آدم‌ها

کد خبر: ۳۴۹۰۳۸

ـ تا حالا شده یه کاری بکنی و ازش سخت پشیمون بشی و هی خودتو سرزنش کنی؟

ـ آره؛ خیلی‌ها این جوری می‌شن.

ـ این جور وقتا چه جوری با خودت کنار می‌یای‌؟

چشمکی زد و پرسید:

ـ چی کار کردی حالا؟

ـ هیچی؛ فقط می‌خواستم بدونم آدم چه جوری می‌تونه از شر سرزنش خودش خلاص بشه؛ به نظر تو راهی وجود داره؟

ـ آخه این نوع کارا چند جورن؛ مثلا ممکنه من بدجنس بشم و آبجی‌مو بی‌خودی اذیت کنم، اگه این جوری باشه می‌تونم با کمی محبت بهش، خودم رو آروم کنم؛ ممکنه در مورد یه همکار باشه یا نمی‌دونم تو یه شرایط متفاوت. تو که این چیزا رو بهتر از من می‌دونی؛ همیشه این تویی که منو راهنمایی می‌کنی. من از خودت یاد گرفتم که وقتی چیزی انجام می‌شه، بگم دیگه گذشته؛ حالا که نمیشه کاریش کرد تموم شده، سرزنش خودم هم که فایده نداره پس باید حواسم رو برای دفعه‌های بعد جمع کنم.

ـ ولی مساله اینجاست که تو کارای دلی نمیشه اینجوری رفتار کرد.

دارم می‌ترسم!

ـ برای چی می‌ترسی؟

ـ برای این که نمی‌دونم چی شده؟

ـ ببین مثلا تو از من یه انتظاراتی داری یا من از تو یا هر دومون از کسانی که دوستشون داریم؛ حالا اگه اون انتظاراتمون رو برآورده نکنن و تو هم خیلی روشون حساب کرده باشی، باید چه کار کرد؟

خب همیشه نمیشه انتظارات همه رو برآورده کرد.

ـ آره ولی کار وقتی خیلی سخت می‌شه که این انتظارات، دلی باشه.

ـ یعنی تو احساس کنی اونقدر که فکر می‌کردی برای طرف مقابل مهم نبودی؛ این خیلی دردآوره، نیست؟

ولی این انتظارات تمومی نداره، آدما بعضی وقتا می‌شن یه کوه انتظار؛ به نظر من باید یه حدی برای انتظارها تعریف کرد، هر قدر هم دلی باشن، ما همه یه محدودیت‌هایی داریم. نداریم؟

ـ همش بحث این دله! که نمی‌شه براش حد گذاشت.

به نظر من این وظیفه طرف مقابله که باید تو رو هم در نظر بگیره، تو هم یه آدمی، با یه دنیا کار و گرفتاری و یه ظرفیت محدود، من و امثال من نباید از تو انتظار بی‌حد داشته باشیم، هرچند هم این رابطه دلی باشه.

ـ تازگی‌ها فکر می‌کنم باید برم پیش یه روانپزشک و بهش بگم من مشکلم اینه که آدمای دور و برم رو خیلی دوست دارم و این که برای دوست داشتن آدما هیچ محدودیتی برای خودم قائل نیستم؛ این مساله همیشه هم برام دردسرساز شده!

ـ اتفاقا وقتی مشکل رو می‌دونی، نصف راه رو رفتی. پس به نظر من از همین حالا شروع کن. تو این زندگی برای خودت هم حق قائل باش. فکرهای بی‌خودی رو هم از سرت بریز بیرون، همین حالا. مثل یه سیگاری که تصمیم می‌گیره ترک کنه.

بدون که می‌تونی، فقط باید باور کنی که تو مسوول رفع همه مشکل‌های اطرافیانت نیستی.

ـ خیلی سخته بعضی وقتا.

ـ آره، ولی باید انجامش بدی. انجام کارای سخته که اراده و تلاش می‌خواد.

ـ مثلا خود تو... اگه برای من مشکلی پیش بیاد، می‌تونی بگی به من مربوط نیست؟ صادقانه بگو، می‌بینی چقدر سخته؟

اگه از من انتظاری داشته باشی و البته خودت هم به خودت برای این انتظار حق بدی و من انتظار بر حق تو رو برآورده نکنم، می‌تونی بی‌خیال بشی؟

می‌بینی... نمی‌تونی جواب بدی؛ حداقل راحت نمی‌تونی؛ درسته؟

- آره؛ ولی تو هم باید بدونی که نمی‌تونی نیازهای همه رو برآورده کنی؛ اینجاست که با خودت درگیر می‌شی. باید یه وقتایی هم روی این دل پا گذاشت! همین دل لا مروت!

ـ تو خودت می‌ذاری؟

ـ یه وقتایی آره؛ سخته ولی یاد گرفتم که نمی‌تونم همیشه همه جا باشم؛ نمی‌تونم مشکلات همه رو حل کنم و صد تا نمی‌تونم دیگه؛ منم یه آدمم.

***

2 ایستگاه از جایی که مقصدم بود، رد شده بودم. صدایی که نام ایستگاه را اعلام کرد این را گفت.

پیاده شدم، قطار رفت؛ در جهت عکس قدم‌های من و من با خودم فکر می‌کردم: من چقدر آدم‌ها را دوست دارم؟

چقدر به خواسته‌های آنها توجه می‌کنم؟

آدم‌ها چقدر می‌توانند از من انتظار داشته باشند؟

آدم‌ها... چقدر....؟

آیا انتظارهای آدم‌ها از هم معقول است؟ تا چه حد؟ تا کجا؟

فکر می‌کردم، پله برقی بالا می‌رفت؛ باید می‌رفتم آن طرف تا آن 2 ایستگاه را برگردم.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها