در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دلشوره هم که مثل سایر امراض مسری تا چشم به هم زدنی یکهو همهگیر میشود. خلاصه هر چقدر دوستان گشتند، نشانی یا ردی از این جناب ایادی نیافتند. همه که ناامید شدند، مثل همه فیلمهای سینمایی و داستانهای تخیلی، دست از جستجو برداشتند و کمکم خودشان را آماده کردند تا با نبودن ایادی کنار بیایند و او را فراموش کنند. دشمنان ایادی هم مثل همه دشمنان حاضر در سریالها و داستانهای پاورقی، قند توی دلشان آب شده بود و در حالی که سعی میکردند نشان دهند از غم فراق ایادی جای اشک، دارد خون از چشمشان میبارد، به فکر طراحی نقشههایی خبیثانه برای حذف او بودند.
دوستان ایادی هم که ما باشیم، اگرچه امیدمان را داشتیم از دست میدادیم، اما به کارهای ایادی هم میرسیدیم، نامههایش را جواب میدادیم، صفحههایش را با مطالبی که از او باقی مانده بود میبستیم، به کسانی که زنگ میزدند و میخواستند ایادی با آنها مصاحبه کند جواب میدادیم و نامشان را در فهرستی مینوشتیم که ایادی روی میزش گذاشته بود و وسط همه این کارها هم گاهی یاد ایادی میافتادیم و از خودمان میپرسیدیم راستی الان ایادی کجاست؟
همین پرسش ساده گاهی اوقات ما را طوری آتش میزد که نگو و نپرس. البته همین پرسش ساده برای دوستان ایادی در حکم یخی بود که انگار روی جگرشان میگذاشتند تا حسابی خنک شوند. خلاصه سرتان را درد نیاوریم. بعد از چند هفته درست زمانی که همه (دوست و دشمن) داشتیم ایادی را فراموش میکردیم، سر و کله یک نامه روی میز سر دبیر پیدا شد که وضعیت فوقالعادی را برایمان رقم زد.
این نامه توسط پست پیشتاز از کشور خون و ادبیات، شیلی به تهران آمده بود و همه فکر میکردند در این نامه حتما دعوتنامهای وجود دارد که با استفاده از آن یک نفر از همکاران میتواند راهی کشور ویکتور خارا، خواننده و نوازنده و پابلو نرودای شاعر شود و چند صباحی را مهمان برادران و خواهران شیلیایی باشد.
طی این مدت همان طور که گفته شد همه تقریبا داشتند ایادی را از یاد میبردند، به همین دلیل به ذهن کسی خطور نمیکرد که ممکن است بین این نامه و ایادی ربطهای منطقی یا غیرمنطقی وجود داشته باشد.
خلاصه سر ظهر که شد جناب سردبیر از راه رسید. تا پشت میزش نشست چشمش افتاد به نامهای که تمبر کشور دوست و غیرهمسایه شیلی روی آن بود. سردبیر نامه را که باز کرد و چشمش به دستخط ایادی افتاد، بیاختیار و بلند بلند شروع به خواندن کرد. درست در همین موقع بود که سکوت فضای تحریریه را گرفت و ما شنیدیم که ایادی نوشته است.
از عمق 700 متری سرزمین شیلی خدمت همه دوستان و دشمنان عزیزم سلام و عرض ادب دارم. اینجانب ایادی مشت بر دهان خورده با گذر از دریاها و خشکیها خود را به کشور پابلو نرودا رساندم تا از دست سردبیر نسل سوم و غرغرهایش خلاص شوم، چون کاملا از کار مطبوعاتی و هر گونه شغل دیگری که با نوشتن سر و کار داشته باشد، زده شده بودم. تصمیم گرفتم از این به بعد در آرامش کامل زندگی کنم و با کار یدی نانی برای خوردن به کف آورم.
خلاصه بعد از مدتها پرسه زدن در خیابانهای شهرهای مختلف شیلی یک شب خواب دیدیم که داریم در نسل سومی کار میکنیم که 7 تا سردبیر چاق دارد، طوری که هرکدامشان یک طرف تحریریه را گرفتهاند. بعد در خواب من ناگهان سر و کله 7 سردبیر لاغر پیدا شد که آن 7 سردبیر چاق را خوردند و تحریریه را هم با دینامیت منفجر کردند.
بعد از بیدار شدن با بقیه حقالتحریرهایی که از نسل سوم باقی مانده بود، به نزدیکترین کافینت رفتم، به اینترنت وصل شدم و تعبیر خوابهای مختلف را زیر و رو کردم تا دست آخر دریافتم که کلید تعبیر خواب من دینامیتهایی است که با آن 7 سردبیر لاغر پس از خوردن 7 سردبیر چاق تحریریه نسل سوم را منفجر کردهاند، اما از شما چه پنهان عقلم به چیز دیگری نرسید.
همین طوری 2 روز دیگر هم گذشت و بعد از آن، 2 روز دیگر هم گذشت. باز 2 روز دیگر هم گذشت تا هنگام گذشتن 2 روز دیگر یک آگهی استخدام توجه مرا به خودش جلب کرد.
رفتیم به نشانی آگهی. رفتن همان و قبول شدن همان. فردا بار و بندیلمان را جمع کردیم و راه افتادیم به سمت معدن. چرا؟ خب معلوم است به خاطر این که من کارگر معدن شده بودم.
کار در معدن حال و هوای خودش را داشت. من مدام در حال کلنگزدن و باز کردن راه تونل بودم. هنگام کلنگزدن هم مدام خاطرات کودکی و بزرگسالی و مصاحبههای مختلفم با آدمهای گوناگون به یادم میآمد.
یک روز در بین کار یاد خوابی افتادم که دیده بودم. نمیدانم چرا یکهو احساس کردم که تعبیر آن خواب میتواند یک جورهایی همین کار کردن من در معدن باشد. همین طور که داشتم به خوابم فکر میکردم، یکهو یاد دینامیتها افتادم و زمین و زمان لرزید. انگار که دینامیتهای زیادی با هم منفجر شده باشند.درست در این لحظه بود که من به حکمت وجود دینامیت در خوابم پی بردم اما فایدهای نداشت. معدن ریزش کرد و ما در عمق 700 متری خاکهای شیلی محبوس شدیم. حالا از عمق 700 متری خاک شیلی به همه شما سلام میکنم. تا یادم نرفته این را هم بگویم که حالا تصمیم گرفتهام اگر روزی زنده روی زمین رسیدم، دوباره سرکار سابقم بازگردم.
به همین خاطر حالا در این سیاهی معدن تا دلتان بخواهد دارم به شکل و شمایل جدید کارم فکر میکنم. دوستدار شما ایادی.
و این چنین بود که نامه ایادی، دل دوستانش را شاد کرد و باعث ناراحتی دشمنانش شد. تا هفته بعد و خبرهای تازهای از ایادی مشت بر دهان خورده، درود و بدرود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: