خاطره

تصادف ساختگی برای پول

با سلام به بروبچه‌های تپش که هر روز زحمت می‌کشند همشهری‌ها را نسبت به قوانین و مشکلات اجتماعی آگاه کنند. ماجرایی که برایتان می‌نویسم خیلی وقت پیش زمانی که شور جوانی مانند بقیه جوان‌ها مراهم تسخیر کرده بود برایم اتفاق افتاد. جوان‌ها به قول قدیمی‌ها سرشان تا به سنگ نخورد به خود نمی‌آیند.
کد خبر: ۳۵۵۳۴۴

زمانی بود که در دوره دیپلم درس می‌خواندم. اولین کاری که کردم گواهینامه رانندگی گرفتم. پدرم اتومبیلی داشت که هراز چندگاهی اجازه می‌داد پشت فرمان آن بنشینم، ولی همیشه می‌گفت مهر گواهینامه‌ات هنوز خشک نشده و نباید بی‌احتیاطی کنی.

روزی از روزها دور از چشم پدر سوار اتومبیلش‌شدم و به هدف تفریح با دوستان زدم به خیابان‌های تهران. آن روز عجله داشتم تا رفقا را سوار کنم برویم دوری بزنیم. در این فکر و خیالات بودم که ناگهان زنی همراه 3 کودک وسط خیابان سبز شدند.

سرعتم آنقدر نبود که نشود کنترل کرد ولی چون تازه گواهینامه گرفته بودم و دلهره داشتم نفهمیدم چطور شد که با یکی از کودکان آن زن برخورد کردم. البته این را بگویم که پدرم هشدار داده بود سیستم ترمز خودرو ایراد دارد و خوب کار نمی‌کند. ولی من توجهی به حرف او نکرده بودم. هر چه بوق و چراغ زدم آن زن و بچه‌هایش توجهی نکردند. دو کودک دبستانی جلویش در حرکت بودند و یک کودک یکی دو ساله در بغل داشت. کودک اولی که جلوتر از بقیه بود ظاهرا به سپر خودرو برخورد کرده بود. خودرو مقابل قهوه‌خانه کنار خیابان توقف کرد. مردم بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. مادر بچه‌ها جیغ و داد می‌زد و می‌گفت بچه‌اش کشته شده. ترس و وحشت سراپای وجودم را گرفته بود. عده‌ای که از قهوه‌خانه بیرون آمدند قصد داشتند کتکم بزنند که چرا بچه را زیر گرفته‌ام. هر چه داد می‌زدم خودش پرید جلوی خودرو کسی قبول نمی‌کرد.

کودک زخمی را روی زمین بررسی کردم . دیدم ضربه سخت نبوده است. ولی برای این که از آن مخمصه خارج شوم مادر و کودکانش را سوار ماشین کردم و سریع به اولین بیمارستان آن نزد‌یکی بردم. یک نفر از رهگذران هم به عنوان شاهد همراه خودم بردم که شهادت دهد بچه خودش پرید جلوی خودرو.

ماموری که آنجا بود مرا بازداشت کرد تا پزشکان پس از معاینه کودک زخمی نظرشان را اعلام کنند. خوشبختانه پزشک اورژانس آمد و گفت هیچ‌گونه جای نگرانی نیست. ضربه برخورد شدید نبوده و به جز چند خراش همه جای بدن کودک سالم است. مامور حاضر در بیمارستان خواست شب در بیمارستان بمانم تا اگر تا فردا وضعیت جسمی کودک تغییر کرد جوابگو باشم.

به هر طریقی بود به خانه اطلاع دادم. پدر و مادرم با نگرانی آمدند بیمارستان. ماجرا را برایشان تعریف کردم. مادر بچه زخمی را پیدا کردم و با ناراحتی از او پرسیدم و‌جدانا بچه‌ات را من زدم یا خودش پرید جلوی اتومبیل؟ آن زن با ناراحتی زد زیر گریه و ماجرای زندگی‌اش را برایمان تعریف کرد.

معلوم شد همسرش به‌جرم سرقت در زندان به‌سر می‌برد و او با 3 بچه تک و تنها زندگی می‌کند. امروز هم از روی ناچاری و نداشتن هیچ‌گونه پولی در خیابان‌ها سرگردان بوده و به فکرش می‌رسد این حادثه مصنوعی را صحنه‌سازی کند تا شاید پولی برای خورد و خوراک بچه‌ها جور کند.

وقتی ماجرا را فهمیدم آنقدر ناراحت شدم که قصد داشتم دعوایی در بیمارستان راه بیندازم. چطور می‌شود بچه‌ای را قربانی کرد تا پولی به دست آورد؟ به مامور حاضر در بیمارستان ماجرا را تعریف کردم. او هم قصد بازداشت مادر 3 کودک را داشت که مانع شدیم.

فردای آن روز به همراه مامور و مادر 3 کودک به زندان مراجعه کردیم، چون طبق قانون پدرکودک می‌بایست رضایت می‌داد تا پرونده تصادف به خیر و خوشی تمام شود. پدر 3 کودک که آمد وقتی فهمید همسرش دست به این کار زده عصبانی شد و در حضور ما به درگیری بین آنها منجر شد. پدر 3 کودک عذرخواهی کرد و پای برگه رضایتنامه را امضا کرد تا بتوانم خودرویم را تحویل بگیرم و جای هیچ‌گونه شکایتی نباشد. پزشکان تشخیص داده بودند که هیچ صدمه‌ای به کودک وارد نشده.

در آخر که قصد رفتن داشتیم با رضایت پدر 3‌ کودک مقداری پول از پدرم گرفتم و به مادر 3 کودک دادم. از او خواهش کردم منبعد مراقب بچه‌هایش باشد و آنها را برای پول قربانی زندگی‌اش نکند.

این ماجرا را نوشتم تا جوان‌ها که با انواع و اقسام خودرو یا موتورسیکلت به خیابان‌ها سرازیر می‌شوند بدانند هر لحظه ممکن است با حادثه‌ای روبه‌رو شوند؛ حادثه‌ای که معلوم نیست انتهایش به کجا ختم خواهد شد.

هوشنگ ربیعی ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها