در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من نه حاضرم به کسی بابت کاری که کردهام پاسخ بدهم و نه میخواهم از زیر بار جرم خلافی که مرتکب شدهام شانه خالی کنم. هیچ کدام از اینها برایم مهم نیست و تنها میخواهم همسرم به خاطر تمام دروغهایی که به او گفتهام مرا ببخشد.» مایکلمارا به اتهام سرقت از 25 بانک در 13ایالت آمریکا دستگیر و محاکمه شده است. این مرد که به پدربزرگ راهزن معروف شده بود پس از این که توانست از سرقت چندین بانک دستکم 50 هزار دلار پول نقد به جیب بزند، سرانجام توسط ماموران پلیس شناسایی و دستگیر شد. او پس از دستگیری اعتراف کرد که از سال 2008 اقدام به این دزدیها میکرده و در هیچ کدام از آنها مسلح نبوده است و تنها به شکلی رفتار میکرده که صندوقداران تصور کنند او سلاح گرم حمل میکند. با وجود تکمیل پرونده این پدربزرگ او بزودی در دادگاه از خودش دفاع میکند و تا چند ماه آینده رای نهایی برای او صادر خواهد شد.
«2 سال قبل که با همسرم، بتسی ازدواج کردم، میدانستم برای خوشبخت کردن او احتیاج به پول دارم. هم من و هم او جوان نبودیم که بخواهیم زندگی را ساده شروع کنیم و با هر چه که داشتیم بسازیم. او صاحب 3 نوه از همسر اولش بود و من هم که حدود 10 سال پیش همسر اولم را از دست داده بودم، 2 دختر بزرگ داشتم که هر دوی آنها ازدواج کرده و صاحب فرزند بودند. من و بتسی در یک مهمانی خانوادگی به هم معرفی شدیم و خیلی زود تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. این وصلت یک دلیل بزرگ داشت و آن هم رنج بردن هر دوی ما از تنها زندگی کردن بود. در حالی که هر دو صاحب فرزند و نوه بودیم اما خیلی خوب میدانستیم که تنها هستیم و هرکدام از فرزندانمان به دنبال زندگی و مشکلات خودشان هستند. اوایل با خودم فکر میکردم شاید ازدواج با زنی که حدود 7 سال از من بزرگتر است کار درستی نباشد، اما بتدریج و با شناختی که از او به دست آوردم، متوجه شدم این انتخاب کاملا درست است و میتوانم در کنار او خوشبخت شوم. همسرم همان زن مهربانی بود که همیشه با خودم فکر میکردم در دوران پیری به او احتیاج خواهم داشت. او حاضر بود برای حفظ زندگی مشترکمان هر کمکی بکند. من به عنوان یک مرد تنها وظیفهای که داشتم در آوردن پول برای زندگی راحتتر بود؛ کاری که هرگز آن را خوب انجام نداده بودم و میدانستم این بار هم از پس آن برنخواهم آمد.» به ادعای مایکلمارا که دزدی را تنها راه نجات زندگی مشترکش عنوان کرده است، او از زمانی که با همسر دومش ازدواج کرد به فکر افتاد تا از هر راهی که شده درآمدی را به پول بازنشستگیاش اضافه کند. وجود چندین نوه و فرزندان این زوج که مدام به آنها سر میزدند، باعث میشد مخارجشان بسیار بالا باشد و مایکل هم به هیچ عنوان حاضر نبود در آن سن و سال اعتراف به بیپولی کند و این بود که به فکر چاره افتاد. تنها راهی که برای این پدربزرگ وجود داشت، سرقت از بانکهای کوچک در شهرها و ایالتهای مختلف بود که میتوانست زندگیاش را نجات دهد. «من به بتسی میگفتم که در یک موسسه خیریه مشغول به کار شدهام و به همین خاطر باید مسافرتهای زیادی بروم. به همین علت هم هرچند هفته یکبار سوار خودرو میشدم و بعد از شناسایی بانکها وارد آنها شده و درخواست پول میکردم. من میدانستم با شکل و هیبت ظاهریام، پلیس هرگز به عنوان دزد به من نگاه نمیکند و این بود که کارم را خیلی راحت انجام میدادم. سرقت از هر بانکی برایم حدود 2000 دلار داشت که برای کمک هزینههایم کافی بود و انتظار بیشتری هم نداشتم، چون همیشه با خودم فکر میکردم تا روزی که مرگ فرا برسد، این پول را به هر طریقی که شده به دولت برمیگردانم و بار سنگین گناهانم را سبک میکنم، سرقت پول زیاد، تنها عذاب وجدانم را بیشتر میکرد و به همین خاطر به کمترین مقدار قانع بودم.» به گفته صندوقداران چند بانک، این مرد خیلی آرام و متین در صف میایستاد تا نوبتاش فرا برسد، سپس در حالی که دستانش را به نحوی در جیبش قرار میداد که انگار اسلحهای در دست دارد، یک نامه کوتاه را به صندوقدار نشان میداد که در آن نوشته بود، در صورت پرداخت 2000 دلار پول نقد هیچ مشکلی برای کسی پیش نمیآید و او پس از گرفتن پول از بانک خارج میشد. با وجود کم بودن مبلغ درخواستی این دزد که ظاهری بسیار موقر و آرام داشت، صندوقدار بلافاصله پول را پرداخت میکرد و قبل از این که کسی از ماجرا خبر دار شود، پدربزرگ محل را ترک کرده بود. دوربینهای مداربسته چند بانک، صورت این پیرمرد را که هرگز سعی نکرد چهرهاش را بپوشاند به طور کاملا واضح ضبط کرده و این فیلمها به عنوان مدارک علیه این دزد میانسال به دادگاه ارائه شده است. ماموران پلیس بعد از وقوع دستکم 15 دزدی به همین روش با شناسایی چهره این سارق، بیلبوردهای بزرگی را در اتوبانهای سطح کشور نصب کردند که صورت مارا را بهوضوح نشان میداد و از افرادی که او را میشناختند درخواست کمک میکرد. سرانجام 6 ماه بعد با تماس چند نفر مایکلمارا شناسایی شد و ماموران محل سکونت او را در لوئیزیانا محاصره کردند. 6 ساعت حضور ماموران پشت درهای بسته خانه مارا سبب شد او تسلیم شود و در حالی که همسرش با چشمان اشکبار ناباورانه او را نگاه میکرد همراه ماموران به پاسگاه پلیس منتقل شد. «میدانستم اگر به همین صورت کارم را ادامه بدهم حتی خیلی زود به دست ماموران پلیس خواهم افتاد اما انگار چاره دیگری نداشتم. هر بار که دزدی میکردم با خودم میگفتم دیگر این کار را تکرار نمیکنم و هر طور شده این پولها را پس میدهم، اما وقتی با آن مبالغ برای نوههایمان خرید می کردم و خوشحالی را در چهره همسرم میدیدم، باز هم به ادامه این کار وسوسه میشدم و با قرار دادن نقشه شهرها جلوی چشمانم یک بانک دیگر را انتخاب میکردم و به آن دستبرد میزدم. من حتی حاضر نبودم صورت یا چشمانم را بپوشانم تا شناسایی نشوم، چون میدانستم همه این کارها بیفایده است و ماموران با هوش میتوانند خیلی سریع مرا شناسایی کنند. تنها چیزی که از آن شرمسارم، دروغهایی است که درباره سفرهایم به همسرم میگفتم و از آنها بسیار متاسفم. میدانم بتسی با تمام وجودش به من اعتماد داشت و من براحتی از آن سوءاستفاده کردم. با پول کمی که دولت به عنوان بازنشستگی به من یا همسرم پرداخت میکرد، کار زیادی نمیتوانستیم انجام بدهیم و نمیخواستیم نزد نوههایمان احساس کمبود کنیم. همسرم از زمان دستگیریام حتی یک کلمه هم با من حرف نزده و این بدترین تنبیه برای من است.»
بتسیمارا که هنگام محاصره خانهاشتازه متوجه پرونده قطور شوهرش شده بود، بدون آن که کوچکترین اعتراضی به مایکل کند، خودش از خانه خارج شد و به سوی ماموران پلیس رفت. او اعتراف کرد که هرگز نمیدانست شوهرش چنین مردی است و از این که بعد از سالها زندگی آرام و شرافتمندانه اکنون مجبور است دهها مامور پلیس را در اطراف خانهاش تحمل کند، بسیار شرمنده است. بتسی که سالها به عنوان معلم در مدارس ریچموند آمریکا مشغول به کار بود، با وجود ابراز بیاطلاعی از سرقتهای انجام شده توسط همسرش از سوی پلیس بیگناه شناخته شده و تنها به عنوان شاهد در دادگاه حضور خواهد داشت. او که حاضر نیست حتی کلمهای با شوهر خلافکارش صحبت کند به ماموران قول داده تا جایی که میتواند به آنان کمک کند و مایکل را به سزای اعمالش برساند. «میدانم که فرزندانم از دست من عصبی و ناراحتند. حتی تصور این که عکس بزرگ مرا در تابلوهای بسیار بزرگ جادهای نصب و مرا یک دزد خطاب کردهاند، شرمسارم میکند، اما خدا خودش میداند که چاره دیگری برای تامین خواستههای فرزندان و نوههایمان نداشتم. اگر راه بهتری بلد بودم، حتما آن را امتحان میکردم، اما دزدی آسانترین راه برای رسیدن به پول بود.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: