در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در یکی از روزها که با همسرم و مادرم برای خرید به بازار رفته بودیم کیفم را دزدیدند. همسرم بیرون از مغازه با دختر کوچکم ایستادند تا من و مادرم به داخل مغازه لباس فروشی برویم و خرید کنیم. وارد مغازه که شدیم ازدحام مشتریها باعث شده بود که متوجه حضور یک زن سارق نشویم. چند دقیقهای از حضورمان در مغازه گذشته بود که یک لحظه احساس کردم خانمی به من تنه زد و بسرعت از مغازه خارج شد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به فکرم رسید نکند مشکوک بوده و دست به کار خلافی زده است. کیفم را از روی شانهام برداشتم و نگاه کردم دیدم زیپ آن باز است و کیف کوچک پولم درون آن نیست. با سرعت بیرون آمدم و به همسرم گفتم پولهایم را دزدیدند. تا پرسید کی دزدید؟ چشم چرخاندم دیدم همان زنی که به من تنه زده بود در حال دویدن است. منم صبر نکردم افتادم دنبالش. همسر و مادرم هم به دنبال من بودند و داد می زدند ولش کن بیا. اهمیتی به حرفهای آنها ندادم و بسرعت به دنبال آن زن بودم. صدمتری از مغازه دور شده بودیم. در پیادهرو با گامهای تند رسیدم به او. دست انداختم به دستش و گفتم خانم بایست ببینم. با چشمان وحشت زده ایستاد و پرسید چی میخوای؟ ـ گفتم خانم کیف پولم را پس بده؟ با وحشت گفت من ندزدیدم ـ گفتم یا پس بده یا الان پلیس خبر میکنم.
از ظاهر آن زن معلوم بود که زن بدبختی است که هیچ راهی برایش جز دزدی نمانده است. دوباره خواستم زیر چادر و جیبهایش را بگردم که خواست داد و بیداد کند و مرا از گشتن منصرف کند. همسر و مادرم به ما رسیدند و خواستند برای تبرئه خودش آن زن محتویات جیب و کیفش را نشان دهد اما او زیر بار نمیرفت.
در این وقت مامور گشت پلیس رسید کنار ما و ماجرا را پرسید. همسرم برای مامور توضیح داد که چه اتفاقی افتاده. آن مامور با دیدن چهره آن زن به گمانم به سارق بودن او اطمینان داشت چون به او گفت فکر کنم قبلا شما را جایی دیدم. خواست بگوید زندان که حرفش را خورد.
آن زن با دیدن مامور وحشت زده شده بود. خواست دوباره فرار کند دید در محاصره قرار گرفته است. مرا کناری کشید و گفت اگر کیف پولت را بدهم میگذاری بروم. بهخدا دزد نیستم مجبور شدم این کار را بکنم. نگاهی به چهره ترسیده او انداختم و گفتم. چرا دزدی میکنی؟ برو برای مردم کار کن اما دزدی نکن، آن زن آهسته کیف پولم را از ساک دستی درآورد و بهم داد.
برگشتم و به مامور پلیس گفتم اشتباهی شده. به این خانم شک داشتم ولی ساکش را گشتم کیفم نبود. مجبور شدم دروغ بگویم تا آن زن دستگیر نشود. اما همسرم و مادرم معتقد بودند باید مجازات میشد تا بار دیگر این کار را نکند.
به آنها گفتم این زن سارق نبود مجبور شده بود برای یک لقمه نان سرقت کند. اما اگر دستگیر میشد معلوم نبود بخشش ما دیگر تاثیری در سرنوشت او میگذاشت یا نه.
امیدوارم افرادی که قصد سرقت دارند به عواقب کار خود فکر کنند.
فتانه محمدی ـ انزلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: