پُستخانه

کد خبر: ۳۵۰۶۱۵

 [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیس‌هااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یه‌چی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟!! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینا، چیییییی؟... نه‌اااااریییییم‌هااااا!!

زهرا- ن: قصه این‌جوری شروع شد/ تو یه روز خیلی ساده/ از کنار هم گذشتیم/ هر دو با پای پیاده/ تو شدی یه حس تازه/ واسه شعرهای نگفته/ من شدم سنگ صبورت/ واسه رازهای نهفته/ تو به من فرصتی دادی/ واسه لمس آرزوهام/ من به تو جرئتی دادم/ واسه بهترین سرانجام/ خلاصه روزا گذشت و/ کمر مشکلا خم شد/ ناامیدیها تموم شد/ نگرونی خیلی کم شد/ تو رمان زندگیمون/ هر دومون رنگ بهاریم/ ما دو تا پیاده بودیم/ حالا هر دو بال داریم.

حامد جاویدنیا 20 ساله از برازجان: شاید چیزی که می‌خوام بگم رؤیا نباشه ولی متأسفانه دیگه داره رؤیا می‌شه: رؤیای خوب بودن... خوب بودن و خوبی کردن به همدیگه. ولی بعضی از ما آدما... بعضیا دوس دارن خوب باشن ولی اونا هم همرنگ جماعت می‌شن. من تأکیدم فقط رو بد بودن نیست. می‌گم که ما آدما خود واقعیمون باشیم، اون چیزی که هستیم باشیم. رؤیای این‌که یه کم دوست داشتنمون از ته دل باشه. رؤیای دنیای واقعی با آدمای واقعی.

سکینه: ...من نمانده بودم که تحقیر شوم، ماندم چون تو خواسته بودی. می‌روم چون نخواستی بودنم را، اما نمی‌گذرم از لحظه‌های عاشقی که صادقانه به پای تو پرپر کردم؛ نمی‌گذرم از تمام نگاههای دوخته به در. نمی‌گذرم، نه، این حق من نیست...

اِلی: (...فقط قول بده که بعد از خوندن شعرام بهشون نخندی) ...چرا شد رسیدن به تو، آرزو برای قلبم؟/ چرا رفتی و نموندی، تا که جات باز بشه کم‌کم؟/ این روزا چرا نمی‌یای توی خواب و تو خیالم؟/ چرا باز داری می‌دی تو این‌جوری کم‌کم عذابم؟/ چرا بی‌تو نمی‌تونم، سر کنم حتی یه لحظه؟/ چرا باید بنویسم، عشقتو لحظه به لحظه؟ (می‌دونم قافیه‌هاش یه کم مشکل داره ولی نمی‌دونم چطوری درستش کنم. کمکم کن!)

هاه‌هاه‌هاه! من اگه نوشته‌های همین الانم رو هم بهت نشون بدم، تو اگه قول هم داده باشی نخندی، بازم شروع می‌کنی به خندیدن! پس نتیجه می‌گیریم که چییییی داااداااششش؟ مهم نیس که کسی به نوشته‌هات بخنده یا نه، مهم اینه که بدون دلسرد شدن، راه پیشرفت خودت رو پیدا کنی (دینگ دینگ!). کتابهائی درباره عروض و قافیه بخون، همچی زود تند سریع یاد می‌گیری که چه‌طوری درستشون کنی (نیام ببینم چارصد سال گذشته و این استعدادت، باز یه عینک سیاه زده به چشاش و یه عصام گرفته دستش منتظره یکی بیاد از خیابون ردش کنه‌هاااا)!

مهسا کوچولو: ...کاش می‌شد جرعه جرعه از قلب خونینم را به کامت می‌ریختم تا می‌چشیدی آنچه را که می‌کشم هر روز!... از این‌که باز هم تو را ببینم تمام وجودم می‌لرزد. می‌ترسم از این‌که پیش لبخندهای مرموزت کنجکاوی‌ام به سر حد رسد و خیره نگاهت کنم و تو مثل مار سمی از چشمهایم بگذری و به قلبم زهر بزنی. تو را از سرزمین رؤیاهایم بیرون می‌کنم شاید که بی‌تو بزرگ شوم.

اشک: ...وقتی یه چیزی شکل بغض، خفه‌ات می‌کنه و دست می‌ذاره رو نفست، طوری که هیچ صدائی از حنجره‌ات درنمی‌آد، احساس می‌کنی الانه که منفجر شی اما بازم فقط نگاه می‌کنی؛ یه نگاه عمیق که شاید عمیقترین دریا رو هم بشکافه. به جاده زندگی‌ات که دست گذاشته رو گلوت زل می‌زنی و... داد می‌زنی که هی زندگی، این منم، من، قرار بود من سواره باشم، نه تو!

بعد، زندگی، همون‌طور که دستش رو گذاشته رو گلوت، فریاد می‌زنه: هه‌هه‌هااااه! فوت‌تِیناااا! قرارمون این بود که زندگی رو رام کنی، زین رو هم محکم بچسبی؛ نه زین رو چسبیدی نه زندگی رو رام کردی، سواری هم می‌خواااای؟ اِهِک‌کیییییی!! زرنگیییییی؟! (یه بار دیگه: فوت‌تینااااا...!)

نیلوفر از اصفهان: ...بد نیست از خانم[...] هم یه توضیحی بخواین. از ایشون... متنی به نام «عادت» چاپ شده بود که از اتفاق این متن رو حدود دو سال پیش خواهرم برام اس‌ام‌اس کرده بود. خودمم پارسال که داشتم یه چرخی تو اینترنت...

خب یه دفعه بگین من از این‌همه توجه خیلی شایان سپاس و تشکرمندانه بروبچ به چار تا قانون صفحه بخندم دیگه، چه کاریه که دو...دس...تیییی... هم...چیییی... مُح...کمممم... بزززززنم... تووووس... سرِ... خوووودمممم... هاااااه...؟! ای واااای... ای هواااار... ای باااابااااام! گیری کردیمااااا!

عسل از الیگودرز: ...دوست دارم عضو این پستخونه‌تون بشم. برات آرزو می‌کنم روزی حروف فارسی هم داشته باشی.

نیازی به عضویت نیست عسل مادر؛ فقط جون من بهم نگو تو بد خوندی یا من این‌قد بد نوشته‌م که متوجه نشدی منظورم از «حروف فارسی ندارم» چیه؟ (گفتی؟! پس ای‌واااای‌ی‌ی! ای باااابام! یکی نیس یه احصاب پولادین بفروشه به ما؟!! هوووومممم؟)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها