امیدوارم دیوید درکم کند

«من نمی‌فهمم چرا ماموران پلیس تصور می‌کنند در مقابل هر مظنونی که قرار می‌گیرند، می‌توانند به بدترین روش‌ها با او برخورد کنند و هیچ‌کس هم نباید با آنها مقابله کند؟ روزی که 2 مامور پلیس به خانه من و مادرم آمدند تا مرا به اتهام نگهداری اسلحه غیرمجاز دستگیر کنند، آنقدر وحشیانه رفتار کردند که چاره‌ای جز دفاع از خود نداشتم. رفتارهای من در مقابل آنها نه برای فرار کردن از قانون یا چنگال پلیس که یک عکس‌العمل غریزی در مقابل حرکات وحشیانه‌ای بود که در برابر من انجام می‌دادند.
کد خبر: ۳۵۲۲۱۲

 نمی‌فهمیدم چرا برای دستبند زدن به من که در حال توضیح دادن در مورد شرایطم بودم آنقدر خشونت به کار بردند و حتی دست به اسلحه شدند. هر‌کس دیگری هم به جای من بود شاید همان کاری را می‌کرد که من انجام دادم. قدرت دفاع شخصی و نشان‌دادن عکس‌العمل در مقابل یک خشونت خارجی یک غریزه است که خداوند در وجود همه انسان‌ها قرار داده و هیچ‌کس جز من هم نمی‌تواند درک کند در شرایط بسیار خشنی که قرار داشتم، چه فشاری به من می‌آمد و تا چه اندازه به خاطر رفتار وحشیانه این دو مامور تحت استرس بودم. جلوی چشمانم مادرم را کتک می‌زدند و فحش و ناسزا می‌گفتند. وقتی به خودم آمدم که با مشت و لگد به جان یکی از افسرها افتاده بودم و دیگری به جای نجات دادن همکارش، پای بی‌سیم مدام درخواست کمک می‌کرد.مثل یک فیلم جنایی همه چیز خیلی سریع و در میان خونریزی و زخم‌های عمیق به پایان رسید.» ویکتور پسر 25 ساله‌ای است که به اتهام کتک زدن یک افسر پلیس در حال وظیفه به نام دیوید راد دستگیر و دادگاهی شده است. این پسر جوان که سابقه طولانی در خلافکاری از جمله فروش موادمخدر و دزدی دارد، متهم است زمانی که ماموران پلیس با در دست داشتن حکم قانونی برای تفتیش وارد خانه او و مادرش شده‌اند با مقاومت غیرعادی و غیرقابل کنترل ویکتور مواجه گشته‌اند که سبب جراحات بسیار عمیق در ناحیه صورت یکی از افسران در حال انجام وظیفه که 37 سال دارد، شده است.

با وجود انجام چند عمل جراحی روی فک و صورت افسر مضروب او همچنان باید تحت درمان باشد و به خاطر وارد شدن ضربات مهلک و شکستن استخوان چند ناحیه از صورتش مورد عمل جراحی پلاستیک قرار بگیرد و احتمالا برای همیشه از ادامه کار به عنوان مامور پلیس بخش جنایی کناره‌گیری کند. ویکتور به اتهام ضرب و شتم و رفتار وحشیانه در مقابل پلیس دستگیر و دادگاهی شده و دست‌کم 20 سال حبس را پیش‌رو خواهد داشت. «روزی که 2 افسر به منزل ما آمدند روز عادی برایم نبود. صبح همان روز مادرم بر سرمساله ولخرجی‌هایم با من دعوای شدیدی کرده بود و حالت عادی نداشتم. آخرین چیزی که منتظرش بودم آن بود که 2 افسر پلیس با قیافه‌های کاملا جدی در حالی که حکم بازرسی خانه‌مان را داشتند وارد خانه شوند و همه وسایلمان را به هم بریزند. می‌دانستم دنبال چه چیزی می‌گشتند. چندی قبل یکی از آشنایانم دستیگر شده بود و احتمال می‌دادم که دیر یا زود سراغ من هم بیایند و به دنبال سرنخ‌هایی از خلاف بگردند. چیزی نداشتم که بخواهم آن را مخفی کنم. تنها یک اسلحه کمری بود که بتازگی از یک دستفروش خریداری و منتظر بودم در فرصتی مناسب به یک مشتری در مقابل مقداری پول نقد به فروش برسانم. از بدشانسی همان محلی که اسلحه را پنهان کرده بودم، جایی بود که افسر کنجکاو سراغ آن رفت و خیلی زود متوجه ماجرا شد. چاره‌ای جز دستگیر شدن نداشتم اما حرکاتشان بشدت آزارم می‌داد. آنها از الفاظ بسیار بد استفاده می‌کردند و مدام در مقابل مادرم به من تهمت‌های ناروا می‌زدند، از این که می‌دیدم مادرم بشدت گریه می‌کند، ناراحت شده بودم و رفتارهای غیرانسانی‌شان حالم را بد کرده بود. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم در حال مقاومت در برابر آنها هستم. خودم نمی‌‌فهمیدم چکار می‌کنم. می‌دانستم که راه فراری برای خروج از خانه وجود ندارد اما دستبند زدن آنها همراه با تحقیرشان برایم غیرقابل تحمل بود. هر چه بیشترتقلا می‌کردم آنها بیشتر عصبانی می‌‌شدند. به خودم که آمدم اسپری فلفل را که برای از پا درآوردن من به دست گرفته بودند را به سمت خودشان گرفتم. خودم تحت تاثیر قرار نگرفته بودم اما یکی از افسرها کمی احساس سوزش در چشمانش می‌کرد. لحظاتی بعد متوجه اسلحه شوک‌دهنده شدم که به سویم نشانه گرفته شده بود. باز هم عکس‌العمل نشان دادم و در حرکتی که برای خودم هم غریب بود بلافاصله آن را از دست پلیس قاپیدم و به گوشه‌ای پرتاب کردم. جنجال میان من و افسران بیشتر می‌شد تا سرانجام یکی از آنها که بعدها فهمیدم دیوید راد نام داشت و به خاطر سوزش چشمانش از اسپری فلفل دچار مشکل شده بود به من نزدیک شد. احساس می‌‌کردم قدرتی فوق‌العاده در دستانم جمع شده است. می‌دانستم اگر از خودم دفاع نکنم به دست آنها کشته خواهم شد، این بود که به سوی او حمله‌ور شدم و تا جایی که می‌توانستم ضرباتی را به صورت او وارد کردم. افسر دیگر که در حال درخواست کمک با بی‌سیم بود، متوجه ماجرا شد که همکارش بشدت زخمی شده و بسختی نفس می‌کشید. لحظاتی بعد دیگر چیزی نفهمیدم. انگار شوک وارد شده با استفاده از اسلحه که همراه داشتند، مرا از پا درآورده بود.» 4 مامور پلیس، ارکانزاس با درخواست کمک یکی از همکارانشان مبنی بر درگیری فیزیکی با یک متهم راهی خانه ویکتور شدند. وقتی ماموران به محل رسیدند متوجه وضعیت بسیار وخیم همکارشان دیوید راد شدند که جراحات وارد شده به صورتش بسیار عمیق و وخیم بود. در سوی دیگر خانه ویکتور که با شوک الکتریکی بی‌حال روی زمین افتاده بود به چشم می‌خورد که اثرات خون روی دستان و انگشتانش نشان از درگیری شدیدش با ماموران پلیس داشت، دیوید راد، افسر مجروح بلافاصله به بیمارستان منتقل شد و ویکتور به اتهام نگهداری از اسلحه و جرم سنگین‌تر همچون کتک زدن یک افسر در حال انجام وظیفه به بازداشتگاه منتقل شد. تحقیقات ماموران برای تکمیل شدن پرونده متهمی که هنگام دستگیری اقدام به ضرب و شتم و مقاوت در برابر افسران پلیس کرده بود از همان زمان آغاز شد. بنا به گفته مادر ویکتور که از رفتار پسرش بشدت شوکه شده و شرمسار بود، او به محض نزدیک شدن ماموران برای دستگیری‌اش ناگهان کنترل خودش را از دست داده و به سوی آنان حمله‌ور شده بود. به هم ریختگی خانه و شکستن انواع وسایل در محل وقوع جرم کاملا نشان می‌داد که این درگیری بشدت خشن بوده و جراحات وارد شده به افسر مجروح از سوی ویکتور که حالتی غیرعادی داشته عملا صورت گرفته است. افسر دیگر حاضر در محل ماجرا که کمتر از همکارش آسیب دیده بود، ویکتور را یک متهم وحشی خواند که به محض دیدن ماموران مثل یک حیوان درنده به سویشان حمله‌ور شده و شروع به ضرب و شتم کرده است. بنا به آنچه که در پرونده ویکتور درج شده است، او علاوه برنگهداری غیرمجاز اسلحه، فروش موادمخدر و ارتباط با خلافکاران منطقه اقدام به مقاومت و ضرب و شتم هنگام دستگیری‌اش کرده که حکم او را چند برابر سنگین‌تر خواهدکرد؛ حکمی که وکیل ویکتور سعی دارد با اثبات مشکلات روحی و روانی موکلش و استفاده چند ساله او از موادمخدر همچون کوکائین آن را تا حدودی تخفیف بدهد. «من سا‌ل‌هاست که کوکائین مصرف می‌کنم. شاید یکی از اولین بچه‌های دبیرستان محل تحصیلم بودم که می‌توانستم این ماده مخدر گرانقیمت رامصرف کنم. دلیلش هم این بود که مادرم هر چقدر که حقوق می‌گرفت مجبور بود نیمی از آن را به من بدهد تا مخارج موادم را تامین کنم. چاره دیگری هم نداشت. پدرم سال‌ها قبل ما را ترک کرده بود و این فقط ما 2 نفر بودیم که در خانه به تنهایی زندگی می‌کردیم. استفاده از مواد به مرور تاثیرش را روی من گذاشته بود و خودم خیلی خوب می‌دانستم که حالت عادی‌ام را از دست داده‌ام، درست فکر کردن برایم کاری سخت به نظر می‌رسید و همه تصمیماتم عجولانه و اشتباه بود. از سوی دیگر مادرم که همیشه می‌کوشید به من کمک کند را از خودم می‌راندم و مدام به او می‌گفتم، همه مشکلات و بدبختی‌های مرا او رقم زده است. در چندسال اخیر حتی یک روز هم بدون مشاجره و دعوا با مادرم نگذراندم و حتی یک بار بعد از این که روی مادرم دست بلند کردم و سپس شکستگی آرنجش شدم، خودم احساس خطر کردم. چند جلسه پیش مشاور رفتن، برایم کافی بود تا دوباره احساس کنم فردی عادی شده‌ام و احتیاجی به کمک ندارم. اما مادرم می‌دانست که من از نظر روانی مشکل دارم و این بود که کمتر به من نزدیک می‌شد و از من سوال می‌کرد. روزی که ماموران به خانه‌مان آمدند باز با مادرم بحث داشتم. او می‌گفت از سال‌های قبل پزشکم به او گفته که دچار اسکیزوفرنی هستم و باید معالجه شوم اما من حاضر به استفاده از هیچ نوع دارو یا دکتری نبودم. او التماس می‌کرد که اجازه بدهم تا قبل از این که دیر شود، کمکم کند اما از نظر من کمک کردن او تنها گذاشتن من به حال خودم بود. وقتی 2 مامور وارد خانه‌ شدند و شروع به فحاشی کردند، کنترلم را از دست دادم. با خود فکر کردم آنها اجازه ندارند بدون آن که مدرکی از مجرم بودنم در دست داشته باشند، مثل یک جانی خطرناک با من برخورد کنند. درگیری با‌ آنها از روی دفاع شخصی بود و نمی‌خواستم آن افسر را به شکل فجیع کتک بزنم. از کارم پشیمانم و امیدوارم دیوید شرایطم را درک کند.»

منبع: کورت نیوز

مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها