در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حجت گفت: شما پول خرج میکنید تا پول به دست بیاورید؟!
زهرا فرخی 30 ساله از همدان
اما پاسی که به صغری و کبری بافتن علاقه نداشت گفت: دنیا، دنیای داد و ستده ننه جوووون! ولی اگه من و توئیم، از هر دستی که بدیم دادیم رفته! سرمون بیکلاه مونده و خلاص! (گوشت رو بیار نزدیکتر، حجت نشنوه: جالبی قضیه میدونی کجاست؟ اینکه اگه ما هم دست رو دست بذاریم و یادگیری رو تعطیل کنیم، صغری و کبری دوتائی، یه کلاهی میذارن رو سر بیکلاهمون به این گندگی! ...یا شایدم، به اییییین گنننندگییییی! اونوخ دیگه نمیشه گفت: خلاص! پاسی داد زد: آقای جادووووگر، کُممممک... این سرازیری 88 درجه رو دیگه کی گذاشته سر راهمون؟!)
درس شیرین کشاورزی
(جواب سوالاتسیاوش منصور و خیلی کسان دیگه)
مشکل بیشتر آدما اینه که از ازدواج طلبکارن. یعنی چی؟ بذار این جوری برات بگم. ازدواج مثل دونه یا بذر یه درخت میوه است. آدم از یه بذر یا دونه چه انتظاری میتونه داشته باشه؟ هیچی! دو تا آدم که به هم میرسن و به هم علاقه دارن، اول باید دونه ازدواجشون رو توی فصل [یا همون سنِ] مناسب زندگیشون بکارن، گذشت و فداکاری کنن، ازش مراقبت کنن، پاش بشینن تا رشد کنه، گاهی وقتا لازمه که هرسش کنن و آفتهاش رو از بین ببرن و وقتی که میوه داد، اونوقته که میتونن زیر سایهش بشینن و از میوههای شیرینش لذت ببرن.میبینی؟ به همین راحتیها هم که فکر میکنیم نیست. اونائی هم که به قول خودت برای همدیگه عادی میشن و خیلی زود عشقای افسانهای و کهکشانیشون ته میکشه، جزو اون دسته از آدمهایی هستن که از اون دونه ناچیز، بدون هیچ زحمتی، توقع میوه دارن. وقتی هم که میبینن اون دونه نمیتونه مفتکی [و بدون تلاش] به کسی میوه بده، برای شونه خالی کردن از بار مسوولیت و انداختنش رو دوش طرف مقابلشون، لج و لجبازی میکنن. باید بدونیم که عشق و علاقه و دوست داشتن هیچ ظرف مکانی و زمانی نداره. مثل به وجود آوردنش، نامحدود و فناناپذیره. هر چی بیشتر خرجش کنی، بیشتر به دستش مییاری.
هانیه طیبی از نیشابور
وقتی چشماتو میبندی!
میشینه غصه تو قلبم وقتی چشماتو میبندی/ وامیشه دلِ واموندم، وقتی که به روم میخندی/ تازگی نداره قصه قصه این روزگارم/ اگه خستم، اگه تنها، دلخوشم که تو رو دارم/ من یه روز گم شده بودم توی کوچههای تردید/ پیش رو راهی نداشتم تا برم به سمت خورشید/ اومدی با مهربونی خودتو به من رسوندی/ دستای منو گرفتی، دنبال خودت کشوندی/ از سر بزرگواری، تو به من کردی محبت/ آشتی دادی باورم رو، با حریم یک رفاقت/ حالا یه کفتر چاهی تو سیاهیِ چشاتم/ اگه چشماتم ببندی، توی جشن خواب باهاتم.
علیرضا ماهری
من که غذا براااات مییاااارمممم...!
ساعت تقریباً 9 بود که رسیدم خونه. تا سلام کردم، مامان گفت: «نیا تو، مامانبزرگ تنهاست، امشب برو پیشش، بهش گفتم شام درست نکنه؛ بیا این یه قابلمه غذاست، بذار تو مُشمّا زود برو خونه مامانبزرگ تا سرد نشده».
غذا رو گذاشتم تو مشمّا و راه افتادم. چند تا پله رفتم پائین که مامان صدا کرد، گفت: «بیا این آشغالارم بذار دمِ در».
کیسه زباله رو هم برداشتم و راه افتادم. تو راه پله گوشیم زنگ زد. مشغول صحبت شدم و کیسه زباله رو هم گذاشتم دم در. چند دقیقه بعد رسیدم خونه مادربزرگم. سفره پهن و همه چی آماده بود بجز غذا که اونم دست من بود. مشما رو گذاشتم وسط سفره و گفتم: «غذا رو بکشین تا من لباسام رو عوض کنم».
توی اتاق بودم که شنیدم مامانبزرگ زیر لب یه چیزائی میگه. بلند گفتم: «اگه سرد شده، خودم گرمش میکنم» یه دفعه دیدم پشتم واستاده و مشمای آشغالا رو گرفته تو دستش و میگه: «نه ننه جون، سرد نیست، بیا بخور»!
فرانک جهانبخش از اندیشه
بااااحاااال! جاااالب! خلاصش که ایول! اما یادت باشه، وقتی میگی: «در رو بستم و چند تا پله رفتم پائین» منطق ماجرا به هم میریزه اگه بعدش نگی «مامان در رو باز کرد و صدام کرد...»؛ اونم چه به هم ریختنی: ریختاً ریختا، ریزاً ریزا!! حالا اگه بخوای اینا رو هم ذکر کنی که طول و تفصیل الکی دادی بهش! بنابراین، همون بهتر که کلاً این جور چیزا مثل باز و بسته شدن در رو بسپری به ذهن خواننده و تخیلش (ببین کجاهاش تغییر کرده، مطالعه ات رو بیشتر و دقتت رو هم افزونتر کنی، خودت میفهمی که همین ریزهکاریها چطور کسی رو هنرمندی ماندگار یا بیهنری نامانا میکنه... از من بیسواد به توپیشنهاد!)
نگاه عاشقانه
(در جواب آقای سیاوش منصور)
وقتی خیلی تشنهای چه احساسی داری؟ حس میکنی هیچی برات مهم نیست جز رفع عطش. انگار تمام وجودت میطلبه که آب بخوری. اگر هم آب ازت دور باشه، بیشک تمام تلاشت رو میکنی تا بهش برسی. یه عاشق هم تشنهاست؛ تشنه رسیدن به یار. تمام همّ و غمش همینه و برای وصال هر کاری از دستش بربیاد میکنه، اما بدون تشنه با رسیدن به آب سیراب میشه؛ واسه همینه که میگن عاقلانه انتخاب کن و عاشقانه زندگی کن.
زهرا چاوشی از اهواز
درد دل دوستانه
بعضیها چطوری اینقدر بیانصاف میشن که راحت، بیخیالِ دوستهای صمیمیشون میشن؟ یکی از دوستان که بتازگی کار گرفته و حتی جواب تلفن رو هم به زور میده، یکی دیگه هم... با چند بار تلفن زدن و اساماس دادن و... در آخر با تأخیر اومد (که نزدیک بود زیر پام علف سبز شه)... من اصلا دلیل این بیخیالی رو نمیدونم (شاید تکبر باشه). نمیدونم از سادگیمه یا چی که هیچ وقت دلم نمیخواد رفتارهای طرف مقابلم رو به روش بیارم و همچنین خیلی به رابطه خوب و صمیمی که بین دو طرفه اهمیت میدم... چند بار ازشون پرسیدم مسالهای پیش اومده که بخواهیم از هم ناراحت باشیم؟ ولی خوشبختانه تأکید کردند که از وقت نداشتنه و سرشون شلوغه. خلاصه من اگه بخوام با دوستی حرف بزنم خیلی راحت پشت تلفن میگه: عزیزم این دفعه بابام پوستم رو میکَنه اگه پول تلفنمون فلانقدر بیاد! یا میگه: تلفن خونهمون قطعه و وقت ندارم و همون بهونهها. حالا جالبه که من یه بار نزدیک یکی دو ماه با همین دوست عزیزم که خیلی بهش علاقه دارم تماس نگرفتم بعد از یه مدت با توپ پُر برگشته میگه: به تو هم میگن دوست؟ من حالم بد بود و یه تماس نگرفتی!
من نمیخوام مثل اونا باشم... ولی بعضی اوقات واقعاً تنهائی رو حس میکنم. شاید زیادهروی میکنم؟ ...دیگه عادت کردمنه تماسی میگیرم و نه زیاد بهشون میگم چرا زنگ نمیزنین.
به نظر تو این کار درسته؟ آخه قیمت دوستی اینه؟ هر چند من دوستان دیگهای هم دارم ولی دوستای تازه و جدید رو نمیخوام... جدیداً همه کار دارن و وقت ندارن. میترسم چند سال دیگه قیافه همدیگه رو فراموش کنیم!
صبحگل 20 ساله از قائمشهر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: