آش ‌رشته

کد خبر: ۳۵۰۶۲۱

برای همین اینقدر به مامانش اصرار کرد تا او راضی شد، اما به این شرط که اگر گرسنه یا تشنه شد موقع ظهر چیزی بخورد. اما احمد تصمیم خودش را گرفته بود و می‌خواست هر طوری شده تا اذان مغرب تحمل کند. نزدیکی‌های ظهر مادرش او را صدا زد و پرسید: چه خبر، چطوری؟ گرسنه که نیستی اگه...

ـ نه مامان خیلی خوبم، ازخدا خواستم که کمکم کنه.

ـ آفرین، اگه از خدا بخواهی حتما نیروی بیشتری بهت می‌ده.

ـ یه چیزی بگم مامان.

ـ چی؟

ـ دلم آش رشته می‌خواد.

مامان خندید و گفت: باشه عزیزم برای افطاری آش درست می‌کنم.

ـ آخه می‌دونی مامان، من از اون آش رشته‌ها می‌خوام.

ـ از کدوما؟

ـ آش رشته‌های کبابی سرکوچه، هر روز نزدیکای افطار یه دیگ آش می‌ذاره جلوی مغازش و آش می‌فروشه، عجب آشیه!

ـ ای شکمو، باشه موقعش که شد بهت پول می‌دم برو بخر.

عصر که شد احمد برای خریدن آش از خانه بیرون رفت. ‌ کمی بی‌حال شده بود و احساس ضعف می‌کرد، اما از روزه گرفتن خوشحال بود. به مغازه کبابی که رسید، چند نفری در صف ایستاده بودند و او هم منتظر شد تا نوبتش بشود.

همین‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد، چشمش افتاد به پسرکی که چند متر آن‌طرف‌تر نشسته بود و جلویش ترازو قرار داشت. تصمیم گرفت که بعد از خرید آش خودش را وزن کند و بعد نگاهش متوجه آقای فروشنده شد که ملاقه را در آش فرو برد و آن را هم‌زد، به نظر خیلی خوشمزه می‌آمد و تو دلش گفت: این آش خوردن داره!

بعد از خریدن آش پیش پسرک رفت وخودش را وزن کرد. زیر چشمی او را نگاه کرد، حواسش به آش بود و پرسید: آشو چند خریدی؟

احمد به مغازه اشاره کرد و گفت: از اونجا خریدم، خیلی آشش خوبه، تا تموم نشده برو بخر!

از ترازو پایین آمد و از پسرک دور شد اما یک دفعه پیش خودش فکر کرد، نکند پسرک پول نداشته باشد و دلش آش بخواهد؟

ایستاد و سرش را چرخاند هنوز داشت به او را نگاه می‌کرد. باید چه کار می‌کرد؟ از صبح تا حالا برای آش رشته نقشه کشیده بود، اما ...

برگشت و ظرف آش را کنار پسرک گذاشت و گفت: آش مال تو!

ـ نه نمی‌خوام، دستت درد نکنه.

احمد بامهربانی گفت: بخورش.

ـ پس خودت چی؟

ـ نگران نباش، فقط صبر کن تا برم از خونه برات قاشق بیارم.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها