در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این همه عجله هم به خاطر آن بود که به ترافیک نخورد که خورد.
همه اینها را هم الان داشت از پشت شیشه ماشین و شنیدن صدای ممتد بوقها برای خودش یادآوری میکرد.
از ماشین پیاده شد و سرک کشید.
خیلی جلوتر صدای آمبولانس میآمد و ماشین آتشنشانی را میدید.
دوباره در ماشین نشست و روی فرمان کوبید.
ـ اکه هی، اینم از شانس بد ما.
مثلا قرار بود جواب مثبت کاری را که مدتها انتظارش را میکشید بعد از رفت وآمدهای طولانی البته در صورت حضورش، به او میدادند.
چقدر برای این کار اشتیاق داشت و برایش بسیار زحمت کشیده بود. الان باید در جلسهای میبود که با حضور افراد مهم و سرشناس داخلی و خارجی برگزار میشد و اگر به موقع نمیرسید شاید برای همیشه شانس خود را از دست میداد یا برای مدت طولانی باز هم باید انتظار میکشید.
سردرد گرفته بود.
دوباره به ماشینها نگاهی انداخت. هیچکدام تکان نمیخوردند. نگاهش به پیرمردی افتاد که لنگلنگان از میان ماشینهایی که میلیمتری به هم چسبیده بودند، برای خودش راه باز میکرد و ظرفهایی که در آنها آب و صابون ریخته بود را روی دستش به مردم نشان میداد و با فوتکردن درون حلقهها، حبابهای کوچک و بزرگ را به هوا میفرستاد.
پیرمرد با چشم در میان جمعیت به دنبال ماشینهایی میگشت که بچه یا بچههایی درون آنها بود.
با خودش گفت: پیرمرد هم وقت گیر آورده، این هم شد کار.
چند نفر به سمت ماشین بغلی آمدند.
مثل اینکه جواب سوالی که ذهن همه را بهخود مشغول کرده بود، آورده بودند.
ساعتی پیش پلی روی ماشینها ریزش کرده و ترافیک شدید هم به این خاطر بود.
با دهان باز و شوکه به جمعیت نگاهی انداخت.
نمیدانست چه بگوید. در دلش گفت: خوب شد که عجله نکرد و دیر رسید.
نگاهش همراه با حبابهای کوچک و بزرگ در هوا گره خورد و به آسمان دوخته شد.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: