در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یادتان هست که همین جا خواندیم، این ماه فرصت بیبدیلی است برای پاک کردن دل از کینهها، برای بیشتر دوست داشتن و بیدریغ مهربانی کردن؟
پس با خودمان مرور کنیم آنچه را در این 12 روز انجام دادهایم، ببینیم چقدر مهربانتر شدهایم؟ چند بار به مادر و پدر و بزرگترها سر زدهایم؟
ببینیم چقدر برای خانواده، برای همسر و فرزندانمان وقت و فرصت گذاشتهایم؟
به اینها که فکر میکردم یاد داستانی افتادم که مدتها پیش خوانده بودم و چندبار دیگر هم آن را در جاهایی دیدهام اما خالی از لطف نیست که با هم بخوانیمش.
«میگویند پدری خسته از کار به خانه برگشت. پسر کوچکش در انتظار او بود. پس از سلام از پدر پرسید.میتونم یک سوال از شما بپرسم؟
ـ بله حتما.
پسر گفت: بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرین؟
پدر ناگهان ناراحت شد و با تندی گفت: این به تو ارتباطی نداره.
پسر گفت: فقط میخوام بدونم.
پدر گفت: اگر میخوای بدونی؛ 20 دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آهی کشید و به پدر گفت:
میشه 10 دلار به من قرض بدین؟
مرد باز عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی از من بگیری، کاملا در اشتباهی و بعد سر پسرک داد زد و گفت: به اتاقت برو؛ برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی؟ پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.مرد بدون این که لباسهایش را عوض کند، روی صندلی نشست.
بعد از حدود یک ساعت، عصبانیتش کمی فروکش کرد و فهمید که با پسر کوچکش خیلی تند رفتار کرده، با خود گفت: شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته، بخصوص اینکه خیلی کم پیش میآمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت : من با تو خوب رفتار نکردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتیهایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو اشکهایش را پاک کرد؛ خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده درآورد.مرد وقتی دید پسر خودش پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا دوباره پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم و میخوام یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا زودتر بیاین خونه؛ آخه من شام خوردن با شما رو خیلی دوست دارم! ...
مرد در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، پسرش را در آغوش گرفت.»
***
شاد کردن آنها که در اطراف ما زندگی میکنند، به همین سادگی است.فقط کافی است زود عصبانی نشویم؛ صبورتر باشیم و آنها را بفهمیم.
یادمان نرود، با کمی صبر میتوان خیلی بهتر از زندگی لذت برد و این شیرینی را به زندگی دیگران هم هدیه کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: