در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم سوزان شاندا صاحب فستفود لازیکا در رستورانش به قتل رسیده است. ساعت 11 صبح بود که خبر این جنایت هولناک به کمیسر استامپر اطلاع داده شد. کمیسر با اعلام این خبر بلافاصله خود را به خیابان 212 شهرک مندس رساند و تحقیقات خود را پیرامون این جنایت آغاز کرد.
در مقابل فستفود لازیکا که در حاشیه پارک بزرگ سانتومارو و به صورت چوبی ساخته شده بود، تعداد زیادی از اهالی شهرک جمع شده بودند. پارک سانتومارو در شمال غربی شهرک قرار داشت و فستفود لازیکا در 100 متری غرب این پارک به شکل فضایی ساخته شده بود.
کمیسر پس از این که نگاهی به اطراف انداخت از لابلای جمعیت عبور کرد و وارد فستفود کوچک و زیبای لازیکا شد. یک پیش خوان بزرگ و همچنین یک یخچال ویترینی فستفود را از وسط به دو نیم تقسیم کرده بود. یک قسمت مربوط به آشپزخانه بود و قسمت جلوی آن مربوط به مشتریان و مهمانان.
تزئینات داخلی فستفود بسیار زیبا و دیدنی بودند. ظروف قدیمی و تابلوهای نقاشی زیبا نظر هر تازه واردی را جلب میکرد.
یک صندلی از 8 صندلی جلوی پیشخوان که مربوط به مشتریان بود واژگون شده بود اما اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. کف سالن فستفود کاملا تمیز بود. یک سطل پر از آب گلآلود و یک جاروی بزرگ در کنار در ورودی مشاهده میشد.
سروان پیرسون، معاون کلانتری منطقه و 2 نفر از همکارانش در آن سوی پیشخوان در حال بررسی وسایل داخل آشپزخانه بودند.
سروان پیرسون با دیدن کمیسر خود را به او رساند و پس از احوالپرسی گزارش داد:
ساعت 30/9 صبح بود که از مرکز فوریتهای پلیسی به ما گزارش شد که زن 44 سالهای به نام سوزان صاحب فستفود لازیکا در داخل مغازهاش بر اثر ضربه شی سنگینی که به سرش وارد آمده به طرز دلخراشی به قتل رسیده است.
ما بلافاصله مراتب را به گشتیها اعلام کردیم و بعد از تایید خبر جنایت خود را به اینجا رساندیم و با صحنه وحشتناک قتل زن میانسال روبهرو شدیم.
سروان پیرسون ادامه داد: جسد مالک فست فود را داخل آشپزخانه رستوران و در حالی که در خون خود غلطیده بود پیدا کردیم. ظواهر امر حکایت از آن دارد که وی بر اثر ضربهای که به جلوی سرش وارد آمده به قتل رسیده است.
گویا قاتل سنگدل در فرصتی که به دست آورده با یک گلدان بلوری ضربهای را به سرزن وارد نموده و مرگ او را رقم زده است.
وی افزود: مقتول 44 ساله، حدود 14 سال است که در این منطقه فستفود لازیکا را دایر کرده است. او به خاطر طبخ خوب غذاهای فستفودی و همچنین موقعیت خوب رستورانش مشتریان زیادی داشته است. ساعت کار رستوران از حدود 12 ظهر تا 12 شب بوده که در تمام این مدت مقتول در رستوران حضور پیدا میکرده است.
سروان پیرسون خاطرنشان کرد: سوزان زن پرکار، پرانرژی و در عین حال مرتب و منظمی بوده که به کارش هم بسیار علاقه داشته است. او که آپارتمانش نزدیک فستفود است همواره در محل کار حاضر و از نزدیک بر اداره رستورانش نظارت داشته است.
علاوه بر وی یک آشپز بهنام ادوارد و یک نیروی خدماتی بهنام ریچارد نیز در فستفود کار میکنند که خبر قتل سوزان را ریچارد به پلیس داد. گویا امروز برخلاف روزهای قبل دیرتر به رستوران میآید و وقتی قدم به داخل رستوران گذاشته با جسد خونآلود سوزان روبهرو و مراتب را به پلیس گزارش میدهد.
معاون کلانتری منطقه یادآور شد: ما به محض حضور در صحنه جنایت همه چیز را تحت کنترل قرار دادیم و تحقیقات خود را پیرامون این جنایت آغاز کردیم.
وی افزود: مقتول زن خوشنامی بوده و مشتریانش از او به نیکی یاد میکنند. ضمن اینکه متاسفانه هیچکس شاهد این جنایت نبوده و تابهحال ما هم موفق به شناسایی شاهد نشدهایم.
کمیسر چند سوال از سروان پیرسون کرد، آن گاه با راهنمایی وی به آشپزخانه فستفود رفت و شروع به تحقیق و بررسی صحنه جنایت کرد. در گوشه آشپزخانه کنار فر بزرگ پخت پیتزا، جسد خونآلود سوزان رو به پشت و در حالی که پاهایش در شکمش جمع شده بود، افتاده و در خون خود در غلطیده بود.
ردی از خون زیر سر او دیده میشد، شکاف عمیقی روی پیشانی زن و در کنار سر او یک گلدان بلوری شکسته شده دیده میشد که تکههای آن در اطراف پخش بودند. آثار خون کاملا روی گلدان دیده میشد.
موهای بور سوزان رنگ خون به خود گرفته بودند. او یک دامن سرمهای، پیراهن شومیز گلدار و کفش پاشنه بلند به پا داشت. صورتش کاملا آرایش کرده بود و در کنار دست راستش کیف دستیاش دیده میشد.
کمیسر به دقت به بررسی جسد سوزان پرداخت. جای شکاف عمیقی را که بر پیشانیاش وارد آمده بود را به دقت وارسی کرد و آنگاه برخاست و به جستجو در داخل آشپزخانه پرداخت.
همه چیز در داخل آشپزخانه کوچک رستوران تمیز و مرتب بود. ظروف به دقت شسته شده بودند و هیچ اثری از به هم ریختگی و نامرتبی یا کثیفی دیده نمیشد. کمیسر وقتی به دقت جای جای آشپزخانه را از نظر گذراند به سراغ ادوارد آشپز جوان و قدبلند فستفود و ریچارد کارگر خدماتی رستوران رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.
ادوارد که رنگ به رخ نداشت و ترس و وحشت از سر و صورتش نمود داشت به کمیسر گفت: اصلا باورم نمیشود. انگار یک کابوس بود. آخر چطور ممکن است سوزان بیچاره اینگونه با زندگی وداع کند. او زن بسیار با محبتی بود. شاید گاهی اوقات بر سر مسائل کاری عصبی میشد اما هیچی تو دلش نبود. خیلی زود سعی میکرد از دل طرف مقابلش در بیاورد. آخر کدام آدم بیرحمی به خود اجازه داده که این زن خوب و مهربان را به قتل برساند.
وی ادامه داد: سوزان فوقالعاده پرکار و پرانرژی بود. کارش را دوست داشت و آرزوهای طول و درازی داشت. همیشه میگفت شعبه فستفود را در سراسر کشور دایر میکنم. سعی میکرد از بهترین مواد برای غذاها استفاده کند و همیشه با مشتریان خوش برخورد بود و اعتقاد داشت رمز موفقیت در کار احترام به مشتری است.
ادوارد ادامه داد: ساعت نزدیک 30/9 صبح بود که به اینجا رسیدم. ریچارد وحشتزده و سراسیمه در حالی که سرش را با دو دست گرفته بود جلوی رستوران ایستاده بود.
تا مرا دید سرش را تکان داد و شروع به گریه کرد. به زحمت میتوانست حرف بزند. بعد که آرام شد گفت خانم سوزان را کشتند. قاتل بیرحم و سنگدل خانم سوزان را کشت.
اولش فکر کردم شوخی میکند اما وقتی دیدم جدی میگوید به سرم کوبیدم و وارد رستوران شدم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. سوزان بیچاره خونآلود افتاده بود. در آن موقع قدرت هیچکاری را نداشتم. زانوهایم خم شده بودند.
ناخودآگاه روی زمین ولو شدم بعد هم حالم که بهتر شد به طرف ریچارد رفتم و از او خواستم موضوع را به کلانتری اطلاع دهد. او هم همین کار را کرد. بعد هم همسایهها را خبر کردیم و... .
ادوارد یادآور شد: خانم سوزان با همه مهربان بود. به خصوص مشتریان رستوران. من واقعا هاج و واج ماندهام که چه کسی این کار را کرده است و زن بیچاره را به این طرز دلخراش به قتل رسانده است. البته ریچارد میگوید قاتل را دیده است اما برای من هنوز باور کردنی نیست. مثل یک کابوس میماند.
کمیسر از او پرسید: چقدر حقوق میگرفتی؟
ادوارد سرش را تکان داد و گفت: هفتهای 300 دلار. البته خانم سوزان همیشه به من لطف داشت و هیچوقت مرا لنگ نمیگذاشت. هرشب که فروش خوب بود به من پاداش خوبی میداد. او یک زن استثنایی بود و مطمئنم که اگر به این زودی نمیمرد ظرف 3 ـ 4 سال آینده اوضاع اقتصادی بسیار خوبی پیدا میکرد.
وی در پاسخ به این سوال کمیسر که چه مدتی است در این رستوران کار میکنی جواب داد: حدود 6 سال و در تمام این مدت هیچ بدی از خانم سوزان ندیدم. البته همان طور که قبلا گفتم او گاهی بسیار عصبی میشد اما هیچوقت نمیگذاشت کسی ازاو دلخور شود. زود فراموش میکرد. بعد هم سعی میکرد رفتارش را جبران کند.
کمیسر نیمساعتی از ادوارد بازجویی کرد آنگاه به سراغ ریچارد که جوان 28 سالهای بود رفت.
ریچارد که بسیار لاغراندام بود و شدیدا ناآرام و مضطرب به نظر میرسید با لحنی شکسته به کمیسر گفت: باورش برایم سخت است. آخر چه کسی دلش آمده این زن مهربان را بکشد. آن هم برای یک مشت دلار.
ریچارد ادامه داد: همیشه رستوران تا ساعت 12 شب کار میکند. بعد از رفتن مشتریان ما هم رستوران را تعطیل میکنیم. من صبح زودتر از همه به رستوران میآیم. ظرفها را میشویم. همهجا را نظافت و رستوران را آماده پذیرش مهمانان میکنم. امروز متاسفانه چون دیشب خیلی مشتری داشتیم و خسته بودم کمی دیر رسیدم. ساعت حدود 15/9 صبح بود که به اینجا آمدم. در رستوران باز بود. متوجه شدم که خانم سوزان زودتر از من رسیده است. گاهی این اتفاق میافتد. خجالتزده به رستوران نزدیک شدم. در آستانه ورود به رستوران یک لحظه از تعجب بر جای خود میخکوب شدم. چشمم به مردی قویهیکل افتاد که کلاهی روی سر داشت. او گلدانی را محکم از پشت به سر خانم سوزان کوبید بعد هم برگشت به طرف صندوق پول و در آن را باز کرد. تا آن موقع مرا ندیده بود. یک لحظه سرش را بالا گرفت و چشماش به چشم من دوخته شد. یک لحظه ترس در صورتش معلوم شد. بعد هم سریع جلوی در آمد و مثل برق از کنارم فرار کرد.
لحظه وحشتناکی بود. من هاج و واج مانده بودم. نمید انستم چه کار کنم. قدرت هیچ کاری را نداشتم. وقتی به خودم آمدم آرام به طرف پیشخوان رفتم. بعد هم خودم را به خانم سوزان رساندم. آخرین نفسهای عمرش را میکشید.
هیچ کاری از دستم ساخته نبود. تمام بدنم میلرزید. وحشت کرده بودم. جلوی در آمدم تا کمک بخواهم که ادوارد به رستوران رسید. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.
وی توضیح داد: حدود 6 ماه است که در این فستفود کار میکنم و در این مدت هم به موقع حقوقم را گرفتهام و اصلا هم از کارم ناراضی نبودم.ریچارد یادآور شد: البته همان طور که ادوارد گفت خانم سوزان گاهی عصبی میشد و داد و فریاد میکرد اما در کل زن مهربانی بود و نسبت به من بسیار محبت داشت.
کمیسر از ریچارد هم یک ساعتی بازجویی کرد آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد. سپس رو به سروان پیرسون دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت.
اگر ماجرا را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: