هدیه من

کد خبر: ۳۵۳۲۶۲

سپهر پنجشنبه و جمعه‌ها را در بیمارستان می‌ماند. همه امیدوار بودند که هر چه زودتر این بچه خوب شود، اما این مریضی لعنتی هر روز بیشتر از روز قبل ادامه داشت.

ماه رمضان بود و سپهر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و مادر مهربانش کمپوت در دهانش می‌گذاشت. سپهر به مادرش گفت: مامان تو هم بخور. مادر گفت: پسرم من روزه هستم.

سپهر گفت: چند روز دیگه ماه رمضان تمام می‌شه؟

مادر گفت: سپهرجان 2 روز دیگه عید فطر است و ماه مبارک رمضان تمام می‌شه. آن شب سپهر در بیمارستان ماند. کنار تخت سپهر یک پنجره بود و او تمام مدت شب به آسمان و ستاره‌هایی که در آسمان سوسو می‌زدند، نگاه می‌کرد و با ستاره‌ها حرف می‌زد. در همین موقع بود که ستاره‌ای روشن‌تر از بقیه ستاره‌ها شد و به رنگی عجیب درآمد و به سپهر گفت: سپهرجان شاد باش. شادی تو باعث می‌شود که زودتر خوب شوی. تو روز عید از خداوند هدیه‌ای دریافت می‌کنی، پس منتظر باش.

سپهر ناگهان با صدای خانم پرستار از خواب پرید و متوجه شد که رویا می‌دیده است. خانم پرستار مهربان سوزن‌ها را از دست سپهر درآورد و گفت: سپهرجان کارت تمام شده، بلند شو و لباس‌هایت را بپوش. پدرت آمده دنبالت.

سپهر در ماشین به پدرش گفت: پدر ستاره‌ها می‌توانند صحبت کنند؟ پدر گفت: بله در خواب‌های ما.

سپهر گفت: ولی پدر اون یک ستاره رویایی نبود، چون خیلی واقعی بود. اون ستاره به من گفت روز عید فطر خداوند یک هدیه به من می‌دهد. پدر گفت: خب حتما می‌دهد. از خداوند همه کار برمی‌آید.

روزها گذشت. حتی روز عید فطر هم گذشت. اما از آن هدیه‌ای که سپهر منتظرش بود، خبری نشد. سپهر دیگر ناامید شده بود. آخر هفته شد و دوباره سپهر رفت بیمارستان تا خونش تصفیه شود.

آقای دکتر که بالای سر سپهر آمد، سر سپهر را بوسید و یک سری آزمایش‌ها برایش نوشت و به خانم پرستار گفت: خانم اول این آزمایش‌ها را انجام دهید و بعد کارتان را شروع کنید.

خانم پرستار هم به حرف آقای دکتر گوش کرد و آزمایش‌ها را انجام داد. وقتی که دکتر جواب آزمایش را دید همه تعجب کردند، چون خون سپهر سالم‌سالم بود. دکتر و پرستارها به سمت اتاق سپهر دویدند. آقای دکتر گفت: بلندشو سپهر از امروز تو دیگر به این بیمارستان نمی‌آیی. برو به سلامت.

خونت سالم است، تو خوب شدی. سپهر آن لحظه بود که چشم‌هایش را بست و ستاره زیبا به یادش آمد که گفته بود هدیه‌ای دریافت می‌کنی. این همان هدیه از سوی خدای مهربان بود.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها