دلایل نماینده دادستان
سیدرضایی، نماینده دادستان در این باره میگوید: داریوش، متهم پرونده پس از آن دستگیر شد که فرزندان مردی حدودا 75 ساله به پلیس خبر دادند پدرشان همراه همسرش به طرز مرموزی گم شدهاند. در این میان ماموران جسد زن و مردی حدودا 70 تا 75ساله را پیدا کردند که خفه شده بودند. زمانی که اجساد به پزشکی قانونی منتقل شد و از سوی اولیایدم، پیرمرد مورد شناسایی قرار گرفت، تحقیقات در این خصوص آغاز شد. فرزندان پیرمرد اعلام کردند به یکی از نوههای نامادریشان مظنون هستند. بنابراین داریوش دستگیر شد. این مرد به قتلها اعتراف کرد و گفت که نمیخواسته چنین کاری بکند و مادربزرگ را قربانی کینه قدیمی کرده و شوهر او نیز به دلیل اینکه در محل حاضر بوده، قربانی شده است.
وی ادامه میدهد: داریوش بلافاصله بعد از دستگیری به قتل اعتراف کرد و جزئیات را شرح داد و حتی گفت که در این قتل چه کسی با او همکاری کرده است اما در جلسه محاکمه اعترافاتش را پس گرفت و مدعی شد چون دوستش را گرفتار مشکلات خود کرده، جرم را گردن گرفته است در صورتی که اینطور به نظر نمیرسد. داریوش چون میداند گرفتن رضایت از اولیای دم پیرمرد سخت است، قتل او را گردن دوستش میاندازد. در حالی که اعترافات پیشین او با مدارکی که ما به دست آوردیم، مطابقت دارد.
دادسرا بر این باور است که متهم چون جواهرات مادربزرگش را برای هزینه اعتیادش لازم داشته، او را به قتل رسانده و شوهر پیرزن نیز چون شاهد ماجرا بوده، کشته شده است. بنابراین متهم بعد از کشیدن نقشه قتل از دوستش کمک گرفته و آن را اجرا کرده است. آنها بعد از قتل اجساد را به بیابانهای اطراف بهشت زهرا(س) منتقل و همانجا رها کردهاند.او سعی کرده تاجایی که امکان دارد، مدارک را از بین ببرد.
وی به اعترافات متهم اشاره میکند و میگوید: متهمان در جلسات اولیه بازجویی، چون فرصت فکر کردن ندارند همیشه حرفهایی را میزنند که به واقعیت بسیار نزدیک است. در این مورد هم داریوش همین کار را کرده است. او در بازجوییهای اولیه به هر دو فقره قتل اعتراف کرده و اقاریر او به واقعیت نزدیک است. او مانند بسیاری از متهمان که تحت راهنمایی زندانیان قرار میگیرند بعد از اینکه به زندان منتقل شد، گفتههایش را عوض کرد.ما در صدور کیفرخواست فقط به گفتههای متهم ردیف اول بسنده نکردیم، گفتههای متهم دیگر پرونده نیز با گفتههای داریوش مطابقت دارد، بنابراین گفتههای جدید داریوش دروغ به نظر میرسد.
دروغ میگوید
همدست داریوش میگوید چون او میداند قصاص حکمی است که نمیتواند از آن رهایی یابد به دنبال یک همدست است و به همین دلیل هم او را در این قتل دخیل میکند.
چطور با داریوش آشنا شدی؟
داریوش نقاش بود و من هم شاگرد او بودم ما با هم کار میکردیم و کمکم رابطه دوستانهای بین ما بهوجود آمد و رفت و آمد پیدا کردیم.
چطور شد تصمیم گرفتی با داریوش همکاری کنی؟
من با او همکاری نکردم اصلا در جریان کاری که میخواست بکند، نبودم. او مرا به خانهاش برد اما من فکر میکردم به یک مهمانی دعوت شدهام و نمیدانستم قتلهایی در این مهمانی انجام میگیرد.
داریوش مدعی است که تو یکی از مقتولان را کشتی، آیا این درست است؟
نه، من همکاری نکردم، فقط در انتقال اجساد بود که به داریوش کمک کردم. آن هم به این دلیل بود که مجبور شدم.
تعریف کن ماجرا چطور اتفاق افتاد.
من در تراس نشسته بودم که دیدم داریوش با اضطراب صدایم میزند. وارد خانه شدم و دیدم مادربزرگش روی زمین افتاده است.کمی آن طرفتر هم شوهر مادربزرگش بیجان روی زمین بود. او گفت آنها باید از بین میرفتند بعد هم طلاهای مادربزرگش را درآورد و به من داد. مرا تهدید کرد و خواست که کمکش کنم تا اجساد را از خانه خارج کند. میگفت اگر کمکش نکنم، بلایی به سرم میآورد. من هم قبول کردم. میترسیدم، اوحالت عادی نداشت و اگر قبول نمیکردم حتما مرا هم میکشت. ما اجساد را به بیرون منتقل کردیم و بعد هم دستگیر شدیم.
داریوش میگوید جواهرات را به تو داده است و درواقع تو بهجای دستمزد آن را برداشتی؟
دروغ میگوید. او از من خواست جواهرات را بفروشم. من هم آن را به برادرم دادم تا به یکی از آشنایانش بفروشد، همین. من به آن پول احتیاج نداشتم و از ترس داریوش بود که این کار را کردم، چون او مرا تهدید کرده بود.
خب اگر تو دوست نداشتی پس چرا موضوع را به پلیس خبر ندادی؟
داریوش تهدیدم کرده بود و میترسیدم اگر واقعیت را بگویم، خودم هم متهم شوم. داریوش از غفلت من خیلی سوءاستفاده کرده بود.
حالا تو یکی از متهمان پرونده هستی و محکوم هم شدهای؟
من تاوان اشتباهم را میدهم. من هیچ کاری نکردم، اگر اجساد را منتقل کردم به خاطر این بود که میخواستم توسط داریوش کشته نشوم. من از اولیای دم تقاضای بخشش دارم و امیدوارم مرا ببخشند اما قسم میخورم که ضارب پدر آنها من نبودم.
اعتراف رفاقتی
داریوش ادعا میکند آنچه در دادگاه گفته است، واقعیت دارد. او میگوید: مادربزرگم سعی داشت زندگی مرا بههم بزند و به همسرم تهمت میزد، چون همسرم در دعوایی که مادربزرگم با داییام داشت، از داییام طرفداری کرده بود و مادربزرگم سعی داشت او را بدنام کند. من هم نمیتوانستم جلوی کارهای او را بگیرم. این اولین بار نبود که مادربزرگم چنین کاری را میکرد. چند روز قبل از حادثه به من گفت که میخواهم به خانهات بیایم، همسرم به سفر رفته بود و من این موضوع را به مادربزرگم گفتم اما او اصرار کرد که بیاید و اینطور بود که تصمیم گرفتم از او انتقام بگیرم. با کمک یاسر، همدستم به یک داروخانه رفتیم که فروشندهاش از آشنایان یاسر بود و مقداری داروی خوابآور خریدیم. قرار شد آن دارو را به مادربزرگم بدهیم و او را بیهوش کنیم.
یاسر میگفت که با این دارو مادربزرگم چند روز میخوابد و من به این طریق میتوانم انتقام بگیرم.
متهم ادامه میدهد: آن روز وقتی دنبال مادربزرگم رفتم، شوهرش هم بود و با هم به خانه ما آمدند. کمی ترسیدم اما بعد گفتم مادربزرگم را بیهوش میکنم و کاری به شوهرش ندارم. شوهرش خیلی مرد خوبی بود. او هیچ بدی به من نکرده بود. من دوستش داشتم و از اینکه چنین اتفاقی افتاده است و من باعث مرگش شدم، خیلی پشیمان هستم.
داریوش به روز حادثه برمیگردد و میگوید: یاسر داخل آشپزخانه رفت و داروی خوابآور را داخل آب پرتقال ریخت و برای پذیرایی آورد. 2 لیوانی که داروی خوابآور در آن بود را مادربزرگم و شوهرش خوردند. بعد از چند دقیقه شوهر مادربزرگم گفت که میخواهد بخوابد، من هم او را به داخل اتاق دخترم بردم و آنجا خوابید. بعد با مادربزرگم سر صحبت را باز کردم و از او خواستم که دیگر همسرم را متهم نکند. اما او دعوا را با من شروع کرد. آنقدر عصبی شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم، مادربزرگم را به عقب هل دادم و به زمین انداختم. بعد با روسریاش او را خفه کردم. یاسر در بالکن خانه بود، او را صدا زدم و کمک خواستم، گفتم مراقب باشد تا شوهرش بیدار نشود. داشتم مادربزرگم را به گوشهای میکشیدم که ناگهان متوجه شدم یاسر روسری دخترم را دورگردن شوهر مادربزرگم پیچیده است و در حال خفه کردن اوست، پرسیدم چرا این کار را میکنی گفت که پیرمرد ما را دیده بود و باید میمرد.
داریوش در مورد حمل اجساد به بیرون میگوید: من و یاسر اجساد را در صندوق عقب ماشین گذاشتیم و بیرون بردیم. بعد هم در نزدیکی بهشت زهرا(س) اجساد را رها کردیم.
داریوش میگوید: من باعث شده بودم یاسر درگیر این قتلها شود به همین دلیل به او گفتم که میخواهم هر دو قتل را گردن بگیرم و گفتم که لازم نیست او به چیزی اعتراف کند اما حالا میگویم که قتل پیر مرد کار من نبوده است.با این حال من قتل را میپذیرم و مسوولیت آن با من است.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم