فقط ‌5 دقیقه دیگه...

کد خبر: ۳۵۱۹۰۹

آن روز هم مثل بقیه روزها در پارک نشسته بودم و مشغول تماشای بازی پسر کوچکم بودم. او را نگاه می‌کردم که با لباس قرمز‌رنگش سرسره بازی کرد. هر وقت او را نگاه می‌کنم، وجودم از عشق و علاقه لبریز می‌شود و مثل این که بار اول باشد به رازی پی می‌برم با همه وجودم می‌فهمم که چقدر دوستش دارم؛ چقدر عاشقش هستم. در همین افکار بودم که مردی میانسال کنارم روی صندلی پارک نشست. طبق عادت بعد از سلام و احوالپرسی شروع کردم به صحبت درباره پسر کوچکم و او را به مرد نشان دادم. مرد لبخندی زد و گفت: «پسر خوبی به نظر می‌آید. آن دختر کوچولو هم دختر من است. همون دختری که لباس سفید رنگ پوشیده و دوچرخه‌سواری می‌کنه.»

به دختر نگاه کردم و لبخند زدم. روزنامه را باز کردم و خواندم، دقایق پشت سر هم می‌آمدند و می‌رفتند. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و مانند کسی که در کمین باشد، وقتی دختر‌بچه نزدیک شد گفت: «خوب ملیسا، دیگه کم‌کم باید بریم.» فهمیدم که اسم دخترک ملیساست.

ملیسا خواهش کرد و با التماس گفت: «فقط 5دقیقه دیگه بابا. خواهش می‌کنم، فقط 5 دقیقه.»

مرد همراه با لبخندی، سرش را به علامت تایید و قبول حرف دختر تکان داد و ملیسا بازهم خندید و دوچرخه سواری کرد. خیالش راحت شده بود که 5دقیقه بیشتر فرصت بازی دارد. اما دقایق وقت اضافه هم گذشتند و 5 دقیقه هم تمام شد. مرد دوباره بلند شد و ایستاد. با صدای بلند رو به دخترک فریاد زد: «عزیزم، وقت رفتنه.»

اما باز هم ملیسا خواهش کرد که کمی بیشتر بازی کند: «فقط 5 دقیقه دیگه بابا، قول می‌دم.» مرد لبخندی زد و باز هم به علامت رضایت سرش را تکان داد.

با شنیدن این گفتگو من هم به مرد لبخندی زدم و گفتم چه پدر صبوری هستید. خوب به خواسته‌های دخترتان گوش می‌دهید و هرچه او می‌گوید تسلیم می‌شوید. پدرانی مثل شما کمتر پیدا می‌شوند. کسی در این دوره و زمانه اینقدرها برای فرزندش وقت نمی‌گذارد. وقتی این حرف‌ها را بر زبان می‌آوردم، نگاه مرد تغییر کرد. گویی دنیای او در همان لحظه عوض شد.

لبخند تلخی زد و آرام پاسخ داد: «اسم برادر بزرگ‌تر ملیسا، تامی بود. او سال گذشته هنگامی که همین اطراف بازی می‌کرد با یک ماشین تصادف کرد و از پیش ما رفت.

من هیچ وقت زمان زیادی رو با تامی نمی‌گذروندم و الان همیشه این موضوع منو زجر می‌ده؛ الان حاضرم همه چیزم رو برای 5 دقیقه کنار او بودن بدم. اما چه فایده که دیگه نمی‌شه.»

مرد آهی کشید و ادامه داد: «من با خودم عهد کردم که این اشتباه ‌رو در مورد ملیسا تکرار نکنم. واقعیت اینه که من 5 دقیقه بیشتر زمان می‌ذارم تا بازی ملیسا رو ببینم.»

بعد در حالی که به افق خیره شده بود، ادامه داد: «نمی‌دونم به خاطر ملیساست یا تامی یا خودم... اما این 5 دقیقه‌ها رو می‌پذیرم و دوست‌شون دارم.»

صدای آرام ترمز و ایستادن دوچرخه جلوی پای مرد، او را به خود آورد. با هم خداحافظی کردیم.

با خودم فکر کردم، تمام زندگی در انتخاب و اولویت‌‌های ما معنا پیدا می‌کند. پس اگر ما برای کسی که دوستش داریم 5 دقیقه وقت اضافی اختصاص دهیم، ضرر نخواهیم کرد. شاید باید همین امروز تصمیم بگیریم که طوری دیگر با عزیزانمان همراه شویم.

برگشتم تا نام و نشانی از مرد بپرسم. او با ملیسا رفته بود.

زهره شعاع
منبع:Inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها