در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه اهالی محل، فامیل و دوستان توی کوچه جمع شده بودند و آنجا را چراغانی و آبپاشی کرده بودند و چند تا گلدان ریز و درشت هم وسط کوچه دیده میشد، روی یک پارچه هم بزرگ نوشته شده بود «بازگشت پیروزمندانه آزاده قهرمان...».
علی در حیاط، کنار قفس کبوتر سفیدش که خیلی هم دوستش داشت، نشسته بود و آمدن پدرش را به او هم خبر میداد. همه میدانستند که علی چه علاقهای به این پرنده دارد و همدم همیشگی اوست.
پسرک سرش را به قفس نزدیک کرد و حرفی زد، به نظر میرسید این بار حرفهایش با گذشته فرق دارد و این را کبوتر هم حس کرده بود.
علی از کنار قفس بلند شد و به کوچه رفت. دود و بوی اسفند همه جا را گرفته بود، بابابزرگ گوشهای ایستاده بود و دعا میخواند، مادر از شادی اشک میریخت و علی هم حال و روز غریبی داشت.
ناگهان صدای صلوات و الله اکبر جمعیت، سکوت کوچه را شکست و یکی بلند گفت: اومدن، اومدن و باز هم صلوات بود که در فضای کوچه پیچید.
پدر در میان مردم به طرف خانه میآمد، بابابزرگ را بغل گرفت و هر دو گریه کردند، علی نگاهی به آن دو کرد و از لای در خانه نگاهی هم به کبوترش انداخت.
وقتی نزدیک شدند بابا پرسید: علی کجاست؟ بابابزرگ گفت: همین جا بود، علی جان.
علی در حالی که کبوتر را میان 2 دستش گرفته بود از خانه بیرون آمد و فریاد زد بابا!
دستانش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خدای مهربون، شکر که بابام برگشت. کبوتر را رها کرد و خودش را به آغوش پدر رساند.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: