بعد از سلام

از بهار می‌ترسم

می‌گویم:«سلام» می‌گوید: «برگ‌ها زرد شده‌اند.» آنقدر محو تماشای درخت‌هاست که انگار دارد با خودش حرف می‌زند. پیرمرد سال‌های سال است که همسایه ماست. یک‌جور‌هایی بابای محله است و هر تازه واردی هم که به این کوچه می‌آید، بدون هیچ حرف و حدیثی بعد از مدتی حرفش را گوش می‌کند و بزرگی‌اش را به رسمیت می‌شناسد.
کد خبر: ۳۵۵۰۶۶

درست مثل خود من که 4-5 سال پیش به این محله آمدم و طبق معمول خیلی عادت نداشتم با همسایه‌ها گرم بگیرم و اخت شوم، چه برسد به این که بخواهم از یک نفر حرف‌شنوی هم داشته باشم، اما باور کنید به خودم که آمدم دیدم هم باهاش سلام و علیک دارم و هم هر چه بگوید گوش می‌کنم.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم ماجرا از همان روز‌های اول شروع شد؛ از همان وقتی که من سرم را پایین انداخته بودم و بی‌خیال داشتم می‌رفتم خانه که پیرمرد سلام کرد. من هم خجالت زده و دست پاچه گفتم: «سلام از ماست.» چند روز بعد از خانه که داشتم می‌رفتم بیرون باز پیرمرد سلام کرد، من هم مثل بار اول جوابش را دادم و این بار احوال پرسی هم کردیم. دفعه بعدی اما یادم بود، همان دوبار خجالت کشیدن کار خودش را کرده بود، تا رسیدم چند متری پیرمرد سلام کردم، گرم جواب داد و حال احوال کرد. بعد از آن دیگر هی به مدت زمان این حال و احوال کردن‌ها افزوده شد. یک جورهایی از حرف زدن با او لذت می‌بردم، مثل بقیه اهل کوچه که غروب‌ها دورش جمع می‌شدند، یا اگر نذری چیزی داشت با جان و دل برایش کار می‌کردند. الا خیلی دوستش دارم، یک جور‌هایی اگر سفر برود یا نبینمش در طول هفته دلم برایش تنگ می‌شود. اصلا کلی اخلاق و رفتارش با من و امثال من فرق دارد، می‌داند چطوری باید بزرگی کند،چطوری باید آدم را همراه خودش کند و چطوری هوای محله و آدم‌هایش را داشته باشد. از بچگی توی این محله بوده و آنقدر دوستش دارد که نگو و نپرس. گاهی فکر می‌کنم درخت‌های حیاط خانه‌اش را به اندازه بچه‌هایش دوست دارد و ما را هم که همسایه‌هایش هستیم به اندازه همین درخت‌ها دوست دارد. همین چند روز پیش هم که رفتم کنارش و بهش سلام کردم، محو تماشای درخت‌های حیاطش بود. سلام که کردم انگار نفهمید، گفت: برگ‌ها زرد شده‌اند. دوبار سلام کردم، برگشت و دستم را گرفت محکم فشار داد، عذر خواهی کرد. بعد گفت: «نمی‌دونم بهار سال آینده را می‌بینم یا نه؟»

گفتم: «این چه حرفیه می‌زنید. ان‌شاءالله صدتا از این بهار‌ها ببینید.» خداحافظی کردم، چند قدم که دور شدم برگشتم نگاهش کردم. بغضم گرفت. تا همین امروز هم هر وقت به آن روز و حرف‌هایش فکر می‌کنم بغضم می‌گیرد، اصلا می‌ترسم بهار بیاید و او نباشد. کسی که محال است ما بتوانیم جایش را بگیریم. کسی که بلد است با مهربانی، بزرگی کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها