در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته واضح و مبرهن است که احتمالا خیلیهایتان مجاز به انتخاب رشته شدهاید. رشته مورد نظرتان را هم انتخاب کرده اید. فقط حالا دست به دعا برداشتهاید که یک رشته خوب در یک دانشگاه خوب قبول شوید . ما هم خودمان این روزها را گذراندهایم فقط تنها تفاوتمان با شما این بوده که ما اصلا عین خیالمان هم نبود. آخرش هم سراسری قبول نشدیم که نشدیم. هرچند با اعتماد به نفس کامل وقتی از جلوی سر در دانشگاه تهران رد میشدیم ضمن عرض سلام و خسته نباشید، توی دلمان به جناب سردر عرض میکردیم «منتظر ما باشد». با این حال از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، این سردر عزیز هنوز که هنوز، منتظر است که ما از زیرش رد شویم. البته رد شدهایم، اما نه به عنوان دانشجو. چی؟ داغش به دلمان مانده؟ اگر فکر کنید داغش به دلمان مانده باشد... خب یعنی مانده که مانده اما خب ما یاد گرفتهایم فقط به چیزهایی که داریم، فکر کنیم. خب حالا نگفتید رتبهتان چند شده؟ بله؟ باز به ما چه؟ ای بابا این همه منویات و رازهای مگوی زندگیمان را به خاطر شما ریختیم روی دایره که بالاخره سردر بیاوریم رتبهتان چند شده. یعنی همهاش کشک؟ مثل بچههای خوب بردارید برایمان بنویسید چند شدهاید و اینها... اصلا اگر نگویید ما هم در صورت قبول نشدن در دانشگاه هیچ همدردی و همراهی با شما نمیکنیم. خلاصه گفته باشیم. حالا برویم دنبال کار و زندگیمان و نامهها و ایمیلهایی که به دستمان رسیده است:
منیرخاتون ز بلاد سیئلک دست شما درد نکند. ممنون که روز خبرنگار یادت بود. انصافا روز خبرنگار، روز همان چیزی است که تو گفتی. از دیدن عکست هم کلی خندیدیم. بیچاره آن جوجه اردکها بدجور به خودمان شباهت داشتند. خلاصه که کلی شرمندهمان کردی. راستی حال و احوالت خوب است؟
مهسا از مشهد ای بابا... لیسانست را گرفتهای نشستهای توی خانه و هی حرص میخوری؟ از ما میشنوی یک سال بنشین برای ارشد درس بخوان. شاید قبول شدی، اما در مورد این که پرسیده بودی کتاب متفرقه بخوانی یا نه؟ خب خودت جواب ما را میدانی. یعنی ما فکر میکنیم درس خواندن هیچ منافاتی با کتاب خواندن ندارد چهبسا مکمل همدیگر هم باشند (بله، بله، مرسی حرفهای قلمبه سلمبه) ولی باز هر جور خودت صلاح میدانی. ما چه بگوییم؟
سکینه خاتون اسم مسافرت را که آوردی همین جور اشک توی چشمهایمان حلقه زد. مسافرت؟ من؟ ای بابا مگر دیگر به خواب ببینم. یعنی کاش میشد من جهانگردی، مارکوپولویی چیزی میشدم، اما کافه کاغذی نمیشدم. از آنهایی که همیشه خدا در حال سفرند. در آن صورت دیگر از خدا چه میخواستم؟ فیالواقع هیچ چیز، اما افسوس که ما مارکوپولو نشدیم. چقدر آدم خوشبختی بوده این مارکوپولو. یک زمانی به سرمان زده بود که برویم کل دنیا را با دوچرخه بگردیم. البته این آرزوی دوران کودکی و نوجوانیمان بود که گذاشتیم توی کوزه. کوزه را هم خاک کردیم توی باغچه و هیچی به هیچی. الان هم اسم مسافرت که میآید اصلا حالمان بد میشود. چشم نداریم ببینیم یک نفر رفته سفر، نه که آدم بخیلی باشیم ولی طاقت نداریم ببینیم دیگران این همه مسافرت میروند و ما در این تهران هی دور خودمان میچرخیم. آخ که اگر میشد آدم هی به مسافرت برود... هی به مسافرت برود... ای بابا اینقدر دل ما را خون نکن خواهر من.
آرش خانی که نوشتی چرا ایمیلت را در صفحه چاپ نمی کنی پس برادر من، تو چه جوری به ما ایمیل زدی؟ ایمیل ما هست:
Kafekaghazi@gmail.com
حالا ببینم باز هم میتوانید بهانه بیاورید. نوشتهای که جنوب به شکل غمگینانهای گرم است. الهی که ما کافه کاغذی هستیم برای شما بمیریم. خدا صبرتان بدهد. من اگر در تابستان جنوب بودم حتما کارم به جاهای باریک میکشید. این گرد و غبار و این جور چیزها هم که مزید بر علت میشود. خدا کند این تابستان لعنتی هر چه زودتر تمام شود و همگی یک نفس راحت بکشیم. بعضی وقتها به خودم میگویم کاش در عصر یخبندان به دنیا آمده بودم؟ آخر چرا من درست باید در زمانی به دنیا بیایم که زمین دارد هی گرمتر و گرمتر میشود. اصلا تو بگو این خورشید از جان ما چه میخواهد؟ چرا بیخیال ما نمیشود؟ چرا اینقدر جدی به مریخ نمیتابد؟ اصلا بیخیال داداش... بگذار ببینم حرف حساب این خورشیده چیه آخه؟ ای بابا... .
علیرضا از رشت، حالا هی پز این شهرتان را به ما بده. ما هم که حساس... خوش به حالتان. واقعا اگر آدم یک جای سرسبز و خوش آب و هوا زندگی کند، چقدر خوشبخت است. نه در این تهران گرم پر از دود و گردغبار و پرترافیک... حالا هر وقت که باران می بارد، یاد ما هم بکن.
زهرا از کرمان، میبینم که 2 روز آمدهای تهران و حسابی کلافه شدهای. راستش ما هم نمیدانیم این ترافیک تهران کی میخواهد نیست و نابود شود. تو که 2 روز اینجا مهمان بودهای از دست ترافیک به این حال و روز افتادی، پس ما چه بگوییم؟
بهنام از قزوین، به کافه خوش آمدی. یادم نمیآید که تا به حال از قزوین مشتری داشتهایم یا نه، ولی قدم شما روی چشم. کلی خوشحال شدیم نامهات را خواندیم. اگر دوستداشتی میتوانی بیشتر درباره کتابخانههای قزوین بنویسی. قول میدهیم چاپش کنیم.
خب طبق معمول صفحه تمام شد. میگویم شما همچنان برای خنک شدن هوا و زودتر تمام شدن تابستان دعا کنید تا بعد ببینیم دیگر چه چیزی پیدا میکنیم که سرش هی نق بزنیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: