در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه که معتقد بود با شناسایی مقتول نیمی از راه را طی کردهاند، فرصت را غنیمت شمرد و قبل از این که والدین احسان از اداره بیرون بروند آنها را به اتاقش دعوت کرد تا به قول خودش چند سوال جزئی از آنها بپرسد. او معمولا با جزئی، ساده و معمولی لقب دادن پرسشهایش خانوادههای داغدار را قانع میکرد در آن شرایط سخت و بحرانی روحی با او همکاری کنند.
اگر چه سرگرد شهاب سعی داشت پدر احسان را مخاطب قرار بدهد، این بیشتر مادر او بود که وسط مکالمه مردانه میپرید و جملات معترضهاش را با حرکات دست و چشم و ابرو همراه میکرد. احسان، بنا به گفته والدینش 6 مرداد 86 گم شده بود. ستوان ظهوری این تاریخ را با کپی اجارهنامههایی که زیر دستش بود، مطابقت داد. آن زمان زوجی جوان به نامهای کریم نکویی و مریم شادرو در آنجا زندگی میکردند. هر دو کارمند بانک بودند. خوشبختانه اطلاعات ثبت شده در اجارهنامه کامل بود. مرد صندوقدار شعبه شادمهر بود و زن، کارمند دایره اعتبارات.
ستوان در آن هنگام که پدر احسان جملات بیفایدهای را پشت سر هم ردیف میکرد، برگهای از وسط تقویم رومیزیاش کند و اسم 2 مظنون را نوشت و دست رئیسش داد. سرگرد نیم نگاهی به کاغذ انداخت و نام زن و شوهر را با صدای بلند خواند:
این اسمها برای شما آشنا نیست؟
زن و مرد به فکر فرو رفتند و هیچکدام چنین اشخاصی را نمیشناختند مادر مقتول سوال کارآگاه را با لحنی طلبکارانه جواب داد.
به جای این سوالهای بیسر و ته قاتل بچهام را بگیرید. همان موقع هم که احسان گم شد، من گفتم کار آن دختر بیچشم و روست.
کدام دختر؟ ستوان از فرط هیجان یک آن نیمخیز شد و با این که حالا دیگر در دایره مبارزه با قتل برای خودش صاحب سابقه و اعتباری شده بود، اما بعضی وقتها مثل آنهایی رفتار میکرد که پای فیلم پلیسی نشسته و چنان محو تماشا شدهاند که پوست تخمهشان را روی زمین میریزند. کارآگاه اما رفتار پختهتری داشت، او آرام و نرم صفحههای پرونده مفقودی احسان را ورق زد و به بازجوییهای پدر و مادرش رسید. حق با زن میانسال بود او آن زمان از دختری به اسم شهره نام برده و گفته بود به این دختر مظنون است اما در تحقیقات هیچ مدرکی علیه شهره پیدا نشده بود.
سرگرد پرونده را بست و به مادر احسان گفت: ولی آن موقع هیچ مدرکی علیه شهره پیدا نشد.
زن میانسال حاضر جوابتر از آن بود که در این یکی به دو کردنها کم بیاورد: شما خوب تحقیق نکردید، اگر دست میجنباندید مطمئن میشدید این دختر ریگی به کفش دارد.
صغرا و کبراهای مادر احسان منطقی بود و جور در میآمد. احسان به شهره علاقه داشت اما دختر جوان میخواست با پسر دیگری نامزد کند. اصولا به عقیده کارآگاه انگیزه درصد زیادی از قتلها در 3 موضوع پول،کشمکش عشقی و رابطه پنهانی خلاصه میشد، در این پرونده هم یکی از این عناصر وجود داشت شهاب به مادر و پدر احسان قول داد هرطور شده قاتل را پیدا میکند. او خودش میدانست بعد از گذشت 3 سال از قتل
وازبینرفتن همه ردپاها این وعدهاش کمی غلوآمیز است اما در آن شرایط برای این که بتواند زن و مرد را آرام کند، چاره دیگری نداشت.
بعد از این که دوباره سکوت در اتاق برقرار شد، کارآگاه و ستوان فرصت پیدا کردند کمی فکر کنند، البته بخش عمده این وظیفه به دوش سرگرد بود و ظهوری باید چشم به دهان رئیسش میدوخت تا ببیند او چه میگوید و چه راهکاری پیدا میکند. مسلما ستوان باید قبل از هر چیز سراغ زن و شوهر مستاجر میرفت اما این بار ماجرا با همیشه فرق داشت. او با زوجی طرف بود که انسانهای معتبر و محترمی بودند، لااقل در ظاهر و به خاطر شغلشان، بنابراین باید کاملا احتیاط میکرد.
ستوان ظهر روز بعد وقتی به خانه جدید مریم و کریم رفت، خودش نفهمید چه شد که ناگهان همه آن ملاحظاتی را که روز قبل به آن فکر کرده بود، از یاد برد و گفتارش کمی تند شد. شاید کمی هم تقصیر مظنونان بود که بیش از حد خودشان را باخته بودند و همین دستپاچگی به زعم ستوان نوعی عقبنشینی تلقی میشد. به هر حال آن دو چارهای نداشتند جز این که چند روزی در بازداشتگاه آب خنک بخورند. همه شواهد و مدارک علیهشان بود.
بعد از 3 روز بازداشت نکتهای به فکر کریم رسید که میتوانست بیگناهی خود و زنش را ثابت کند، آن دو از زمانی که ازدواج کرده بودند، سالی 2 بار مسافرت میرفتند. یک بار در عید نوروز راهی کرمانشاه میشدند تا سری به خانواده مریم بزنند و یک بار هم اواسط تابستان به همدان میرفتند تا هم از گرمای طاقتفرسا فرار کنند و هم حال و احوالی از پدر و مادر خودش بپرسد. شاید قتل زمانی اتفاق افتاده که آن دو در مسافرت بودند.کریم وقتی این موضوع را با سرگرد درمیان گذاشت، شهاب بدون فوت وقت کارهای مقدماتی را انجام داد تا ستوان به امور اداری بانک برود و پرونده آنها و زمانهای مرخصی تابستانی آن سالشان را دربیاورد.
حق با کریم بود. احسان زمانی ناپدید شده که آن دو در مرخصی تابستانی بودند و احتمالا داشتند از خنکی غار علیصدر لذت میبردند. کریم و همسرش بالاخره نامه آزادیشان را گرفتند اما هنوز کار سرگرد با آن دو تمام نشده بود، چون هر چند ثابت شده آن دو مرخصی بودند، هیچ معلوم نبود آیا آنها واقعا به همدان رفته یا برای اجرای نقشهای جنایتکارانه در تهران مانده بودند. حتی اگر ادعای زوج جوان حقیقت داشت آن دو باید توضیح میدادند چه کسی و چطور در نبودشان وارد خانه آنها شده، کسی را کشته و در کمال خونسردی جنازه را در باغچه دفن کرده است، ضمن این که هنوز معلوم نبود در حالی که نه خانواده احسان زوج مستاجر را میشناختند و نه آن دو احسان را، این جوان اصلا چطور از آن خانه سر درآورده بود.
مریم برای این سوالات جوابی داشت که اصلا دلش نمیخواست به زبان بیاورد اما برای حفظ آبرو و حیثیت خودش چارهای برایش نمانده بود جز این که پای پسرداییاش را به این ماجرا باز کند. او و همسرش هر وقت مسافرت میرفتند کلید خانهشان را به پسردایی مریم میدادند تا در نبود آنها گاهی سری به آنجا بزند و ببیند دزد به خانهشان نزده باشد.
اینبار ستوان مامور شد پسردایی مریم را که در شادآباد یک زیرپله مانند داشت و خرت و پرت میفروخت با خودش به اداره آگاهی بیاورد. ظهوری بعد از این که مغازه سامان را پیدا کرد، کمی دورتر او را زیر نظر گرفت. پسر درشت هیکلی بود با جای یک زخم روی گونه چپش که احتمالا اثر چاقو بود. شرارت از قیافه او میبارید و معلوم بود بازداشتکردنش به این سادگیها نیست و از آن مشکلتر حرف کشیدن از زیر زبانش است. ستوان و سربازی که همراهش بود به طرف زیرپله رفتند، سامان با دیدن آنها بدون این که کم بیاورد با لحن طلبکارانهای گفت: «فرمایش؟»
رفتار تهاجمی سامان وقتی شنید حکم جلبش را دارند آن هم به اتهام قتل، فروکش کرد و او که تا چند ثانیه قبل شیری ژیان بهنظر میرسید به موشی ترسان تبدیل شد.خیلی مودبانه و در حالی که سعی میکرد در و همسایهها از موضوع بو نبرند، مغازه را تعطیل کرد و مچهایش را به استقبال دستبند برد و سوار ماشین شد.
سامان وقتی رودرروی کارآگاه نشست به هر دری زد که ثابت کند تا به حال آزارش به مورچه هم نرسیده و آن زخم روی صورتش هم به خاطر تصادف است اما بررسیهای سرگرد چیز دیگری را نشان میداد. سامان سابقهدار بود؛ نگهداری مواد مخدر. سامان که قبلا یک بار به خاطر این جرم به هزار نفر جواب پس داده و تاوانش را هم داده بود، فهمید چارهای ندارد جز این که باز هم برود سر خط و توضیح بدهد آن مواد برای خودش نبود و او اصلا خبر نداشت در کیفی که دوستش به او سپرده تا به کرمانشاه ببرد، حشیش جاسازی شده است.
ستوان که حدس میزد رئیسش حوصله شنیدن داستانهای گذشته متهم را ندارد، حرف سامان را قطع کرد و گفت، آن ماجرا را فراموش کن الان به خاطر چیز دیگری اینجا هستی، چند وقت بود احسان را میشناختی، احسان؟ سامان در طول زندگیاش به شخصی به این نام برنخورده بود یا لااقل این طور ادعا میکرد. حق با ظهوری بود حرف کشیدن از زیر زبان این متهم از یاد دادن 4 عمل اصلی ریاضی به پانداها هم سختتر بود.
علیرضا رحیمی نژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: