در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به دختر نگاه کردم و لبخند زدم. روزنامه را باز کردم و خواندم، دقایق پشت سر هم میآمدند و میرفتند. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و مانند کسی که در کمین باشد، وقتی دختربچه نزدیک شد گفت: «خوب ملیسا، دیگه کمکم باید بریم.» فهمیدم که اسم دخترک ملیساست.
ملیسا خواهش کرد و با التماس گفت: «فقط 5دقیقه دیگه بابا. خواهش میکنم، فقط 5 دقیقه.»
مرد همراه با لبخندی، سرش را به علامت تایید و قبول حرف دختر تکان داد و ملیسا بازهم خندید و دوچرخه سواری کرد. خیالش راحت شده بود که 5دقیقه بیشتر فرصت بازی دارد. اما دقایق وقت اضافه هم گذشتند و 5 دقیقه هم تمام شد. مرد دوباره بلند شد و ایستاد. با صدای بلند رو به دخترک فریاد زد: «عزیزم، وقت رفتنه.»
اما باز هم ملیسا خواهش کرد که کمی بیشتر بازی کند: «فقط 5 دقیقه دیگه بابا، قول میدم.» مرد لبخندی زد و باز هم به علامت رضایت سرش را تکان داد.
با شنیدن این گفتگو من هم به مرد لبخندی زدم و گفتم چه پدر صبوری هستید. خوب به خواستههای دخترتان گوش میدهید و هرچه او میگوید تسلیم میشوید. پدرانی مثل شما کمتر پیدا میشوند. کسی در این دوره و زمانه اینقدرها برای فرزندش وقت نمیگذارد. وقتی این حرفها را بر زبان میآوردم، نگاه مرد تغییر کرد. گویی دنیای او در همان لحظه عوض شد.
لبخند تلخی زد و آرام پاسخ داد: «اسم برادر بزرگتر ملیسا، تامی بود. او سال گذشته هنگامی که همین اطراف بازی میکرد با یک ماشین تصادف کرد و از پیش ما رفت.
من هیچ وقت زمان زیادی رو با تامی نمیگذروندم و الان همیشه این موضوع منو زجر میده؛ الان حاضرم همه چیزم رو برای 5 دقیقه کنار او بودن بدم. اما چه فایده که دیگه نمیشه.»
مرد آهی کشید و ادامه داد: «من با خودم عهد کردم که این اشتباه رو در مورد ملیسا تکرار نکنم. واقعیت اینه که من 5 دقیقه بیشتر زمان میذارم تا بازی ملیسا رو ببینم.»
بعد در حالی که به افق خیره شده بود، ادامه داد: «نمیدونم به خاطر ملیساست یا تامی یا خودم... اما این 5 دقیقهها رو میپذیرم و دوستشون دارم.»
صدای آرام ترمز و ایستادن دوچرخه جلوی پای مرد، او را به خود آورد. با هم خداحافظی کردیم.
با خودم فکر کردم، تمام زندگی در انتخاب و اولویتهای ما معنا پیدا میکند. پس اگر ما برای کسی که دوستش داریم 5 دقیقه وقت اضافی اختصاص دهیم، ضرر نخواهیم کرد. شاید باید همین امروز تصمیم بگیریم که طوری دیگر با عزیزانمان همراه شویم.
برگشتم تا نام و نشانی از مرد بپرسم. او با ملیسا رفته بود.
زهره شعاع
منبع:Inspirationalstories.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: