در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین وضع به ما یاد داد که بتوانیم زمانی که از هم دوریم، با هم باشیم و افکارمان را به هم نزدیک کنیم. پس از مدتی مثل تمام زن و شوهرهای دیگر تصمیم گرفتیم بچهدار شویم؛ اما با وجود اینکه بیش از 6 ماه صبر کردیم، خبری از بچه نبود. من اوایل از هر مادری که بچه کوچک داشت، در مورد تولد فرزندش و نگهداری او میپرسیدم و دعا میکردم که زودتر مادر شوم.
پس از مدتی مشکلمان را با پزشک در میان گذاشتیم. با وجود اینکه پزشکان میگفتند هر دو سالم هستیم و در ظاهر مشکلی وجود ندارد، من باردار نمیشدم. حدود یک سال من و جان در کلیسا یا خانه مشغول دعا به درگاه خدا بودیم تا فرزندی به ما بدهد. پس از آن سعی میکردم خودم را با کارهای منزل و بیرون سرگرم کنم و ناراحتی و انتظار خود را نشان ندهم؛ هرچند بعضی از روزها این کار سخت بود.
یک روز با خودم فکر کردم که ما مرتب دعا میکنیم و همین یک خواسته را از خداوند میخواهیم و از دیگر مسائل غافل شدیم. خداوند نیز به طور قطع دعا و صدای ما را شنیده؛ اما شاید او میخواهد ما چیزی را از زندگی خود بیرون کنیم تا آمادگی لازم را برای تولد فرزند داشته باشیم. پس سعی کردم به خارج کردن تمام چیزهایی که نیاز چندانی در منزل نداشتیم و آنها را به افراد نیازمند دادم. از نظر فکری هم سعی میکردم فکرم را معطوف چیز دیگری کنم؛ اما کمتر میتوانستم.
در این مدت همسرم، جان در تمام مراحل پابهپای من کنارم بود و هرگز پشتم را خالی نکرد.
یک روز که مشغول تماشای تلویزیون بودم، مرد معلولی را دیدم که از اهالی یونان بود؛ اما او را سر راه گذاشته بودند و حالا والدینی آمریکایی داشت و در اینجا تصمیم گرفته بود کارهای برنامهریزی دکوراسیون انجام دهد و از بچههای معلول سرپرستی کند.
ناگهان احساس کردم آنچه باید میفهمیدم همین است. ما بچه نداشتیم، شاید برای اینکه بتوانیم از بچههایی که والدینشان آنها را سر راه گذاشتهاند مراقبت کنیم.
جان هم موافقت کرد و ما شروع به انجام کارهای اداری برای سرپرستی یک کودک کردیم و برخلاف تصور در مدتی بسیار کوتاه، کودکی شیرین به ما سپرده شد.
من در تمام مراحل کار، وجود خدا را حس میکردم. شاید رسالت ما در زندگی همین بوده است.
مادرانی که وضع حمل میکنند، به دلیل درد، مسائل هورمونی و... با مشغولیتهای ذهنی بسیاری درگیرند و کارشان سختتر است؛ اما من که فقط خودم و خانه را آماده استقبال از فرزندمان کرده بودم، با فراغ خاطر آماده و خوشحال بودم.
وقتی کودک چندین بار تا صبح بیدار میشد و گریه میکرد، هر بار که بیدار میشدم، به خاطر صدای آن کودک در خانه، خدا را شکر میکردم.
حالا که حدود 3 سال از آن روز میگذرد، تصمیم داریم که کودک دیگری را نیز به فرزندخواندگی قبول کنیم، حتی گاهی اوقات با خود فکر میکنم شاید اگر خودم بچهدار شده بودم، این آرامشی را که حالا دارم، نداشتم.
اکنون هر دو سبکبار و خوشحالیم. من فهمیدم که همیشه نباید خواستههای خود را از خدا بخواهیم؛ بلکه باید بدانیم که خدا همیشه و در همه حال مشغول انجام کارهایی برای یکایک بندگان است. شاید همه چیز را با هم به آنها ندهد؛ اما چیزی که باید، میدهد. پس چه خوب است به جای اینکه تمام تمرکز خود را بر آرزوها و اهدافمان بگذاریم، از خدا بخواهیم آنچه خودش برایمان میخواهد آشکار کند؛ زیرا فقط در این صورت خیر و خوشی به دنبال خواهد داشت.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: cbn.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: