در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه نمیتوانست قطعات این پازل را کنار هم بچیند. او تقریبا هیچ شکی نداشت که حلیمه و حسین با هم قرار فرار گذاشته بودند، اما چرا حسین با این که به تهران آمد، اما سر قرار نرفت؟سرگرد میدانست پیدا کردن جواب این سوال تقریبا همه گرهها را باز میکند. او چارهای نداشت جز این که سه مظنون را یکبار دیگر پشت میز بازجویی بنشاند. ستوان ظهوری برای به نتیجه رسیدن این پرونده، عجله زیادی داشت، چون قرار بود بعد از آن 2 روز مریض شود، یعنی خودش را به مریضی بزند تا بتواند از کارآگاه مرخصی بگیرد، برای همین در طول بازجویی از پدر حلیمه خیلی تند و پرخاشگرانه رفتار کرد، طوری که سرگرد او را دنبال نخود سیاه فرستاد تا بتواند در کمال آرامش سوالاتی را که در ذهنش رژه میرفتند، بپرسد. پدر حلیمه قسم میخورد قتل دخترش کار او نیست، اما اگر هم قاتل پیدا شود، شکایتی از او نخواهد داشت.
- دخترم آبروی ما را برد چند بار با او صحبت کردم و خواستم حسین را فراموش کند، اما به گوشش نرفت که نرفت، حقش بود. دختری که بخواهد نافرمانی کند باید بمیرد.
مرد میانسال طوری حرف میزد که انگار از عاطفه و حس پدرانه بویی نبرده است. برادر حلیمه هم عین همین جملات را تکرار کرد و این فقط جاسم بود که میگفت از مرگ حلیمه ناراحت است و شبها خوابش را میبیند. جاسم هنوز نتوانسته بود درباره دلیل حضورش در تهران در روز قتل توضیح روشنی بدهد، هر وقت سرگرد این سوال را از او میپرسید مکثی میکرد و از جواب دادن طفره میرفت شاید دنبال این بود که بتواند داستانی کم عیب و نقص را سرهمبندی کند، اما ذهنش او را یاری نمیداد.
بالاخره در بنبست گیر افتاد و مجبور شد کمی انعطاف از خودش نشان بدهد. آن طور که جاسم میگفت باخبر شده بود قرار است حسین و حلیمه با هم فرار کنند حتی به گوشش رسیده بود آنها زیر پل چوبی با هم قرار دارند. برای همین هم به تهران آمد تا مچ آنها را موقع فرار بگیرد و همان جا دخترعمویش را وادار کند به خاطر حفظ آبرویش هم که شده، بله را به او بگوید. جاسم که چند قطره اشک از گوشه چشمانش راه افتاده بود، سرش را پایین انداخت و با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، گفت: من تهران را بلد نیستم، اما پل چوبی را خیلی راحت پیدا کردم و قبل از حسین به آنجا رسیدم، اما هر چه منتظر ماندم نه خبری از او شد و نه از حسین.
اگر حرفهای جاسم صحت داشت، کارآگاه باید فرضیهاش را کمی تغییر میداد او ماجرا را این طور دیده بود که حلیمه سر قرار میرود، منتظر حسین میماند و با نیامدن او ناامید و دلشکسته در حالی که از ترس نمیتواند پیش خانوادهاش برگردد، راهی میدان انقلاب میشود و شناسنامهاش را میفروشد تا لااقل کمی پول داشته باشد. حالا به گفته جاسم نه حسین و نه حلیمه سر قرار نرفته بودند.
6 ساعت بازجویی مداوم اعصاب شهاب را حسابی به هم ریخته بود. برای همین به اتاق خودش برگشت تا گلویی تازه کند. همین که در اتاق را باز کرد چشمش به مهین افتاد که دستبند به دست روی صندلی وسط اتاق، پشت به در ورودی نشسته بود. سرگرد چشم چرخاند و توانست ستوان را که معلوم نبود برای چه کاری زیر میز رفته بود، ببیند. ظهوری سرش را بلند کرد و در حالی که از شوق پیدا کردن خودکار لبخند به لب داشت به رئیس خسته نباشید گفت.
-این خانم خبرهای تازهای برای ما دارد.
موضوع برای شهاب جالب شد، ناگفتههای مهین چه بود؟دختر جوان از این که میخواست آدمفروشی کند عذاب وجدان داشت، ولی از طرفی خودش را دلداری میداد که از خون یک همجنس خودش دفاع میکند: من خودم بدبختی و ذلت زیاد کشیدم برای همین نمیخواهم خون یک دختر که احتمالا او هم مثل من آدم بدبختی بوده، هدر برود. آن روز من راستش را نگفتم شناسنامه را از جواد صابون گرفتم اما میدانم شناسنامه چطور به دست او رسید، یعنی خودم آن موقع همان دور و اطراف بودم و از دور دیدم پسر جوانی آن را به جواد صابون داد. اگر جواد بفهمد این حرفها را زدهام، زندهام نمیگذارد. او اصلا نمیداند من از این ماجرا خبر دارم.
کارآگاه از این که بالاخره یک شاهد در پرونده پیدا شده چنان خوشحال شد که بیاختیار فریاد کشید و از ستوان ظهوری خواست عکس حسین را به مهین نشان بدهد. دخترک نگاهی به عکس انداخت او نتوانسته بود چهره فروشنده شناسنامه را خوب ببیند اما تقریبا مطمئن بود آن پسر پوستی روشن داشت.
سرگرد یک بار دیگر وا رفت. پوست روشن؟هیچ کدام از مظنونان او چنین ویژگی نداشتند. با وجود این ظهوری ترتیبی داد تا مهین بتواند هر سه بازداشتی را ببیند و جواب منفیاش را با قاطعیت بیشتری بدهد.
حالا فقط یک راه مانده بود و باید جواد صابون را دوباره سین جیم میکردند، البته سرگرد برای این بازجویی یک سناریو داشت که چندان هم نو و جدید نبود. شهاب وقتی وارد اتاق بازجویی شد با بدخلقی صابون را مخاطب قرار داد:حالا به من دروغ میگویی 3 نفر شهادت دادهاند تو شناسنامه را از یک پسر حدودا 30 ساله خریدی.
صابون حرفهایتر از آن بود که به همین راحتی بلوف بخورد. شهاب چارهای نداشت جز این که به بازیاش ادامه بدهد و بقیه کارتهایش را هم رو کند:قد متوسط، چهار شانه، پوست روشن، حتی میدانیم شلوار 6 جیب و لباس راهراه یشمی و سرمهای پوشیده بود.
جواد جا خورد. انتظار مواجهه با این همه نشانی و اطلاعات را نداشت. کارآگاه که او را گوشه رینگ گیر انداخته بود، بلوف بعدی را زد: الان هر سه نفرشان در اتاق کناری دارند از طرف چهرهنگاری میکنند تو هم شریک جرم هستی میدانی یعنی چه؟ این دیگر با دلهدزدی خیلی فرق میکند.
حق با سرگرد بود. جواد صابون از پس این یک قلم اتهام برنمیآمد. برای همین یک دفعه زبان باز کرد. بیشتر حرفهایش به دردنخور بود و کارآگاه فقط این را مطمئن شد که جواد او را نمیشناسد، اما میتواند چهرهنگاری کند.
نتیجه چهرهنگاری با تایید مهین همراه شد اما پیدا کردن آدمی با آن مشخصات در تهران مثل گشتن سوزن در انبار کاه و حتی سختتر از آن بود. ظهوری قبل از هر چیز چهرهنگاری را به مظنونان نشان داد اما هر سه گفتند او را نمیشناسند. بعد از آن نوبت به بانک اطلاعاتی مجرمان سابقهدار رسید. این کار زمان میبرد برای همین سرگرد ترجیح داد آن را به فردا که حوصله بیشتری دارند، موکول کند. ساعت 8 صبح روز بعد همه چیز برای جستجوی رایانهای آماده بود. این کار تقریبا یک ساعت طول کشید و کارآگاه وقتی از پشت میز بلند شد که یک برگه در دست و لبخندی ظفرمندانه بر لب داشت. صاحب عکس شناسایی شده بود: بهروز چاووشی، معروف به بهروز دیوار. از آن دزدهای نابکار بود تا حالا 3 بار به زندان انداخته بودنش. ظهوری و بچههای اداره عملیات برای دستگیری بهروز زیاد وقت صرف نکردند. وادار کردن او به اعتراف هم با توجه به آن همه مدرک و شاهد علیهاش کار سختی نبود اما شنیدن حرفهایش حتی سرگرد را هم تکان داد.
-من و جاسم دوران خدمت با هم آشنا شدیم. این مدت کمتر از هم خبر داشتیم فقط من 2 بار که به اهواز رفته بودم او را دیدم و گاهی هم تلفنی صحبت میکردیم. جاسم میدانست من سابقهدار شدهام برای همین هم وقتی به سرش زد دخترعمویش را بکشد مرا خبر کرد.
آن روز حلیمه طبق قرار زیرپل چوبی رفته بود و بهروز با این ادعا که از طرف حسین آمده است، دخترک را سوار ماشین کرده و بعد از کشاندن او به یکی از کوچههای فرعی پاسداران با کمک جاسم دخترک را کشته و جسدش را در خیابان انداخته بودند.
این اعترافات جاسم را به آخر خط رساند و وادارش کرد همه حقایق را بگوید. او برای این قتل 5 میلیون تومان به دوستش داده و قرار بود 20 میلیون تومان هم بعدا بدهد اما قصد داشت زیر حرفش بزند. پدر حلیمه وقتی ماجرا را فهمید برخلاف حرفهایش در زمان بازداشت از برادرزادهاش شکایت کرد. او گریهکنان و در حالی که مرتب تکرار میکرد، جاسم باید اعدام شود از اداره آگاهی بیرون رفت.
علیرضا رحیمی نژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: