صولت فروتن / جام‌جم

دریغ از یک سلام

شاید این یادداشت پیش پا افتاده به نظر بیاید. شاید شما که اهل حرف‌های مهم و کنکاش‌های مهم‌تر هستید بر من خرده بگیرید که این چه نوشته و چه حرفی است.
کد خبر: ۳۵۱۴۴۰

شاید حتی بعضی از شما از سر دلسوزی بگویید، فلانی چرا خودت را سبک می‌کنی و این‌طور می‌نویسی؟ تو باید تحلیل‌های کلان‌تر بنویسی. حتی شاید روزنامه جام‌جم بگوید که این یادداشت پیش پا افتاده و جزئی، قابلیت چاپ ندارد. شاید بگوید که یادداشت باید قلنبه باشد، یادداشت باید بزرگ و کلان باشد و باید درباره بیکاری، اعتیاد، شادی، ثبت‌نام در مدارس، یارانه‌ها، خانواده و.... باشد. خیالتان راحت من درباره اینها نمی‌نویسم امروزر، دیروز و دیروزها و پارسال و سال‌های قبل نوشته‌ام و نوشته‌اند درباره مشکلات کلان اجتماعی و....

دیروز بعد از یک روز کاری خسته‌کننده برای اندکی فراغت از کار و نفس کشیدن به یکی از پارک‌های شهر رفتم. شهرداری تهران جشنی را برپا کرده بود و جمعی از خانواده‌ها در کنار هم نشسته بودند و جشن را تماشا می‌کردند. مجری برنامه تمام تلاش خود را برای مفرح کردن فضا انجام می‌داد، اما خانواده‌ها ساکت و آرام نشسته بودند. به رفتارهای آنان دقت کردم. صندلی‌هایی خالی بود. چند نفری آمدند و نشستند کنار دیگران. آن دیگرانی که افراد جدید کنارشان آمدند تا جشن را ببینند حتی اندکی و لحظه‌ای هم درنگ نکردند که به همشهری خود سلام کنند و با لبخندی از تازه واردها استقبال کنند. جشن تمام شد. ملت هر کدام راه خود را رفتند. بی‌هیچ خداحافظی و بی هیچ نگاهی که سر سوزنی انرژی‌های مثبت در آن باشد. به چند قدم آن طرف‌تر رفتم. چند نفری نشسته بودند که فقط روبه‌رو را نگاه می‌کردند. چند قدم آن‌طرف‌تر چند پیرمرد بالای 60 سال نشسته بودند. صدای حرف زدنشان به آدم‌های ساکت و آرام می‌رسید. آن طرف پارک فضای بازی بچه‌ها بود. صدای شادی آنان پارک را پر کرده بود. کودکی به کودک دیگری رسید. نزدیک من بودند. بدون کمترین مخاطره‌ای و بدون ملاحظه گفت: سلام. میای با من دوست بشی؟ کودک دیگر گفت: آره....

و بعد دنبال هم رفتند. به همین راحتی و من دیدم که چطور سرشت پاک انسانی در روح پاک آن دو کودک سرشار بود.

از پارک بیرون آمدم. سوار تاکسی شدم. حدود 45 دقیقه طول کشید. نه سلامی و نه علیکی. تنها یکبار مسافری که در صندلی عقب نشسته بود به دیگری گفت: آقا خودتو جمع کن. تاکسی که دربست مال تو نیست.

بگو مگوی کوتاه آنها هم راننده و من و مسافر چهارم را تحریک به حرف زدن نکرد.

وارد آسانسور که شدم پسر همسایه هم وارد شد. باور کنید که دریغ از یک سلام خشک و خالی. پیش خودم گفتم چرا من باید سلام کنم؟ آن وقت چه فکری می‌کند؟

به منزل که رسیدم. زنگ زدم. پسر کوچکم با شادی و شور و انرژی زیاد گفت: سلام بابایی.

تمام سلام‌های نکرده را و تمام حرف‌های نزده را که جمع شده بود به یکباره به او تقدیم کردم و از خودم پرسیدم: چرا؟

چرا ما وقتی می‌توانیم به راحتی با یکدیگر ارتباط بگیریم حتی از یک سلام هم نسبت به هم دریغ می‌کنیم؟ این چه رفتاری است که به ویژه در کلانشهرها وقتی در کوچه و خیابان و پارک و داخل اتوبوس و تاکسی و هر جای دیگر هستیم خیلی سخت همدیگر را می‌پذیریم و از ساده‌ترین کلام برای ایجاد رابطه‌ای انسانی استفاده نمی‌کنیم؟ واقعا آیا تمام جوامع مدرن این‌گونه هستند؟ آیا براستی این رفتار اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا این حرف که نمی‌شود در این دوره و زمانه به کسی اعتماد کرد دلیلی برای دور شدن از یکدیگر حتی در حداقل روابط انسانی است؟

بیایید کمی هم به خودمان فکر کنیم و ببینیم چرا به چنین روزی افتاده‌ایم که حتی از یک سلام و از یک خسته نباشید هم دریغ می‌کنیم؟ وقتی ناراحتیم به بهانه ناراحتی و بی‌حوصلگی در پارک و اتوبوس و آسانسور و... از دیگران دوری می‌کنیم. اما وقتی حالمان خوب است. وقتی ورزش می‌کنیم هم این‌گونه‌ایم، وقتی برای دیدن یک مسابقه فوتبال هم 100 هزار نفرمان دور هم جمع می‌شویم تا شادمانه تفریح کنیم و فوتبال ببینیم هم....

براستی این چه رفتاری است؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها