در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کسی به فکر تنهاییهای این دختر نبود. مادر ریتا زمانی که او 2 سال بیشتر نداشت، جان خود را از دست داد و پدرش هم مدتی بعد به خاطر داشتن چک برگشتی به زندان افتاد. دخترک در خانه عمه کوچکش که فرزندی نداشت، زندگی میکرد.
ریتا که حالا به جرم رابطه نامشروع در کانون اصلاح و تربیت بازداشت است، درباره زندگیاش میگوید: از 2 سالگی با عمهام زندگی میکردم اما خانه او را دوست نداشتم. من مرتب تحقیر میشدم و مادربزرگم به من سرکوفت میزد و میگفت تو سرخور هستی، مادرت بعد از به دنیا آمدن تو جانش را از دست داد و پدرت زندانی شد. تو بدیمنی. از کودکی با این حرفها بزرگ شدم. بچههای عمه بزرگم هم با من دعوا میکردند و من شده بودم توسری خور این خانواده.
ریتا دوران کودکیاش را با تحقیر و توهین پشت سر گذاشت اما دوران نوجوانی برایش سختتر و سختتر شد: کمی که بزرگتر شدم به خانهای رفتم که خواهرم و برادرانم زندگی میکردند. همه چیز سیاهتر بود. برادر بزرگم مرا کیسه بوکس خودش کرده بود؛ از هرچیز که ناراحت میشد، مرا کتک میزد. اگر کاری که میخواست انجام نمیدادم دعوا میکرد و کتک مفصلی به من میزد. بدرفتاریهای برادر بزرگم آنقدر زیاد بود که کسی نمیتوانست تحمل کند. البته تنها من نبودم، خواهر بزرگم هم همین سرنوشت را داشت. او هم از دست برادرم کتک میخورد اما چون بزرگتر از من بود، توانست خودش را نجات دهد. 11 ساله بودم که خواهرم با پسری که عاشقش بود، فرار کرد و با هم ازدواج کردند. چند ماه بعد من هم پیش خواهرم رفتم. شوهرخواهرم خیلی مرد خوبی بود، او را دوست داشتم. با من مهربان بود و مثل یک برادر واقعی با من رفتار میکرد. اما مدتی بعد او را از دست دادم.
ریتا با اکراه برای ما میگوید چرا شوهرخواهرش را از دست داده است: او توسط ماموران کشته شد. شوهرخواهرم سارق بود و بعد از سرقت در تعقیب و گریز با ماموران کشته شد. آن روز که خبر مرگ او را شنیدم، یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود. او حامی بزرگی برای من بود و با مرگ او یکباره احساس کردم دوباره تنها شدهام. مدتی بعد خواهرم مجدد ازدواج کرد اما شوهر جدید خواهرم حاضر نبود مرا پیش خودش نگه دارد و من دوباره به خانه عمهام برگشتم. فکر میکردم حالا که بزرگتر شدهام، کسی مرا اذیت نمیکند اما اشتباه میکردم دوباره توهینها شروع شد.
بیکسی و تنهایی ریتا را خیلی آزار میدهد: از خانه عمهام به منزل خودمان رفتم و زیر دست برادرم داشتم جان میدادم و نمیتوانستم تحمل کنم. برادر کوچکترم به مواد اعتیاد داشت و هرچند خیلی مهربان بود اما به خاطر اعتیادش نمیتوانست از من حمایت کند. برادر بزرگترم هر بار که دختر مورد علاقهاش را به خانه میآورد، مرا در حمام زندانی میکرد. بعضی وقتها باید یک هفته در حمام میماندم. چارهای جز فرار از خانه نداشتم. این آغاز فرارهای مکرر ریتا از خانه بود.
او ادامه میدهد: اولین بار که از خانه فرار کردم خیلی ترسیدم، چند شب در خیابان خوابیدم و بعد به خانه عمهام رفتم اما او مرا به برادرم تحویل داد. دوباره کتک خوردنها شروعشد.
مدتی بعد دوباره از خانه فرار کردم و از بیکسی و بیجایی مجبور شدم برگردم. اینبار پدرم آزاد شده و برگشته بود. فکر میکردم او از من حمایت میکند و تلافی این سالها را درمیآورد اما او هم هرگز کنارم نبود. پدرم میگفت برادرت درشرایط سخت زندگی کرده و تا به حال معتاد نشده است، اگر من به او فشار بیاورم معتاد میشود و تو هم بهتر است تحمل کنی.
پدرم هم مرا تنها گذاشت. نمیتوانستم درس بخوانم و ترک تحصیل کردم. آوارهتر از همیشه شدم. در راه خانه خودمان و عمهام در تردد بودم و گاهی هم از خانه فرار میکردم تا اینکه یکی از دوستانم به من گفت میخواهد به شهرستان برود و از من خواست همراهش بروم. او با 3 پسر جوان میرفت. من هم با آنها رفتم و بعد از چند روز برگشتیم. در ترمینال بودیم که ما را بازداشت کردند. هر چند آن پسران جوان با من نبودند اما چون دوستم سرقت کرده بود، من مجبور شدم جرم او را قبول کنم. دوستم برای تامین هزینه سفر جواهرات خواهرش را دزدیده بود و اگر بازداشت میشد، جرمش سنگین بود. من هم او را لو ندادم و اتهام رابطه با 3 جوان را پذیرفتم.
ریتا نمیخواهد از کانون اصلاح و تربیت بیرون برود و میگوید دوست دارد قاضی حکم زندان طولانی مدت برای او در نظر بگیرد: پدرم میگوید اینبار از من حمایت میکند و اجازه نمیدهد برادرم مرا اذیت کند اما من میدانم دروغ میگوید. به همین دلیل هم دلم میخواهد در زندان بمانم.
سارا لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: