نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان

و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آنقدر که نمیرد

نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دوکوهه

میان خانه‌ جان می‌دهد پدر... که نمیرد

تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر

به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد

دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن

نه آن جگر که نماند، نه آن هنر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد

بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد

چه ذره ذره دلم می‌دود به جان کندن

به پای عشق نخواهد رسید، هر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و... کاش بارانی!

دلی شکسته و قلبی همیشه ت‍َر... که نمیرد

علی داوودی

ادراک آب

ای معنی‌ات فراتر از ادراک آب‌ها

سجاده سجود سپید سحاب‌ها

وقتی دو چشم گرم تو می‌تابد از یقین

گم می‌شوند سایه شوم سراب‌ها

تا طرح خنده‌های تو را نقش کرده‌اند

آتش فتاده است به رویای قاب‌ها

باری کنار دست رسای تو کوته است

پرواز پر شکوه و بلند عقاب‌ها

اینک پر است از کلماتی حقیر و گیج

دشت خراب و خلوت و خاموش خواب‌ها

اینک تهی ست چهره دریا ز موج‌ها

اینک پر است ساحل ما از حباب‌ها

برگرد ای امید سفر تا ستاره‌ها

کم مانده است حوصله این طناب‌ها

برگرد ای بدون تو امروز ناتمام

برگرد ای فراتر از ادراک آب‌ها

نرگس رجایی

ببار

آتش نشسته بر در و دیوار خانه‌ها

باران! ببار بر تب تند جوانه‌ها

نَم‌نَم ببار و از دل پُرغصه‌ات بخوان

بگذار غمگنانه سرت را به شانه‌ها

کو آن صدای جرجر تو؟ تا که بشکفد

بر پشت‌بام خانه هاجر ترانه‌ها

حالا سکوت مانده و جاری نمی‌شود

آوازهای پُرتپش رودخانه‌ها

یک جرعه از زلال تو کافی‌ست، تا شود

لبریز از طراوت گُل، آشیانه‌ها

یک روز می‌رسی تو و از شوق دیدنت

گُل می‌کند به دفتر من عاشقانه‌ها

انسیه موسویان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها