در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«چهاردانگه را که بلدی؟ گلشهر را چطور؟» دارد نشانی خانهاش را میدهد. نشانی را پرسیدم برای اطلاع از حال و روز خانوادهاش و چیزی که به آن میگویند طبقه اقتصادی.حالا باید محاسبه کنم اینجایی که میگوید با آن خط فرضی که همیشه سرش دعواست، همان خطی که تعیین میکند چه کسی پول دارد و چه کسی نه، چقدر فاصله دارد، بالایش است یا خط از روی سرش رد شده. این محاسبهها که تمام میشود نوبت به معیار دیگری میرسد. اینبار هم بحث بر سر همان طبقات است اما از نوع اجتماعیاش. پدرش در یک بنگاه کار میکند و مادرش خانهدار است و هر دو، تا مقطع راهنمایی درس خواندهاند.
راستی اسمت چه بود؟ از این سوال هیچ خوشش نمیآید ولی جواب میدهد. شاید احساس میکند راهی برای طفره رفتن ندارد. جواد. جواد چه را نمیگوید، من هم نمیپرسم همان جواد کافی است. جواد، 14 ساله از چهاردانگه.
قبل از این که به سرش بزند دزدی کند، کار میکرد. میگوید: «در یک آرایشگاه، بعد از مدرسه.» زنگ آخر که میخورد جواد میدوید به طرف مغازهای که با هزار زحمت پیدا کرده بود تا با کارگری در آن کمک خرج خانوادهاش باشد: « ما 4 خواهر و برادریم. من بچه بزرگم.»مدرسه و آرایشگاه، رختخواب این مسیر هر روزه جواد بود تا این که یک روز آن را تغییر داد. خودش اینطور میگوید: «اعصابم خراب است زود جوش میآورم. با معلمها دعوا کردم از آن دعواهای شدید، مدیر هم اخراجم کرد.»
جواد درس خواندن را دوست دارد یا لااقل میداند باید این دفترها را سیاه و کتابها را دوره کند تا شاید روزی بتواند یک طبقه بالاتر برود برای همین هم اخراجش که کردند خانهنشین نشد: «رفتم شبانه ثبتنام کردم.»
جواد سرشار از تناقض است، انگار که 2 شخصیت دارد؛ یکی آرام، سر به زیر، درسخوان و اهل کار و خانواده و آن یکی شر، خلافکار و مهار نشدنی. میگوید: «من و پدرم زیاد دعوا میکردیم البته بیشتر او با من.»
پدر کتکش هم میزد. جواد زیاد دوست ندارد این خاطرههایش را به یاد بیاورد اما چند نمونهاش را میگوید و این پاراگراف را تمام میکند البته با این جمله خلاصه که آنقدر مرا میزد تا نفسم میبرید. بدخلقی پدرش شاید کمی ریشه در نداری داشت ولی بیشترش به خاطر اعتیاد بود. مواد که نمیرسید دیگر هیچ چیز جلودار این مرد 44 ساله نبود.
چشمم به زخم بزرگ روی دستش میافتد، گفته بود پدرش کتکش میزد اما آن یکی قطعا نمیتوانست کار او باشد. جواد سرش را پایینتر از قبل میگیرد و میگوید: «خودم کردم. با چاقو. چرایش را قبلا گفتم همان اعصاب خراب، پدر معتاد، بیپولی، احساس تنهایی و....»
بیشتر از این، از زندگی و خانوادهاش حرفی نمیزند. تودار است و راز نگهدار. این بار سراغ اتهامش میروم. گفتی دزدی کردی؟ جواب میدهد: «پولش را لازم داشتم.» شاید برای خورد و خوراک خود و خانوادهاش، بدهی پدرش یا هزینه درس و مشق خواهر و برادرانش اما خودش میگوید: «نه، برای موتور.»
جواد عاشق موتور سواری است. باشکوهترین تفریحی که به ذهنش میرسد، همین است. بنشینی پشت موتور، ویراژ بدهی، تک چرخ بزنی و زمین و زمان را نادیده بگیری. میگوید: «چند نفر از دوستانم داشتند، من هم گاهی سوار میشدم اما میخواستم خودم هم داشته باشم. چند بار به پدرم گفتم اما زیر بار نرفت گفت نمیخرد خودم هم که پول نداشتم.»
جواد بالاخره تصمیم خود را گرفت: «گفتم همین یکبار است موتور میخرم و به آرزویم میرسم.» پیشنهاد سرقت را اولین بار یکی از دوستانش داده و او آن زمان جدی نگرفته بود اما سرانجام تسلیم شد. 2 نفری مغازه موردنظرشان را پیدا کردند و نقشه کشیدند: «فکر همه چیز را کرده بودیم اصلا خیال نمیکردم دستگیر شویم. گوشیها را برداشتیم و فرار کردیم هنوز آنها را نفروخته بودیم که ماموران سراغمان آمدند و دستگیرمان کردند.»
جواد فعلا بازداشت است، هنوز محاکمه نشده و معلوم نیست چه حکمی برایش در نظر گرفته شود. او میگوید بعد از آزادی دیگر سراغ خلاف نخواهد رفت.
سارا لقایی
نظریه کارشناس
فراهمکردن شرایط بازگشت به جامعه
مینو ایمانی ـ وکیل دادگستری
جواد 14 ساله به لحاظ حقوقی صغیر محسوب میشود، یعنی فردی است که هنوز نمیتواند مسوول برخی از امور باشد اما وی دست به اقدامی زده که جامعه برای تامین و تضمین امنیت نمیتواند بیتفاوت از کنار آن بگذرد.
عمل جواد از 2 بعد فردی و اجتماعی قابل تحلیل است.گذشته جواد، بداخلاقیهای پدر، نداشتههایش، عدم آموزشدهی به وی و از همه مهمتر کوتاهی مدرسه به عنوان خانه دوم در این ماجرا نقش اساسی دارد، مدرسه برای جواد نه تنها نتوانست خلأهای محیط خانه را جبران کند که بار مضاعفی نیز بر وی روا داشت. از سویی میشد از طریق مشاورههای مطمئن به افراد مضطرب و ناراحت کمک کرد اما چون چنین نشد، شخصیت جواد سرکش شد. او نیاز به حمایت داشت اما هیچ حامیای پیدا نکرد. در یک جمله میتوان گفت جواد بود.
نوجوان بودن جواد، خواستههایش، عدم اجابت آنها، عدم امنیت در محیط خانه و مدرسه، مشارکت در امرار معاش به مثابه یک فرد بزرگسال، انتخاب کسانی که شناخت صحیح و واقعی نسبت به آنها نداشت و دوستی با افرادی از سنخ خود و سرانجام تصمیمی برای اجابت مهمترین خواستهاش ـ چون کسی نیست تا آن را برآورده سازد و خودش نیز آن مقدار تحمل را ندارد تا در دوردست به آن دست یابد ـ این شرایط جواد از نقطه آغاز تا پایان است و به این ترتیب سرفصل جدیدی از زندگی وی رقم میخورد.
این پسزمینهها در جواد به دزدی ختم شد ولی در بسیاری از افراد این مسائل منجر به عقدهها و حقارتهای پنهانی میشود که در خانه، اجتماع، محیط کار و... همراه فرد است و بسیار عمیقتر و مخربتر از وضعیت جواد امروز ماست.
منظر بعدی این تحلیل به نگاه جامعه به جواد و شرایط کنونی وی مربوط میشود. ما خواب بودیم . جواد داشت بزرگ میشد و محرومیت میکشید و با تناقضهایش رشد میکرد. جواد ما را بیدار کرده، به حریم ما تجاوز و ما را مضطرب کرده است و حالا از رفتار او احساس ترس، ناامنی و آزردگی میکنیم. اکنون 2راه پیش روی ما قرار دارد یک برخورد، برخورد طردی و واکنشی و دوباره به خواب رفتن است و دیگری برخورد چرایی و چگونگی است. بیدار شویم چشمهایمان را باز کنیم و از جواد دعوت کنیم نزد ما بیاید و بگوید چطور و چگونه؟ حرفهایش را بشنویم و دردش را بیابیم و معالجهاش کنیم، در کنار خودمان جایی برای وی باز کنیم تا بنشیند و گوشی باشیم برای حرفهایش. آنگاه آموزشش دهیم و ساختار جامعه و نظم را برایش درونی کنیم تا وارد اجتماع شود و قواعدش را بداند و پاسش بدارد و احترامش بگذارد.
برخورد اول که طرد کردن است، در قالب صدور حکم محکومیت و گذراندن آن توسط جواد تمام میشود و البته پیامد آن سرخوردگی، بد اخلاقی بیشتر در اجتماع و عدم آشتی با جامعه و تبدیل شدن جواد به یک مزاحم ابدی برای همه و حتی خودش خواهد بود. برخورد دوم مناسبترین روش برخورد است. هنر، کاری است که جواد 14 ساله و سرشار از نیرو و شوق وتوان به جامعه وارد شود، زیرا اساساً این نوجوان هیچگاه نقشی در جامعه نداشته و اصلاً دیده نشده و ما اینک که مرتکب جرم شده با وی مواجهیم، گویی از ابتدا جواد با چنین گذشته و شرایطی وجود نداشته است .
جواد، آسیب دیده اجتماعی است که جامعه او را ندیده و حتی به وی اجازه حضور در جمع خود را نداده است. بر این اساس سیستم قضایی باید به سمتی برود که این ایستادگان بر لبه تاریکی را از آن محل دور و به اجتماع وارد کند. در برخی موارد این ترتیبات لحاظ شده، از جمله ایجاد دادگاه ویژه اطفال که فقط به جرایم اشخاص زیر 18 سال رسیدگی میکند اما این کافی نیست و به عنوان نمونه میتوان برای بازداشت موقت این متهمان محل خاصی را در نظر گرفت و آنها تا جایی که امکان دارد به ترتیب جرایم صورت گرفته به لحاظ اهمیت نگهداری شوند. سیستم رسیدگی درخصوص این جرایم باید به صورت رسیدگی فوری صورت پذیرد و نیز حتما در طول مدت تحقیقات با کمک مددکاران و مشاوران اجتماعی شرح حالی به دادگاه برای صدور حکم ارائه شود. دسترسی به وکیل برای این بزهکاران حتماً باید فراهم شود و حتی عدهای از وکلا با تشکیل نهاد وکلای کودکان در پی دفاع از حقوق موکلان از این سنخ برآیند و مهمتر از همه دوران محکومیت این قبیل افراد باید با آموزش مهارتهایی که اولاً مورد علاقه و ثانیاً قابل استفاده برای دوران پس از محکومیت باشد، شکل پذیرد. جواد باید فرصت داشته باشد تا در طول دوره محکومیت بتواند درسهای خود را بخواند، زیرا با همه بدخلقیاش مدرسه را دوست داشت. این امکان وجود دارد که هر کدام از ما یا کودکان ما جای جواد باشیم و فکر کنیم که اگر ما جای جواد بودیم به چه کمکی نیاز داشتیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: