قتل از نوع درجه صفر

یک بار دیگر، نگاهی به اتاقش انداخت. هنوز حس می کرد این اتاق کوچک را با رنگ آبی دیوارهایش دوست دارد. نگاهش لحظه ای روی عکس مامان و بابا خیره ماند. یاد روزی افتاد که همراه بابا برای گردش
کد خبر: ۳۵۲۵۹
کنار رودخانه رفته بود؛ همان روزی که بابا برایش بستنی وانیلی خریده بود و هر دو با هم زیر آفتاب تابستان نشسته بودند، تا از بستنی هایی که در حال آب شدن بود، سبقت بگیرند.
کاش همه روزها مثل همان روز تابستانی ، طعم وانیل می داد؛ کاش ... سعی کرد تصمیمش را عوض کند، اما نتوانست . لحظاتی گذشت و او... حالا دیگر می توانست چراغ را خاموش کند، خرس کوچکش ، جاناتان را توی بغل بگیرد و پلکهایش را روی هم بگذارد.
او دیگر هرگز چشمهایش را به روی آفتاب پاییزی باز نمی کرد و صدای جر و بحث گنجشکها را نمی شنید. در سالهای گذشته ، خودکشی بین نوجوان های امریکایی و اروپایی روزبه روز بیشتر شده است.
آمارها نشان می دهد که در امریکا سن نوجوان هایی که به خودکشی فکر می کنند، به مرز 15 سالگی رسیده است. آنها گاهی ساعتها پای اینترنت می نشینند و با دوستانشان درباره روشهایی که می تواند آنها را برای همیشه از زندگی و زیبایی هایش محروم کند، حرف می زنند؛ حتی با هم قرار خودکشی می گذارند، هر چند بعد این قرارها، همیشه عده ای واقعا خودکشی می کنند و عده ای دیگر که چاخان سرهم کرده اند، زنده می مانند و به دنبال قربانیان اینترنتی جدید می روند.
خیلی از این خودکشی ها به دوری نوجوانان قربانی از روابط گرم و صمیمانه خانوادگی و به جای آن ، ارتباط با دوستانی برمی گردد که آنها را از فضای مدرسه و خانواده جدا می کنند.
لوسی ، دختر 16 ساله امریکایی ، تنها به این دلیل که مادرش اجازه نمی داد در مهمانی دوست معتادش آنماری شرکت کند، خودکشی کرد.
وقتی پدر و مادرش متوجه این موضوع شدند، تنها این جمله را زیرلب تکرار کردند: چه حماقتی! چرا که لوسی حتی فرصت پشیمانی را از دست داده بود.
دیوید، نوجوان 16 ساله امریکایی هم وقتی فقط از سر لجبازی با پدرش دست به خودکشی زد، با این که پس از روزها نجات یافت ، اما هیچ وقت سلامت خود را به دست نیاورد؛ چرا که چهره او در شعله های آتش سوخته بود؛ چهره ای که دیگر حتی نگاه کردن به آن دشوار به نظر می رسید.
او برخلاف هر روز که ساعتها جلوی آینه می ایستاد تا موهایش را مرتب کند، بعد از آن اتفاق روزها بود که جرات حتی لحظه ای روبه رو شدن با آینه را نداشت.
همکلاسی هایش موقع حرف زدن با او، چشمهایشان را به زمین می دوختند، تا گونه های چسبیده به هم و پلکهای ورم کرده اش را نبینند.
حالا دیگر لوسی نمی خواست به مدرسه برود، هرچند مدیر و ناظم مدرسه هم به دلیل مشکلات بچه ها با او، چندان از این تصمیم بدشان نمی آمد و مدام به خانواده اش پیغام می دادند: به نفع خود لوسی است که مدرسه اش عوض شود!
کریستین انگلیسی ، نوجوانی بود که مثل خیلی دیگر از همکلاسی هایش همیشه احساس می کرد دچار ضعف و عقب ماندگی است.
او همیشه خودش را مسخره می کرد و می گفت : کله من مثل یک سیب زمینی گنده است ، که مساله های سخت از توی سوراخ های آن بیرون می ریزند.
او عقیده داشت دیرتر از همه درس یاد می گیرد و زودتر از همه فراموش می کند. مادر کریستین ، مدتی پیش او را به مطب یک روانپزشک برده بود.
روانپزشک به او گفته بود این حساسیت ها مربوط به دوره ای کوتاه از عمر کریستین است ؛ دوره ای که در آن خیلی از نوجوان ها به خاطر حساسیت بیش از حد نسبت به خود و رفتارهای اطرافیانشان به نوعی بحران دچار می شوند. باید کمی صبر کرد و امیدوار بود و علاوه بر اینها چند قرص آرامبخش هم به کریستین داده بود؛ اما ماجرا در همین جا خلاصه نشد.
کریستین که از حدود 2 سال پیش ، پنهان از چشم خانواده سیگار کشیدن را شروع کرده بود، حدود 3 ماه بود که به نوعی ماده مخدر جدید معتاد شده بود.
البته سیگار کشیدن او دیگر موضوعی پنهان نبود و حتی پدر و مادرش می دیدند که او در گردشهایی که با همکلاسی هایش می رود، سیگار می کشد و اتاق خوابش هم معمولا پر از دود است ، اما هنوز کسی از اعتیادش به مواد مخدر چیزی نمی دانست.
این گذشت ، تا آن که یک روز کریستین دچار سر درد عجیبی شد و بعد این درد ذره ذره به تمام بدنش سرایت کرد. کسی خانه نبود. پول توجیبی اش هم تمام شده بود.
اول به یکی از دوستانش تلفن کرد و بعد به یکی دیگر... اما حوصله حرف زدن با دوستهایش را هم نداشت ؛ پولی هم در کار نبود و اصولا کسی بعد از این اتفاقات حاضر نبود به او پول قرض بدهد.
سردرد کریستین لحظه به لحظه بیشتر شد و بدن دردش هم ، تا این که ... پزشکان بعد از مرگ کریستین متوجه شدند او ماهها دچار اعتیاد به مواد مخدر بوده است.
روانپزشکش نداشتن اعتماد به نفس را علت اصلی رو آوردن کریستین به اعتیاد دانست و گفت : او می توانست مدتی صبر کند تا دوران بحران را پشت سر بگذارد... کریستین مشکل چندانی نداشت ، غیر از این که دوستان نابابش او را به دام اعتیاد کشاندند...
شاید اگر کریستین کمی بیشتر با خودش دوست بود؛ شاید اگر همه سختی های دنیا را گذرا می دانست و کمی هم به زیبایی های زندگی و دائمی بودن آن فکر می کرد، شاید اگر کمی بیشتر در انتخاب دوستهایش دقت به خرج می داد: امروز در بین همکلاسی هایش بود؛ همکلاسی هایی مثل ماری که همیشه با هم عکاسی می کردند، امندا که برای هم قصه های عجیب و غریب فضانوردها را تعریف می کردند و آنت که با او مسابقه «کی زودتر می خنده » می گذاشت و معمولا هم از او می باخت.
چند وقت پیش در اسپانیا تحقیقی صورت گرفت تا به کمک آن دلایل این نوع مرگها بهتر شناخته شود. این تحقیق را خود نوجوان ها در یک مدرسه ، انجام دادند.
آنها بعد از ساعتها مطالعه کتابخانه ای و تحقیق میدانی ، یعنی گفتگو با نوجوان های قربانی و پدر و مادرهایشان درباره دلایل خودکشی به این نتایج رسیدند:
1- اعتیاد پدر و مادرها و خود نوجوان ها به الکل و مواد مخدر
2- استفاده آنها از قرصهای روان گردان (اکستازی)
3- بحران های خانوادگی و نداشتن حس اعتماد به نفس و بی صبری در برابر مشکلات
اما آنها در پایان تحقیقشان از یک دلیل جدی تر به عنوان ریشه دلایل خودکشی یاد کردند: دوری از خدا و باور نداشتن این موضوع که او همیشه با ماست.
حالا که به اینجا رسیدیم ، بد نیست حرفهای یک نوجوان انگلیسی را که نزدیک بود به خاطر تصمیمی عجولانه قربانی این پدیده یعنی خودکشی شود، خطاب به همسن و سالهای هموطنش مرور کنیم.
او در وبلاگ خود نوشته است:
1- نه تو احمقی ، نه دیوانه ای ، نه ضعیفی که احساس مرگ کنی. اینها همه برای این است که روحت تب کرده و باید به دادش برسی. پس به یاد مهربان ترین کسی باش که همیشه و همه جا حتی وقتی بابا و مامان نیستند، مواظب توست.
2- همیشه یادت باشد این قدرها مشکل دارتر از من و تو هستند که فقط خدا می داند. حالا سرت را بالا بگیر و به اطرافت نگاه کن.
3- کمی با خودت خلوت کن ؛ گریه کن ، لبخند بزن. پر شو و بعد خالی شو؛ اما یک چیز یادت باشد؛ همیشه یکی هست که نگاهت کند. فکر می کنی در نگاه مهربانش چه پیغامی هست؛
4- به خودت بگو 24 ساعت ، نه 48 ساعت ، نه یک هفته دیگر هم صبر می کنم. کمی به خودت و زندگی فرصت بده و برای حل مشکلت از ته دل و با روحی شفاف و بزرگ دعا کن!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها