در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با ترس جلو را نگاه کرد وسریع پیاده شد.
مرد گوشهای پرت شده بود و ناله میکرد.
دوچرخه قراضهاش هم قراضهتر و بساط لحافدوزی هم درب و داغون شده بود.
پسر جوان با خودش زمزمه کرد:
- وای خدای من!! چه مصیبتی شد؟! آخه مگر هنوزم لحافدوز پیدا میشه، اونم اینجا؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ چه روز گندی!
مرد با سختی بلند شد و رو به پسر گفت: پیرشی پسرم، برو به کارات برس، من خوبم.
پسر جوان با ناراحتی و بدون میل درونیاش مرد را در ماشین جا داد و به سمت درمانگاه حرکت کرد.
وقتی به اورژانس رسیدند، بوی عطر پسر جوان فضای راهرو را پر کرد.
از پرستار که حال مرد را پرسید، خیالش راحت شد. مشکل خاصی نبود. پسر جوان همراه با پیرمرد داخل ماشین نشستند. بوی عرق لحافدوز آزارش میداد.
نشانی خانه مرد را که شنید، سرش سوت کشید. با خودش گفت:
ـ کاش یکی از بچهها بود و میسپردمش به اون. ولی امروز کسی در دسترس نبود.
به طرف پایین شهر حرکت کرد؛ پایینی که انگار تمامی نداشت.
سرانجام وارد یک کوچه بنبست قدیمی شدند.
مرد رو به پسر گفت: جلوتر نرو پسرم، شاید دیگه نتونی ماشینتو بیرون بیاری. این کوچه خیلی تنگه. وقتی با مرسدس بنز آخرین مدلش سر پیچ کوچه ترمز کرد، کلی بچه ریز و درشت به استقبالش آمدند و همسایهها هم با نگاههایی کنجکاو به او خیره ماندند.
دوچرخه مرد را که پایین گذاشت، مرد پیشانیاش را بوسید و به خاطر زحماتش تشکر کرد.
خودش را کنار کشید. مرد خیلی بوی تندی میداد. از این که از دست مرد خلاص شده، کلی کیف کرد و با سرعت هر چه بیشتر در بزرگراه به سمت بالا راه افتاد.
یکدفعه خیس عرق شد و نگاهش را روی داشبورد جا گذاشت.
چکپولی که برای مرد گذاشته بود، دست نخورده روی داشبورد مانده بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: