در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه زود و چه دیر مهم اینه که توی زندگیش امیدی برای فردا داره. پس به نظر تو این عشقای کهن ما همهش کشک بودن؟! مطمئن باش عاشق واقعی سعی میکنه اونا رو الگوی خودش قرار بده. چرا میگی سر منزل عشق نابودیه؟! اگه این طور بود لیلی، لیلی نمیشد و مجنون، مجنون... عشق یعنی حسرتِ رسیدن. عاشق باش و عاشقانه زندگی کن (...همه این حرفای من واسه اونائی بود که واقعاً عاشقن)!بدون نام
تا وقتی «سکینه»بخواد یا نخواد جواب بده(!)،گوشت رو بیار نزدیک تر، بقیه نشنون: این آدمایی رو که درکی از عشق ندارن و هی از عقل و منطق میگن، ولشون کن! (بچه بدا! بیاحساسا!) بیا من و تو که به «حسرتِ رسیدن» میاندیشیم همیییی! هر آینه رو به صحرا نهیم (بازم همی و جانا به مقدار لازم!) و به جای جُستن آب، که نبودش سرآغاز نابودیست، نگاهی عاشقانه در سر پروراندهدندیدیم! و پس آنگاه به سوی سراب بدویم، دویدنی! (به آب هم نرسیدیم، نرسیدیم! فوقش یه اسکلتی وسط صحرا ازمون باقی میمونه دیگه! هوم؟ چطوره؟ عوضش امیدمون زیاد میشه! طبق الگوی کَشکا... چی ببخشید... عشقای کهن هم هست! فقط من متوجه نشدم، ربط عشق به امید چی بود؟ اینا دو تا مفهوم جدا از همنهاااا... میدونستی؟)
از حرف تا عمل
سالن مملو از جمعیت بود. مردم گوش تا گوش نشسته بودن. دیگه حتی جا برای ایستادن هم نبود. بعضی ها دو نفری روی صندلی نشسته بودن. صدایی از بلندگو اعلام کرد: «آقای دکتر...» و جمعیت بلند شد و آقای دکتر که دکترای روان شناسی داشت، با کف زدن بیامان جمعیت خودش رو به پشت تریبون رسوند. سه ساعتی درباره شیوههای همسرداری و رازهای موفقیت در زندگی زناشویی و... صحبت کرد. وقتی صحبتش تموم شد، همه بلند شدن و آقای دکتر رو با تشویق خودشون بدرقه کردن و دکتر از سالن خارج شد. دکتر که انگار دیرش شده بود، با عجله سوار ماشینش شد و رفت. تلفنش زنگ زد و بعد از کلی دعوا و مشاجره، با عصبانیت گفت: «همین فردا میریم و طلاقت میدم. درست مثل دو تای قبلی»!زمانی که دکتر داشت از سالن خارج میشد همه داشتن از شیوههای معرکهش تعریف میکردن و میگفتن که قصد دارن از اون شیوهها استفاده کنن!
هانیه طیبی از نیشابور
ای بابا! این مردم هم برای همه چی یه چی دارن بگن! حالا یکی خواسته از راه تجربی به درستی و نادرستی شیوههای موفقیت در زندگی زناشویی پی ببره، حاصل تجربیاتش رو هم که در اختیار خلائق گذاشته... بد کرده؟! (آخ...! چشم! باشه... امشب میرم تو انباری میخوابم... آخ!... آی!...)
دلم برایت تنگ شده
روزها میگذرند چون حرفائی اضافی و من با آرزویی در انتظارم. دلم برایت تنگ شده؛ برای خودت، برای آفتاب چشمانت، آبشار گیسوانت، و شبنم لبخندت با رطوبت هزار حرف شیرینش. دلم برایت تنگ شده چون پروازی به بلندای آسمان، کلامی به سکوت، انتظاری به دیدار و پنجرهای به فریاد. دلم برایت تنگ شده چون شاعری به سکوت کوچک لب های تو.
مانی 21 ساله از بندرگز
خانه خاطرهها
من این ساختمان بلند ناآشنا را که میبینم، بغضم میگیرد. بغضم میترکد و سیلاب مرا میبرد به خاطرات دور سال های کودکیام... دلم چه کودکانه بیتابی میکند. افتان و خیزان، گریان و لرزان، طول خیابان را میدود و برمیگردد...
اشک های دلم را پاک میکنم، دستش را میگیرم و با خود به دنیای بزرگ تخیلاتم میبرم. دلم به روی خانه لبخند میزند. خانه پدربزرگ! خانهای با نمای سنگی سفید، با لبخندی بزرگ و آغوشی به مهربانی گشوده. دلم ذوق میکند. دستم را میکشد و میدود به سمت در. صدا، صدایی آشناست. تو هم میشنوی؟ صدای گردو شکستن مادربزرگ که روی ایوان حیاط پشتی نشسته و شعر میخواند. من روی تابی که پدربزرگ برایم از شاخه درخت نارنج آویخته نشستهام و با جوجههای کوچک، از آرزوهای بزرگ میگویم. پنجره همه اتاقهای خواب رو به حیاط پشتی است. از یکی از اتاقها صدای آهنگی آشنا میآید. این اتاق برای من همیشه پر از صداست، پر از آهنگ است. از ازل تا همیشه دنیا!
دلم بیقرار میشود. میدود به سمت مادربزرگ و سفت در آغوشش میگیرد. پس میداند که در دنیای واقعیات نیست؟ از کی میداند؟ دلم مادربزرگ را رها نمیکند. طاقت نمیآورم. میروم از آغوش مادربزرگ جدایش میکنم. میگویم: «صبور باش! من و تو راه درازی در پیش داریم» و از خانه خارج میشویم.
مهدیس پورابهری
واااییی، وقتشه!
از لای در سرک میکشم. میبینمش که اشک تو چشاش جمع شده و صورتش رو چروک کرده و با دندوناش لباش رو فشار میده. جیغ میزنه. دیگه طاقت ندارم. چشامو میبندم و پشت در منتظر میمونم.
چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه که نوبت من میشه. میرم تو و روی صندلی مینشینم. ترس سراپای وجودم رو تسخیر کرده. تو دلم میگم قوی باش، دنیا که به آخر نمیرسه... اما تا نگاهم به نگاهش میافته تمام اعتماد به نفسم رو از دست میدم و از ترس به لرزه میافتم... کارت رو از دستم میگیره و با دقت نگاهش میکنه و زل میزنه تو چشمم...: «نوبت واکسن کزازت حالا نیست. برو دو سال دیگه بیا»! نفس راحتی میکشم و از اتاق میام بیرون.حالا دو سال دیگهس، چیکار کنم؟
شیطون بلا
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: