در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر وقتی گوشی تلفن را در دست گرفت از آن سوی خط، ستوان میک افسر کشیک مرکز، پیام فرماندهی پلیس را به او اطلاع داد و گفت مرد 43 سالهای در دفتر کارش در منطقه سانتو، خیابان مارو به طرز دلخراشی به قتل رسیده است.
وی یادآور شد: رییس پلیس دستور داده کمیسر بلافاصله در محل جنایت حاضر و درباره قتل این مرد به نام ریچارد جریو تحقیق کند.
کمیسر نشانی دقیق را گرفت و بسرعت آماده شد و لحظاتی بعد به سمت منطقه سانتو در مرکز شهر حرکت کرد. در آن ساعت صبح خیابانها خلوت و کمتردد بودند و کمیسر در کمتر از 14 دقیقه بعد در محل جنایت حاضر و تحقیقات خود را شروع کرد.
خیابان مارو در منطقه سانتو یک خیابان تجاری بود. اغلب ساختمانهای این خیابان را دفاتر شرکتها تشکیل میدادند. این خیابان قدیمی بسیار زیبا بود و قسمت شرقی آن را ساختمانهای بلندمرتبه احاطه کرده بودند.
جنایت در طبقه 19 ساختمان 707 رخ داده بود. ساختمان 707 یک آسمانخراش زیبا در ابتدای خیابان مارو بود. این ساختمان بزرگ شیشهای و دایرهای شکل نظر هر بینندهای را جلب میکرد و جزو ساختمانهای مشهور شهر محسوب میشد.
کمیسر وقتی وارد ساختمان شد به طبقه 19 واحد 18 ساختمان راهنمایی شد. در طبقه 19 دهها دفتر تجاری وجود داشت که همه آنها شبیه هم بودند. در مقابل واحد 18 دو مامور پلیس دیده میشدند که به دقت رفت و آمدها را کنترل میکردند. کمیسر نگاهی به راهروی طولانی طبقه انداخت و وارد این واحد شد. روی در ورودی واحد این جمله به چشم میخورد: شرکت حمل و نقل جانسون.
داخل واحد شماره 18 تعدادی مامور پلیس در حال تحقیق و بررسی بودند. پنجره بزرگ که چشمانداز زیبایی داشت نظرها را جلب میکرد. از پشت این پنجره میشد براحتی شمال شهر را دید.
میزهای بسیار شیک و مبلهای گرانقیمت و همچنین اشیای تزیینی به شکل بسیار منظمی در داخل این واحد تجاری چیده شده بودند. 5 اتاق در قسمتهای مختلف سالن زیبا دیده میشد. همه چیز به ظاهر مرتب و منظم بود و اثری از بههم ریختگی در داخل سالن شیک ساختمان دیده نمیشد. کمیسر پس از این که نگاهش را به اطراف چرخاند گوش به گزارش سروان کالکت، افسر تحقیقات کلانتری داد. سروان کالکت که یک افسر جوان تیزهوش بود به کمیسر گفت:
ساعت نزدیکهای 5 صبح بود، مرد جوانی که خودش را ویلسون معرفی میکرد با کلانتری تماس گرفت و سراسیمه و وحشتزده خبر داد که ریچارد جریو، مدیر شرکت حمل و نقل جانسون در دفتر کارش به ضرب چاقو به قتل رسیده است. صدای این مرد جوان آنچنان میلرزید که به سختی نشانی را گفت. با اعلام این خبر بلافاصله موضوع را به گشتیهای کلانتری اطلاع دادیم و دقایقی بعد آنها خبر را تایید کردند. بعد هم ما خودمان را به اینجا رساندیم و صحنه جنایت را تحت کنترل درآوردیم.
سران کالکت افزود: وقتی اینجا رسیدیم به غیر از ویلسون، همسر و پسر و دختر مقتول هم حضور داشتند و تحقیقات اولیه را آغاز کردیم. وی ادامه داد: مقتول به نام ریچارد جریو 43 ساله مدیر شرکت حملونقل جانسون با بیش از 17 ضربه کارد جان سپرده و جسدش در اتاقش کنار میز کارش افتاده بود.
متاسفانه در بررسیهای اولیه ما هیچ سر نخی از این جنایت دردناک به دست نیاوردیم. هیچ شاهدی وجود ندارد. 3 نگهبان برج هم مورد مشکوکی ندیدهاند. ضمن اینکه هزاران نفر در طول روز وارد برج یا از آن خارج شدهاند که همکاران ما در حال بررسی دوربین ویدئویی ساختمان هستند.
سروان کالکت یادآور شد: در شرکت جانسون بیش از 9 نفر کار میکنند که براساس تحقیقاتی که انجام دادیم همه آنها قبل از ساعت 5 بعدازظهر شرکت را ترک کردهاند. ضمن این که جورج خدمتکار شرکت هم امروز به شرکت نیامده، گویا در مرخصی سالانه بهسر میبرده است.
افسر تحقیق کلانتری خاطرنشان کرد: آخرین نفری که شرکت را ترک کرده، الیزابت رییس حسابداری شرکت بوده است که او و همچنین بقیه کارکنان شرکت را هم برای بازجویی احضار کردهایم.
سروان کالکت در پایان گزارش خود گفت: براساس تحقیقات و همچنین نظریه پلیس تشخیص هویت قتل بین ساعت 17 تا 19 رخ داده است.
کمیسر چند سوال از سروان کالکت کرد، آنگاه به بررسی داخل ساختمان پرداخت و به دقت تمام زوایای شرکت را از نظر گذراند. یکایک اتاقهای شرکت را وارسی کرد. 3 اتاق در ضلع جنوبی شرکت قرار داشتند و 2 اتاق در ضلع شمالی، اتاقهای ضلع شمالی بزرگتر از اتاق ضلع جنوبی بودند. سالن زیبا و مجلل شرکت مابین اتاقها قرار داشت. جسد ریچارد جریو در اتاقش در اولین اتاق ضلع شمالی در کنار میز کارش غرق به خون روی زمین افتاده بود. جای ضربات ممتد کارد بر گردن، صورت، سینه و شکم او دیده میشد و ردی از خون در اطراف مقتول به چشم میخورد.
کمیسر به دقت جسد را بررسی کرد. روی بدن او جای بیش از 17 ضربه چاقو دیده میشد که با قدرت و در کمال قساوت وارد شده بود.
مقتول یک کت و شلوار آبی رنگ و کراوات سرمهای و پیراهن سفید به تن داشت که رنگ خون به خود گرفته بودند، حتی ساعت طلای گرانقیمت او نیز خونآلود بود.
ظواهر نشان میداد که مقتول فرصتی برای دفاع از خود نداشته و توسط قاتل یا قاتلان غافلگیر شده و قبل از این که بتواند از جان خود دفاع کند مورد ضربات شدید چاقو قرار گرفته و جان سپرده است. آثار ضرب و جرح نیز بر صورت و بدن مقتول دیده میشد که حکایت از آن داشت که مقتول تلاش کرده از خود دفاع کند.
کمیسر پس از پایان بررسی جسد به بازرسی از داخل اتاق پرداخت. وضعیت اتاق بسیار آشفته و به همریخته بود. کاغذها روی زمین پخش و حتی صندلیها واژگون شده بودند. در کمد اتاق باز و وسایل آن بیرون ریخته شده بودند. حتی کتابهای داخل کتابخانه اتاق هم در اطراف پخش شده بودند اما آنچه باعث تعجب میشد، این بود که کیف مقتول روی میز دست نخورده مانده بود.
کمیسر در بررسیهای خود متوجه 2 فنجان خالی قهوه شد. ضمن این که زیرسیگاری در کنار فنجانهای قهوه پر از یک نوع تهسیگار بود. با توجه به این که خود مقتول سیگار نمیکشید، قطعا تهسیگارها مربوط به یکی از مهمانان او یا شاید قاتل بوده است.
کمیسر در ادامه متوجه شد که قاتل یا قاتلان بدون هیچ گونه مقاومتی وارد شرکت شدند.
نکته جالبی که کمیسر بعد متوجه آن شد، این موضوع بود که دوربین مداربسته شرکت از صبح آنروز از کار افتاده بود و کسی هم از این موضوع اطلاعی نداشته و کمیسر در بازبینیهای دوربین فهمید که دوربین از صبح قطع بوده است.
کمیسر پس از این که به دقت همه جا را بررسی کرد سراغ سوزان، همسر مقتول که همچنان اشک میریخت، رفت. سوزان در کنار پسر جوانش چارلز ایستاده بود و آرام و قرار نداشت.
سوزان با اوضاع آشفتهای که داشت نتوانست به سوالات کمیسر پاسخ دهد، در این میان چارلز، پسر جوان مقتول به کمیسر گفت: آخرین بار که با پدرم تماس گرفتم، ساعت حدود 17 بود. او در دفتر کارش بود و چون جلسه داشت، نتوانست زیاد صحبت کند. از آن ساعت به بعد دیگر خبری از او نداشتیم. وی ادامه داد: پدرم گاهی اوقات شبها دیر به خانه میآمد. ما تا ساعت 21شب منتظر شدیم اما خبری از او نشد.
مادرم خیلی نگران شد. چند بار با تلفن همراه او تماس گرفت اما پاسخی نداد. من مادرم را دلداری دادم که نگران نباشد شاید کاری برای پدر پیش آمده که دیر کرده و بعد هم به اتاق خودم رفتم. ساعت حدود 4 صبح بود که مادرم سراغم آمد. گویا تمام شب را بیدار بود.
گفت پدرت هنوز برنگشته. دلم خیلی شور میزند. میترسم بلایی سرش آمده باشد. سعی کردم او را آرام کنم اما همچنان بیقرار بود. از من خواست سری به شرکت بزنم.
من هم که دیدم از پس مادرم برنمیآیم قبول کردم و به طرف شرکت حرکت کردیم. مقابل ساختمان در حال سوال از نگهبان بودیم که ویلسون خدمتکار شرکت از راه رسید. همراه او به طرف شرکت رفتیم و وقتی ویلسون در شرکت را باز کرد و وارد آنجا شدیم در اتاق کار پدرم با جسد خونآلود او روبهرو شدیم. همان جا مادرم از هوش رفت. صحنه وحشتناکی بود. باور کردنش سخت بود. بعد هم ویلسون موضوع را به پلیس گزارش داد و... .
وی توضیحاتی درباره پدرش، داراییها و رفتوآمدهایش داد و خاطرنشان کرد: من زیاد در کارهای شغلی پدرم دخالت نمیکردم و او هم در این خصوص زیاد حرف نمیزد.
کمیسر پس از بازجویی از او سراغ ویلسون مرد جوان 27 سالهای که 3 سال در شرکت مقتول به عنوان خدمتکار مشغول کار بود، رفت و به بازجویی از او پرداخت. ویلسون که به نظر میرسید جوانی محجوب و خجالتی است به کمیسر گفت:
من 3 روز بود که به مرخصی رفته بودم. امروز هم که از مرخصی برگشتم طبق معمول به شرکت آمدم تا پس از نظافت همه چیز را برای ورود کارکنان آماده کنم که در مقابل در با همسر و فرزند آقای ریچارد روبهرو شدم. آنها گفتند که هیچ خبری از آقای ریچارد ندارند و فکر میکنند در شرکت باشد. به اتفاق آنها به طبقه 19 رفتیم و هنگامی که در شرکت را باز کردیم و وارد شدیم با جسد خونآلود آقای ریچارد روبهرو شدیم. بعد هم سراسیمه و آشفته موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.
وی در مورد مقتول، رفت و آمدهایش و کارکنان شرکت توضیحاتی داد و کمیسر پس از بازجویی ویلسون سراغ کارکنان شرکت که تازه رسیده بودند، رفت. 6 مرد و 3 زن، کارکنان شرکت را تشکیل میدادند که آنها هم تحت بازجویی قرار گرفتند.
در این میان الیزابت، رییس مالی شرکت که آخرین نفری بود که روز جنایت شرکت را ترک کرد به کمیسر گفت: آقای ریچارد بسیار عصبی بود و حال و حوصله نداشت، وقتی شرکت را ترک میکردم در اتاقش مشغول صحبت کردن با تلفن بود، گویا آن سوی خط با یک نفر درگیری لفظی داشت، چرا که صدایشان خیلی بلند و عصبی بود. من که نامزدم، ادوارد انتظارم را میکشید با تکان دادن دست از او خداحافظی و شرکت را ترک کردم. موقعی که میخواستم وارد آسانسور شوم با 2مرد مشکوک روبهرو شدم که گویا میخواستند از آسانسور بیرون بیایند اما تا مرا دیدند دوباره به داخل آسانسور برگشتند و 2 طبقه بالاتر پیاده شدند. بعد هم ساختمان را ترک کردم و با نامزدم به گردش رفتیم.
الیزابت افزود: آقای ریچارد اصولا یک مرد عصبی و تندمزاج بود. او دائم بخصوص با رانندهها درگیری داشت و توسط آنها تهدید میشد. من فکر میکنم توسط یکی از آنها به قتل رسیده است. به ویژه این که تعدادی از رانندهها سابقهدار هستند و حتی مدتی پیش یکی از آنها نیز به شرکت دستبرد زد که البته از سوی پلیس شناسایی شد. شاید هم کار آن 2 نفری باشد که در آسانسور دیدم، البته آنها را نمیشناختم و تا به حال هم ندیده بودمشان.
کمیسر چند دقیقهای از او بازجویی کرد و سپس سراغ مریا، منشی شرکت رفت. مریا که زن جوانی بود به کمیسر گفت: آقای ریچارد با این که مردی عصبی بود اما خیلی زود پشیمان میشد و سعی میکرد از دل طرف مقابلش دربیاورد.
وی توضیح داد که آن روز مقتول بسیار بیحوصله بود و تمام قرارهایش را لغو کرد و هیچ کس را به اتاقش راه نداد.
مریا ادامه داد: من و دیگر همکاران راس ساعت16 که پایان ساعت کار شرکت است، اینجا را ترک کردیم و تنها الیزابت، مدیر مالی شرکت در اینجا بود.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات مریا و دیگر کارکنان شرکت آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد، آنگاه رو به سروان کالکت دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: