در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مشترک مورد نظر!
«به جون تک دخترم تمام اجناس مغازه خارجیه. جنساشون عالیاند.»اون روز هم مثل هر روز کلی فروش کرد. موقع برگشت به خونه، کامیونی پرسرعت، تنها با اختلاف چند میلیمتر از کنارش رد شد. با خودش گفت: «شانس آوردیها! به جون خودم دیگه دروغ نمیگم.»همراهش زنگ زد.
«به جون تنها پسرم من خارج از کشورم. دارم جنس میخرم برا مغازهم. الو... قطع و وصل میشه!»مریم ادیبی از اصفهان
دورِ تسلسل
در خبری خوندم که شهرداریها تصمیم گرفتهن برای از بین بردن گربههای مزاحم شهری، اونا رو عقیم کنن! از اون طرف یه کارشناس [که نخواست نامش فاش شود!] گفت: «اگه گربهها رو عقیم کنید عاقبت بدی داره، عاقبت بدش هم اینه که دیگه گربهای پیدا نمیشه موشها رو بخوره، واس خاطر همین، از این به بعد موشها توی شهر جولان میدن!»یه حساب دو دو تا چاهار تا میگه: اگه گربهها عقیم بشن، خب درسته موش زیاد میشه اما اگه موشها عقیم بشن چی؟ با این حساب، گربهها موشی برای خوردن پیدا نمیکنن، اونوخ از بین میرن! ولی ممکن هم هست که برای پیدا کردن غذا برن خونه مردم!ای بابا! باز هم که رسیدیم خونه اول! اینکه نمیشه!احمد از بابل
خواهش میکنم خواهش نکنید!
انبوهی از کلمات درون کلهام وول میخورند و خواهش میکنند که آنها را به کاغذی سفید هدیه کنم اما چون نظم و انضباط ندارند و سر جایشان قرار نمیگیرند، باید همانجا بمانند تا تنبیه شوند.
بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز
قرار و بیقراری
... زندگی داره بهم فشار میآره. نمیدونم طاقتش رو دارم که زیر فشارش دووم بیارم یا نه. نمیدونم میتونم مثل ژان والژان برم زیر چرخ شکسته گاری روزگار و زندگیم رو از زیرش در آرم یا نه. احساس میکنم امید کمکم داره عطای بودن کنار دلم رو به لقاش میبخشه. نه، نمیذارم بره. امید، تنها چیزیه که واسهم مونده. اگه اونم بره، دیگه لذتی از نفس کشیدنم نمیبرم. اگه اون نباشه، منم نیستم.
من میخوام باشم. قراریه که با خودم گذاشتم و قولیه که به دلم دادم. پس زیرش نمیزنم. پس نمیذارم امید ترکم کنه. میرم زیر گاری و تموم زورم رو میزنم.
یا زندگیم رو با دندونم که شده از زیرش میکشم بیرون یا کم میآرم و زیرش میمونم!
سیاوش منصور
چی خوبه و چی بد
همیشه تو این دنیای وانفسا، جدال مثبت و منفی معروف است. از عناصر طبیعی گرفته تا حتی کاراکترهای فیلمها و سریالها.
یادش به خیر؛ دوستی بود که میگفت: همیشه با دید مثبت به اطراف نگاه کنید و نیروهای منفی را از خود برانید! تمامی بزرگان و جامعهشناسان و... مثبتاندیشی را امتیاز آدمهای موفق میدانند و [پیروی از نگرشِ] آدمهای منفی و بدبین را نفی میکنند چرا که ریشه تمام سوءظنها و روابط سرد بشری در این موضوع نهفته است؛ ولی باید توجه داشت: همانطور که منفی بودن ضررهایی دارد، از آن طرف، خوشبینی بیش از حد هم مطلوب نیست و به قولی: نمیشود به هر نقابی که چهره واقعیاش معلوم نیست بیجهت اطمینان کرد و لبخند زد.
علیرضا ماهری
تو که حال و روز «خیام» رو به هم ریختی رفت پی کارش که! نامهت رو خونده، در اومده میگه: «بِش بگو دادااااش! تکلیف خودتو روشن نمیکنی، تکلیف ما رو روشن کن! خوشبینی (حالا به قول تو بیش از حدش!) که مطلوب نیس، بدبینی هم که میگی نفی شده، این بیش از حد و کم از حدّشو چه جوری باید تشخیص داد که بشه امتیاز آدمهای موفق؟!»! بِش میگم: «خیام جون! پدر من! عزیزم! تو هم انگاری اعصاب نداریهاااا! بابا جان، این خودش اسمش ماهریه، در شعر و شاعری هم، آدم کمابیش ماهریه»! میگه: «دیگه بدتر! لازمه شعر و شاعری، آشنایی با معنا و مفهوم کلمات و حساسیت در کاربردشونه. کجا یه همچی آدمی، با یه همچی جراتی، اونم همچییی رااااحت! از یه همچی قیدهای بلااستثنائی استفاده میکنه؟! همیشه، تمام بزرگان، تمام سوءظنها...! فِک کن! یکی یه جای دنیا یه آدم موفقی بشه، بپرسن: خب عمو! چه جوری شد که این جوری شد؟ بگه: البته من کوچیکتر از اینم که پیامی بدم! ولی نه خوشبین بودم، نه بدبین، واقعبین بودم».
میگم: «آره خب، اینو که راست میگی! ولی خب، شاید منظور اینم همین واقعبینیه دیگه».
میگه: «یعنی چییییی؟! پس بیکاره لقمه رو این جوری [ببخشید... چه جورییی؟!! آها بله... فهمیدم؛ اییییین جووووورییییی!] میچرخونه دور سرش؟! آدمای ادیب، موفق/یا دانشمند باید سنجیدهتر سخن بگن جانم! وگرنه تو کارشون موفق نمیشن. میگی نه؟ همین بطلمیوس خودشون! هی گفت زمین قطعاً صاف و همواره هم مرکز عالمه! حالا بیا و ببین این گالیله و کپلر چه چیزا که پشت سرش نمیگن! من بودم، آب میشدم میرفتم تو زمین، از اونورِ تخممرغی شکلش درمیاومدم، خجلتزده و شرمسار»! [این خیام هم عجب آدمیههاااا! یهذره مراعات علاقه ما رو به این بروبچ قدیمی نمیکنه، هی هم ناخُنهای دو دستش رو گرفته روبروی هم و هی به هم میسابونه!!]
ققنوس از قم
باز گفت احساااااسسس!
اون اوایل میخواستم بنویسم: «غنچه احساس من گل کرده است/ یادی از ریحان و سنبل کرده است/ چون که دستش از لبت کوتاه شد/ دست بر دامان تغزل کرده است» اما حالا میخوام بگم: «غنچه احساس من را چید و رفت/ بند از بند دلم ببرید و رفت/ او که لاف عاشقی میزد، چرا؟/ بر مزار من همیخندید و رفت»ققنوس از قم
عیب و ایراد
زندگی [بعضی] آدما خیلی جالبه، چرا که تا آدم زنده است نه برای کسی اهمیت دارد و نه کسی قبولش دارد و تحویلش میگیره اما وای به روزی که طرف از دنیا بره! آن وقت همه چیز دگرگون میشود و همه ازش تعریف میکنند و میگن چنین بود و چنان بود! تازه جالبتر اینجاست که اگه کسی به خودش جرئت بده و یادآوری کنه این که اینجوری تعریفش رو میکنید همونیه که تا زنده بود اونجوری باهاش برخورد میکردید، آشوبی بر پا میشه و بساط توجیه کردن به راه میافته!...آخه چرا بعضی از ما آدما اینقدر زندهکُش و مردهدوستیم؟... واقعا چرا؟
دختری از دیار فراموششدگان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: