در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. دختر کوچولویی بود به اسم یکتا که باباش قول داده بود او را به پارک ببرد. دخترک بابا را صدا زد وگفت:
باباجون یادته که قرار بود منوببری پارک، میبری؟
ـ بله عزیزم چرا نمیبرم، برو حاضرشو بریم.
هردو آماده شدند وبه پارک رفتند. وقتی رسیدند بابا روی یک صندلی نشست ویکتا سرگرم بازی شد. خیلی خوشحال بود، حالا میتوانست حسابی بازی کند، سرسره بازی، تاب سواری و...
موقع بازی چشمش افتاد به گلهای وسط چمن، بین همه آنها گل سرخی بسیار زیبا بود که یکتا ازآن خوشش آمد برای همین رفت داخل چمنها وکنار گل نشست وگفت: چقدر تو قشنگی، کاشکی مال من بودی.
یکتا نگاهی به باباش انداخت و دید که او حواسش جای دیگری است. دستش را دراز کرد تا گل را بچیند! اما یک دفعه گل سرخ گفت: نه دختر جون این کارو نکن.
یکتا که خیلی تعجب کرده بود، کمی عقب آمد و گفت: وای توحرف میزنی؟
ـ بله من میتونم حرف بزنم، حالا بگو ببینم چرا میخوای منو بچینی؟
ـ آخه خیلی قشنگی، میخوام ببرمت خونمون.
گل سرخ با ناراحتی گفت: هیچ میدونی اگه منو از شاخه جدا کنی، خشک میشم ودیگه قشنگ نیستم. بعدشم، ببین توی پارک چند تا بچه هست اگه هر کدوم از اونا بخواد یه گل بچینه، میدونی چی میشه؟
ـ نه، چی میشه؟
ـ دیگه چیزی از پارک باقی نمیمونه که بقیه هم استفاده کنن.
ـ خب، حالا بگو من چه کار کنم؟
ـ منو نچین، بذار همین جا بمونم، اینم بدون که گلها وقتی خوشحال وسرحال میمونن که روی شاخه و توی باغچه باشن.
یکتا کمی فکرکرد و متوجه اشتباهش شد، گل سرخ را نوازش کرد وگفت: ببخش که ناراحتت کردم، تو درست میگی، دیگه باهات کاری ندارم، اذیتت نمیکنم گل قشنگ.
گل سرخ با خوشحالی گفت: آفرین دختر خوب، حالا برو بازی کن تا منم تورو از اینجا تماشا کنم و لذت ببرم. وقتی قصه تمام شد شیرین به عروسکهایش گفت: پس یادتون باشه که هیچ وقت از توی باغچه گلی نچینید، باشه؟
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: