دارن آرونوفسکی؛ تصویرگر مرگ و زندگی

اواخر این ماه قرار است جدیدترین فیلم دارن آرونوفسکی در جشنواره ونیز افتتاح شود. فیلم «قوی سیاه» که دو سال پیش کارگردانش با اقتدار جوایز این جشنواره را از آن خود کرد، رسما آغازگر این جشنواره خواهد بود. به همین مناسبت مروری اجمالی بر کارنامه این فیلمساز تحسین شده خواهیم داشت.
کد خبر: ۳۵۴۴۰۴

دارن آرونوفسکی، متولد 12 فوریه 1969 بروکلین نیویورک آمریکاست. او با وجود این‌که فقط چند فیلم معدود در کارنامه خود دارد، اما مورد توجه فراوان منتقدان و علاقه‌مندان حرفه‌ای سینما قرار گرفته است. فیلم‌های آرونوفسکی بیشتر مضامین فلسفی دارند (مخصوصا با تمایل به مضامین فلاسفه مشرق زمین) که پرداخت خاص این کارگردان آنها را برای مخاطبان عام‌تر هم قابل پیگیری کرده است. او فیلمنامه تمام فیلم‌هایش را نیز خود نوشته است.

آرونوفسکی از دوران نوجوانی متمایل به هنر بود و حتی روی دیوار خیابان‌ها نقاشی می‌کشید و در سال‌های بعد علاقه بسیار زیادی به فیلم‌های کلاسیک و کمدی پیدا کرد. او اگرچه از کودکی تحت تعالیم یهودیت قرار گرفت، اما همواره خود را یک پیرو یهودیت نمی‌انگاشت و حتی گاهی در برخی از مصاحبه‌هایش، خود را به عنوان کسی که هیچ‌وقت با اعمال یهودیت کاری ندارد، معرفی می‌کرد. بعد از پایان دوره دبیرستان، آرونوفسکی به دانشگاه هاروارد رفت و در آنجا روی فیلم‌های تریلر و انیمیشن مطالعه کرد. او کار در سینما را با کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی آغاز کرد و بعد از اتمام تحصیلات آکادمیکش، جوایزی را از جشنواره‌های بزرگ جهان برای فیلم‌های اولیه‌اش کسب کرد.

اولین فیلم آرونوفسکی که آن را در دوران دانشجویی‌اش ساخت «supermaket sweep» بود. این فیلم هم در آن زمان به بخش نهایی اکادمی فیلم‌های دانشجویی راه یافت. نام فیلم دیگر او در این مقطع «Protozoa» بود.

آرونوفسکی این فیلم را سال 1993ساخت که این فیلم مانند فیلم قبلی‌اش هیچ‌وقت برای اکران عمومی عرضه نشد. داستان این فیلم مربوط به 3 نفر معتاد به تماشای تلویزیون است. بعد از این فیلم آرونوفسکی حدود 5 سال هیچ فیلمی نساخت و بعد از این زمان طولانی، فیلم «پی» را ساخت. داستان این فیلم درباره یک نابغه ریاضی است که در نظریه اعداد کار می‌کند. او برای به دست آوردن قابلیت پیش‌بینی بازار بورس از یک ابررایانه استفاده می‌کند که می‌تواند معادلاتی را که براساس چند میلیارد متغیر درست کرده است، حل کند. سر و کار ماکسیمیلیان رفته‌رفته با چند روحانی می‌افتد که اعتقاد دارند از طریق ریاضی می‌توان به منتهای حقیقت حاکم بر جهان هستی پی برد. در این فیلم، رویا و واقعیت درهم می‌آمیزد و کابوس‌های شخصیت اصلی داستان و زندگی واقعی‌اش با هم به ترکیب می‌رسند. مثلا در صحنه‌ای او مغز تپنده‌اش را در ایستگاه مترو مشاهده می‌کند و با قلم به آن می‌زند که صدای قطار به گوشش می‌رسد یا در صحنه‌ای دیگر مغزش را در آبریزگاه در محاصره مورچه‌ها می‌بیند که آن را در هم می‌کوبد. صحنه‌های فیلم مملو از تصاویر ملتهب نقطه نظر مکس است که با دوربین روی دست برداشته شده است. در این چشم اندازها حتی دیوارهای شهر هم پوشیده از نوشته است و در تمامی این لحظات هم موسیقی بر تعلیق فیلم می‌افزاید. کلا موسیقی فیلم‌های آرونوفسکی همچون یک ترجیع بند است که همراه با تنهایی و استیصال قهرمانش گویی می‌خواهد شاهد مرگ تدریجی و مکرر بشر قرن معاصر باشد. علاوه بر این، فیلمبرداری سیاه و سفید فیلم و نورپردازی آن روندی استریلیزه را خلق می‌کند که بر انتزاعی بودن کار می‌افزاید.

کار بعدی آرونوفسکی «مرثیه‌ای برای یک رویا»(Requiem for a Dream) نام دارد که سال 2000 ساخته شده و با موضوع محوری اعتیاد به روابط انسان‌هایی از دو نسل متمادی می‌پردازد. در این فیلم اعتیاد به مواد مخدر به موازات اعتیاد به تلویزیون به تصویر کشیده می‌شود که در نهایت فرجامی جز جنون، فساد و تباهی برایش ترسیم نمی‌شود. نکته‌ای که آرونوفسکی در این اثر روی آن تاکید می‌کند عشق این افراد به یکدیگر است، اما عشقی که اعتیاد مجالی برای نمود زیبایی‌هایش بر جا نمی‌گذارد. جنیفر کانلی، بازیگر زن فیلم درباره این اثر گفته است: «هیچ کدام از شخصیت‌ها آن‌طور که نشان می‌دادند همدیگر را دوست دارند، واقعا خودشان را دوست نداشتند، بنابراین هیچ‌کدام نمی‌توانستند شخص دیگری را دوست داشته باشند. آنها مثل ارواح گرسنه دنبال چیزی می‌گشتند که با آن خودشان را سیر کنند».

نکته بسیار جالب فیلم مرثیه‌ای برای یک رویا، شیوه خاص بیان حالات روحی معتادان است. آنها وقتی که مواد مصرف می‌کنند، گویی پنجره‌ای کوتاه مدت به دنیایی برایشان باز می‌شوند که همه چیز درست و سرجای خودش است. ولی این پنجره زود بسته می‌شود و زندگی تبدیل به جستجویی می‌شود برای پول و مواد تا دوباره این پنجره باز شود و انگار دیگر هیچ چیز دیگری برای تهییج و لذت وجود ندارد. به عبارت دیگر، افراد الکلی و معتادان قرص و مواد مخدر وقتی احساس بدی دارند که احساس خوب نداشته باشند. در نهایت احساس بدی می‌کنند و باید این احساس بد را با احساس خوب عوض کنند و در آن لحظه است که زندگیشان به فصل انتهایی می‌رسد. اگر بخت یارشان باشد به شرایط عادی بر می‌گردند و اگر نباشند به ناامیدی و مرگ. این فیلم تقریبا دارای 2000 کات است که رقمی حدود 4 برابر میزان متداول آن در فیلم‌های سینمایی است. این فیلم برنده 2 عنوان جایزه اسکار شده است.

آرونوفسکی به دنبال موفقیت چشمگیر 2 فیلم قبلی‌اش، فیلم «چشمه» را کارگردانی کرد که با ساختار روایتی خاصی 3 داستان را کنار هم نقل می‌کرد. چشمه، داستان یک هزاره است؛ هزاره‌ای که در 3 بخش شروع می‌شود و در نهایت به یک معنای واحد می‌رسد. بخش اول مربوط به اوایل قرن 16 می‌شود. جایی که مرد داستان در نقش یک فرمانده نظامی اسپانیایی از ملکه خود ماموریت می‌گیرد تا درخت حیات را پیدا کند. بخش دوم مربوط به اوایل قرن 21 می‌شود. جایی که مرد در نقش یک دکتر محقق مغز و اعصاب در تلاش برای یافتن درمانی برای تومور مغزی است تا به‌وسیله آن جان همسر خود را نجات دهد. بخش سوم مربوط به اوایل قرن 26 است. جایی که مرد در نقش یک فرد تنها با درخت خود در یک حباب، مسیر رسیدن به یک ستاره در حال مرگ به نام شیبالبا را طی می‌کند.

در نگاه اول چشمه، فیلمی مبهم با پیام‌هایی نه‌چندان آشناست.‌ ولی با پیشروی در داستان و کنار هم گذاشتن آنها مشخص می‌شود فیلم اثری سرشار از عشق در کنار تبیین مفهوم مرگ است. فیلم به لایه‌های زیرین این دو مفهوم در قالب 3 داستان موازی در 3 زمان متفاوت ـ گذشته، حال و آینده ـ می‌پردازد. مبارزه بشر در هر 3 داستان برای حیات و تمایل به زندگی مادی و مبارزه برای زنده نگاه‌داشتن محبوب و بقا در این دنیا و نیز تبلور عشقی افسانه‌ای، خلاقیت بالای فیلمساز را در به تصویر کشیدن تصورات ذهنی آن و انتقال حداکثری آن به مخاطب نشان می‌دهد.

کارگردانی چشمه بویژه در پیونددادن داستان‌های موازی به یکدیگر قابل تأمل است. البته پیش از این نیز آرونوفسکی نبوغ خود را در کارگردانی در فیلم‌های پیشینش نشان داده بود. ولی در محتوا داستان فیلم کمی روی لبه تیغ حرکت می‌کند. از سویی به نظر می‌رسد فیلمساز از پرداخت احساسی به قصه اجتناب کرده و کوشیده عشق اسطوره‌ای و کلاسیک زوج داستان را در روایتی مدرن نمایش دهد.او در پایان کار به ایده اساسی «مرگ نیز بخشی از زندگی است» نائل می‌شود که وجه اشراقی‌ ـ عرفانی فلسفه جاری در فیلمش را نمایان می‌سازد. بیشتر چشمه در فضایی با نور محدود فیلمبرداری شده است. از برجسته‌ترین بخش‌های آن می‌توان به سکانس خاکسپاری ایزی یا پرواز تام با حباب در آخر فیلم در سال 2500 اشاره کرد. رنگ و نور در این فیلم نقش زیادی دارد و این فیلمساز هنرمند تکیه فراوانی بر استفاده استعاری از نمادها و رنگ در فیلم خود داشته است. البته برخی منتقدها فیلم را در حد 2 اثر قبلی این فیلمساز نمی‌دانند و شعارزدگی گل‌درشت و روایت کسل‌کننده‌اش را از آفت‌های اثر بر می‌شمارند.

فیلم «کشتی‌گیر» اثر بعدی آرونوفسکی است که درباره تنهایی‌ کسی است که کشتی کچ می‌گیرد و سال‌هاست از دوران اوج خود به دور است، اما همچنان عاشق حرفه‌اش است و هر از گاهی در مسابقه‌ای شرکت ‏می کند. کارگردان که تکیه زیادی روی دیالوگ‌های کشتی‌گیران پیش از شروع مسابقات دارد، تماشاگر را با پارادوکسی عمیق مواجه می‌کند. ورزشکارانی که روی رینگ باید نشان دهند که از یکدیگر تنفر دارند و به ‏خون یکدیگر تشنه‌اند، در رختکن صمیمانه به بررسی سناریویی که قرار است روی رینگ اجرا کنند، مشغولند. آنها مدام ‏یکدیگر را مورد توجه قرار می‌دهند و می‌کوشند رقیب را مطمئن کنند که اوضاع طبق میل و اراده او پیش خواهد رفت. در ‏واقع وقتی فیلم جلوتر می‌رود، تضادی که فیلمساز برای نشان دادن نقش بازی کردن آدم‌ها برای سرگرم کردن دیگران ‏تاکید دارد، پررنگ‌تر می‌شود.

از جانب دیگر، آرونوفسکی ضمن قربانی نشان دادن این افراد درون سیستمی که سرمایه حرف نخست را می‌زند، جامعه پیرامونی را نیز مورد انتقاد ضمنی قرار می‌دهد؛ مردمی که 20 دلار می‌دهند تا از خونریزی لذت ببرند. در حالی که شاید بسیاری از آنان باخبر باشند که این خونریزی‌ها ‏و خشونت‌ها توسط خود ورزشکاران پیش‌بینی شده است، اما باز چنان عاشق دیدن خشونت هستند که نمایشی بودن یا نبودن ‏آن محلی از اعراب ندارد. به قول ای.او اسکات، منتقد برجسته روزنامه نیویورک تایمز «همه می‌دانند که کشتی کچ، ‏حرفه دغل کاری است. همه همین نظر را راجع به فیلم دارند. تماشاچیان مشتاق همزمان تصنع را ‏تحسین و تظاهر می‌کنند که حیله‌ای در کار نیست برای آن‌که به خویش اجازه دهند تا باور کنند آن آدم‌ها آن پایین ‏در رینگ یا آن بالا روی پرده سینما به راستی مشغول وارد کردن ضربه به پیکر یکدیگر هستند.»‏ به این ترتیب تلخی نگاه و گزندگی‌ قوی‌ای که در فیلم مرثیه‌ای برای یک رویا وجود داشت، در این فیلم نیز نیز بوضوح به چشم می‌خورد. فیلمساز معترضانه می‌کوشد مخاطب را با این واقعیت روبه‌رو کند که چگونه در نظامی که حتی قهرمان‌هایش را هم در ساحتی کاذب و پوشالی نمایش می‌دهد، افراد آن راه خود را گم کرده و در اوج خاموشی به اضمحلالی اجتماعی می‌رسند.

آرونوفسکی تصویرگر تباهی‌های جامعه خود است که چگونه در اعتیاد و تن نمایی و جلوه‌های کاذب رسانه‌ای گرفتار آمده است (فیلم‌های مرثیه‌ای بر یک رویا و کشتی‌گیر) و متقابلا (در فیلم‌های پی و چشمه) راه رهایی را رویکردی عرفانی می‌داند که نیم نگاهی نیز به فرهنگ مشرق زمین دارد.

مهرزاد دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها