ظهر خبر دار شدم که این اتفاق افتاده است. در مرکز امداد آموزش نجات قم بودم و داشتم به 60 نفر از کارآموزان هلال احمر آموزش آواربرداری می دادم ، که خبر دادند بم زلزله آمده است.
بلافاصله آمدم تهران و شب با تعدادی از نیروهای امداد عازم بم شدیم. 5/10 شب تیم 40 نفره ما بم بود.
فرودگاه بم اجازه نشستن نمی داد. نیم ساعت طول کشید تا نشستیم. در فرودگاهی که برق نداشت و فقط با یک دستگاه اضطراری کوچک روشن بود. برج مراقبتش خراب شده بود و تعداد زیادی مجروح در فضای باند فرودگاه قرار داشت.
صحنه فجیعی بود. اولین کاری که کردیم ، این بود که مقدار زیادی پتو و بسته های کوچک را که اطراف فرودگاه بودند، جمع کردیم تا هواپیما بتواند دور بزند و بعدرسیدگی به مصدومان را شروع کردیم.
مصدومان را چند دسته کردیم ، تا مریض بدحال زودتر فرستاده شود. این کار در مدیریت انبوه مصدومان خیلی مهم است.
روی آسمان بم ، مهماندار هواپیما گفت: هوا صفر درجه است و حال می دیدیم که سرما در فرودگاه بیداد می کند. در آن سرمای شدید هر مجروح و مصدوم فقط یک پتوی نازک رویش بود.
تعداد مصدومان زیاد و زیادتر می شد و هنوز وسایل و تجهیزات زیادی به بم نرسیده بود. سپیده صبح که زده شد، اتوبوسی جور کردیم و رفتیم داخل شهر، تا کار اصلی مان را که نجات افراد زیر آوار بود،انجام دهیم.
وارد شهر که شدم ، فکر کردم آمده ام آبادان هنگام جنگ. من مناطق جنگی را تجربه کرده بودم. درختان نخل و شهر ویران را که دیدم ، فکر کردم وارد منطقه جنگی شده ام.
هیچ چیز روی پای خودش نبود جز نخلها.
هیچ کس را نداشتیم ما راراهنمایی کند
ما 40 نفر به سمت مقر اصلی هلال احمر رفتیم ، که فقط یک سوله انبار برایش سالم مانده بود و آن را تبدیل به یک درمانگاه صحرایی کرده بودند.
تعداد زیادی از مردم به آن هجوم آورده بودند و امکانات می خواستند. البته اینها کسانی بودند که کمتر آسیب دیده بودند، چرا که آسیب دیده های جدی یا روی خرابه های خانه هایشان و کنار عزیزانشان که هنوز زیر آوارها بودند، مانده بودند، یا احتمالا آنقدر بدحال بودند که نمی توانستند سراغ وسیله بیایند.
از مقر هلال احمر حرکت کردیم. به طرف خرابه های یک خوابگاه دانشجویی رفتیم و آنجا آواربرداری را شروع کردیم. و 2-3 نفر را از آوارها درآوردیم ، که همه مرده بودند. بعد رفتیم به طرف خانه ها.
تقریبا 3 ساعت روی یک خانه کار کردیم که یک زن و شوهر و بچه شان آنجا بودند و برادر خانم اصرار داشت که خواهرش را پیدا کنیم.
دیوارهای قطور خشتی ، سقفهای غیرمهندسی و سنگین که فقط خود را روی دیوار سوار کرده بودند، کار ما را مشکل می کرد. مشکل بزرگتر ما این بود که هیچ بلدی نداشتیم ما را راهنمایی کند و ما فقط با توجه به راهنمایی های مردم از این ساختمان به آن ساختمان می رفتیم.
اما اهالی بومی آنقدر شوکه بودند که نمی توانستند نشانی دقیقی بدهند و نیروهای داوطلب هم خانه ها را نمی شناختند و کار آواربرداری را هم بلد نبودند.
تخصصی به نام آواربرداری
بعد از زلزله رودبار هلال احمر آواربرداری را جدی گرفت و آموزش آن را به طور جدی شروع کرد. آواربرداری یک کار تخصصی است و احتیاج به آموزش و تمرین دارد و در حال حاضر فقط بچه های هلال احمر فرهنگ آواربرداری را می شناسند، در حالی که باید این فرهنگ را به بافت آموزشی کشور تزریق کنیم ، این آموزش باید در مدارس انجام شود.
بخصوص از مقطع راهنمایی به بالا و همچنین در دانشگاه ها که نیروی خیلی خوب جوانی آنجا داریم که در موقع لزوم می توانند بهترین بازوی اجرایی باشند.
نسل جوان عاشق خدمت کردن به همنوعان خود هستند. باید آموزش های لازم را به آنها داد. آواربرداری به نجات فرد زیر آوار فکر می کند و نیروی متخصص و آموزش دیده می خواهد، اگر نه لودرها اجساد را درمی آورند. جسد درآوردن نیروی انسانی چندانی نمی خواهد.
حتی برای استفاده مجدد از مصالح ساختمانی موجود و تبدیل نشدن آنها به نخاله های ساختمانی ، ضروری است آواربرداری تخصصی باشد.
کوچه های تنگ ، باغهای بزرگ
در کنارما یک مجموعه سگهای تربیت شده بودند، که چهار پنج سال است آموزش می بینند و هر سگ یک امدادگر مخصوص با خود دارد.
سگهای ما هم جسدها را پیدا می کنند و هم زنده ها را، در حالی که سگهای خارجی فقط دنبال زنده ها بودند. سگهای ما در سیل گلستان و زلزله آوج هم کمک کرده بودند و شرایط سخت دیگری راهم آزموده بودند. ما کشورحادثه خیزی داریم و همین موضوع سگهای ما را با شرایط مختلفی روبه رو کرده است و آنها توانایی های خوبی پیدا کرده اند. پیرزن 98ساله را هم سگهای ایرانی پیدا کردند.
هنوز هم آنها دارند کار می کنند. سگها علامت گذاری می کنند و ما را به سوژه نزدیک می کنند و کانون بحران را با دست یا صداهایی که از بینی خود درمی آورند، می یابند و امدادگر را متوجه میکنند که فردی آنجا زیر آوار وجود دارد.
هر روز ما می رفتیم آواربرداری. اما هر چه می گذشت ، فقط جنازه های بیشتری پیدا می کردیم. بم شهری گسترده و پهن است ؛ پر از کوچه های تنگ و باغهای بزرگ و ما این کوچه باغ های گسترده را نمی شناختیم و کسی راهنمای ما نبود. نقشه ماهواره ای می گوید کلونی های بزرگی از خانه کاملا از بین رفته و حریم خانه ها مشخص نیست.
روز پنجم آمدیم فرودگاه برای پاسخگویی به کمکهای خارجی و انتقال آنها به شهر. هماهنگ کردن پروازها در فرودگاه بم واقعا شاهکار بود.
شاید این چند روزه فرودگاه کوچک بم از لحاظ تعداد پرواز و نشستن و برخاستن هواپیما با فرودگاه لندن برابری می کرد. هر روز دهها پرواز انجام می شد و کل عملیات مراقبت پرواز توسط یک خودرو صورت می گرفت که یک رادار روی آن مستقر بود و نقش برج مراقبت را داشت و راننده یک پاترول سفیدرنگ که مارشالر بود و کارش این بود که هواپیماها را هدایت و پارک کند و مثل مهره های شطرنج آنها را جابه جا کند.
کار حساس و خطرناکی بود که الحمدلله به خیر گذشت و باید از این آدمهای گمنام که هیچ جا اسمی از آنها برده نشده است ، تقدیر کرد.
مهمانی به نام زلزله
هنوز مردم ، نمی دانند وقتی زلزله بیاید، چکار باید بکنند. ما باید در دوران آرامش کار تمرین و آموزش را به صورت واقعی و نه مانور انجام دهیم.
قرار است تیمهای خودجوش به شهرها بیایند که در مواقع بحرانی امدادرسانی کنند. این مردم قرار است چه کسانی باشند و چه آموزش هایی دیده باشند و با چه تجهیزاتی عمل کنند؛
ما باید در این دوران کار تمرین و آموزش را به صورت واقعی و نه مانور انجام دهیم و به مردم بگوییم در چنین مواقعی مثل وقتی که زلزله می آید، چه باید بکنند، اما دستورالعمل های ساده زمان زلزله را چند نفر می دانند؛ دستورالعمل هایی مثل این که موقع زلزله نباید به طرف در خروجی هجوم برد و باید در چارچوب درها و کنار ستونها پناه گرفت و یا این که بلافاصله بعد از زلزله باید شیر اصلی گاز را بست.
چند نفر از ما در خانه های خود کپسول اطفای حریق و جعبه وسایل اضطراری (آب و غذا و پوشاک) داریم؛
در زلزله بم شاهد بودیم که چند ساعت اول فقط خود مردم به داد خودشان رسیدند. پس باید بدانند چگونه به خودشان و دیگران کمک کنند.
مقاوم سازی خانه ها کاری شخصی است. هر کس باید بداند که در گهواره مرگ زندگی می کند، یا در خانه ای ایمن و باید خانه اش را در برابر زلزله ایمن کند.
قرار است برای مهمانی به نام زلزله آماده شویم ، زلزله فی نفسه دشمن آدمی نیست. فقط باید سطح آگاهی مردم و مقاومت ساختمان ها را بالا ببریم تا روی کمربند زلزله هم زندگی خوشی داشته باشیم.
نخلها پربارتر می شوند.ما چه خواهیم کرد؛
او نمی آید که ما را بکشد. زلزله باعث باروری زمین می شود. زمین در نقاطی که زلزله آمده است ، رشد و حاصلخیزی بهتری داشته است.
زیتون رودبار بعد از زلزله بهتر شده است. زمین زایا شده است. مطمئنم خرما و پرتقال بم نیز بهتر از قبل خواهد شد. این ساختمان های دست بشر هستند که باعث از بین رفتن خودشان می شوند.
آنها باید خانه هایی محکم و مقاوم بسازند و خود را برای زلزله آماده کنند. همزمان با بم در کالیفرنیا زلزله ای آمد که تقریبا شدتی مساوی با زلزله بم داشت ، اما آنجا فقط 2 تا زخمی داد.
کارهایی هست که خود مردم باید انجام دهند، مثل مقاوم سازی ساختمان ها، آمادگی خانواده در برابر
حوادث امروز ، انجام تمرینات محلی و دوره ای و داشتن جعبه وسایل اضطراری.
مردم باید آموزش ببیند و یاد بگیرند و این وظیفه دولت است که به مردم آموزش بدهد و کارشناسان مختلف ، مردم را در مواجهه با خطرات آماده کنند.
تمام کانال های صدا و سیمای ما آموزش برنامه آشپزی دارند، اما شیوه زندگی در شرایط سخت را به ما یاد نمی دهند. ما باید بخشی از ساعات را به آموزش زندگی در محیط ناامن اختصاص دهیم.
ما باید سطح آگاهی های مردم را بالا ببریم که در کنار خطر زندگی خوشی داشته باشند. ما می توانیم زلزله را هم مهار کنیم.