روز اول مدرسه

کد خبر: ۳۵۴۹۱۴

بابا که خنده‌اش گرفته بود ، نگاهی به پریسا کرد وگفت: عزیزم الان زود است. باید کمی صبر کنی.

اما پریسا صبر نداشت. برای همین اصرار کرد که بروند. بابا هم قبول کرد و هر دو به سمت مدرسه حرکت کردند. در راه بابا همین طور که دست پریسا را گرفته بود، گفت: دخترم خیلی خوشحالی، مگر نه؟ مثل این‌که مدرسه را خیلی دوست داری.

ـ بله بابا جون، معلومه که خوشحالم، مدرسمو دوست دارم.

ـ آفرین دخترم، فقط یادت باشه که باید خوب درس بخونی وبه حرفای معلم گوش بدی.

ـ من می‌خوام شاگرد اول بشم؛ اما یه چیزی هست که...

ـ چیه بگو، چیزی شده؟

ـ نه، ولی می‌دونی بابا جون! دختر خالم میترا گفته که باید سعی کنی میز اول بشینی. هر کی اونجا بشینه درسش خوب می‌شه و نمره‌اش بهتره؛ تازه شاگرد اولم می‌شه!

بابا با تعجب گفت: میترا این حرف رو زده؟

ـ بله، خودش گفت.

ـ نه دخترم این‌طور نیست. درسخون شدن و شاگرد خوب شدن به میز اول و دوم نیست. هرجای کلاس که بشینی اگه تلاش کنی و به درس خوب گوش بدی، شاگرد خوبی می‌شی.

بابا کمی فکر کرد و دوباره گفت: شاید منظورش این بوده که در کلاس میز اول جای بهتریه برای گوش دادن به حرفای معلم، نه این‌که هرکسی که جلو بشینه خودبه‌خود درسخون می‌شه؛ اگه این‌طوری بود همه می‌اومدن جلو می‌نشستن!

پریسا زد زیر خنده و گفت: بابا! مگه میشه همه کلاس بیان میز اول بشینن.

هر دو خندیدن و به راهشان ادامه دادند تا به مدرسه رسیدند. بیشتر بچه‌ها همراه بابا یا مادرشان آمده بودند. زنگ که خورد پدر و مادرها گوشه‌ای ایستادند و خانم ناظم بچه‌ها را کلاس‌بندی کرد و آنها را به طرف کلاس‌هایشان فرستاد. بابا حواسش به پریسا بود و از دور او را نگاه می‌کرد که ناگهان از صف جدا شد و آمد کنار بابا و گفت: بابا من می‌خوام میز اول باشم!

ـ باباجون چه فرقی می‌کنه کجا بشینی؟

ـ آخه من اونجارو دوست دارم!

ـ عزیزم شما که هنوز کلاس رو ندیدی.

ـ بابا، برام دعا کن.

ـ باشه گلم، حالا بدو برو.

داخل کلاس که رفتند خانم معلم یکی یکی بچه‌ها را صدا زد تا سر جایشان بنشینند و پریسا چون قدش کوتاه‌تر بود، همان‌جایی که دوست داشت، نشست! توی دلش گفت: خدایا مدرسه چه جای خوبیه...

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها