«کالیگولا» نوشته آلبر کامو با ترجمه ابوالحسن نجفی را سالها قبل خوانده بودم؛ نمایشنامهای که با دستمایه قراردادن یک شخصیت تاریخی، متنی بسیار متفاوت، چالشبرانگیز و روان را پیش روی مخاطب میگشاید. چند روز پیش که پای اجرای این نمایشنامه با کارگردانی همایون غنیزاده در تماشاخانه ایرانشهر نشستم، با اثری روبهرو شدم که طراوت متن را زایل و آن را به نمایشی کشدار و خستهکننده تبدیل کرده بود. در توضیح این اتفاق ابتدا نگاهی به نوشته آلبر کامو میاندازیم و سپس به سراغ ویژگیها و چند و چون اجرا میرویم.
آلبر کاموی فیلسوف که رمانهای معروف «بیگانه» و «طاعون» و نمایشنامههای «سوگ راهبه»، «جنزدگان» و «عادلها» را در کارنامهاش دارد، در نمایشنامه «کالیگولا» به شخصیت پرتضاد امپراتوری میپردازد که در سال 38 میلادی بر روم حکومت کرده و تاریخ از او تصویری مشوش و مرموز ارائه میدهد.
جهانبینی ویرانگر
داستان پرداخته شده در ذهن کامو از آنجا آغاز میشود که امپراتور پس از مرگ خواهرش ـ دروسیلا ـ بعد از 3 روزغیبت به قصر بازمیگردد. او که عزیزترین و نزدیکترین کس خود را از دست داده، در انزوای 3 روزهاش به جهانبینی ویرانگری رسیده که پس از آن زندگی را بر همه تنگ میکند. او که اینک به یک امپراتور مستبد تبدیل شده، با اتکا به فلسفه جنونآمیزش میخواهد آسمان را به دریا بیامیزد، زشتی و زیبایی را در هم ریزد و از رنج خنده برانگیزد. این جهانبینی متناقض در عمل به انکار خدا، خشونت علیه انسان و کشتار نزدیکان، به سخره گرفتن تمام مقدسات و توهین به همه کس و همه چیز منجر میشود. تغییری که در ذهن و عمل کالیگولا بروز میکند، ناشی از بیپناهی او در برابر مرگ است؛ واقعیتی که بیرحمانه خواهرش را از او گرفته است.
او از بس که به اندیشه خود وفادار است، احساس وظیفه نسبت به انسان را از یاد میبرد. کالیگولا چون همه ارزشها را مردود میشمارد و همه چیز را نابود میکند، ناچار در آخر خود را نیز نابود میسازد.
اطرافیان کالیگولا نیز در مواجهه با او احساسات و رفتارهای متضادی را از خود بروز میدهند. در عین آن که از او بیزاری میجویند و کینهاش را به دل میگیرند، ولی به عقایدش که در آن هیچ نفع شخصی نهفته نیست، احترام میگذارند. همین دوگانگی است که آنان را به انفعال میکشاند و بسیار دیرتر از آنچه که حتی خود کالیگولا انتظار دارد، علیهاش قیام میکنند.
نمایشنامه «کالیگولا» برآمده از فلسفه اگزیستانسیالیسم، شرایط حاکم بر دوران زندگی آلبر کامو و تسلط نازیسم و فاشیسم بر چند کشور اروپایی است که ردپای خود را در شخصیتپردازی و دیالوگها به جا گذاشتهاند.
کامو این نمایشنامه را در سال 1938 وقتی 25 ساله بود، نوشت و در سال 1943 به چاپ رساند. آن را برای اولین بار در سال 1945 در پاریس به صحنه برد و پس از آن بارها بازنویسیاش کرد که آخرین بار سال 1958 بود.
حال پس از حدود 70 سال، همایون غنیزاده اجرایی دیگر از نمایشنامه «کالیگولا» را به صحنه آورده که اگرچه با تبلیغات خوب و حاشیههای خبرسازش توانسته تماشاگران زیادی را به تماشاخانه ایرانشهر بکشاند، اما نتوانسته حق مطلب را ادا کند.
نادیده گرفتن ظرایف متن
اساسیترین ضعف و مهمترین مشکل اجرای این کارگردان جوان از نمایشنامه «کالیگولا»، به تعریف و سابقه کار او از تئاتر تجربی بازمیگردد. او که در این عرصه کارهای خوبی ازجمله نمایش «ددالوس و ایکاروس» را اجرا کرده، این بار تجربهای ناموفق را روی صحنه شکل میدهد.
او ظرایف متن، شخصیتها و دیالوگهای نوشته آلبر کامو را نمیبیند و با اصرار آنچه را خود درست میداند به اثر تحمیل و بار میکند. اینچنین میشود که نمایش «کالیگولا» زیر این بار نامتناسب کمر خم میکند، میشکند و در انتقال مضمون، جانمایه و درونمایه متن ناتوان میماند.
غنیزاده وقتی یک نمایشنامه 4 پردهای که ساختاری کلاسیک دارد را به وادی بیضابطه و بیدر و پیکر تئاتر تجربی این روزهای ایران میکشاند، چنان بنبستی را پدید میآورد که خود توان راهگشایی آن را نمییابد. اگر خواننده نمایشنامه کامو در پایان داستان بیآن که از کالیگولای مستبد نفرت پیدا کند، از استبداد بیزاری میجوید، تماشاگر این اجرا تنها با دیوانهای روبهروست که پشت حرکات و رفتارش هیچ منطقی وجود ندارد. میزانسنهای تکراری، بیان کشدار و چند باره دیالوگها، ضرباهنگ کند، جابهجایی زیاد و بیمنطق بازیگران روی صحنه و حرکت آنان روی خطوط زاویهدار ازجمله عواملی است که به خستگی تماشاگران منجر میشود و ارتباطشان را با نمایش دچار مشکل میکند.
بازیگران در نقش پیچ و مهره
همایون غنیزاده با پیاده کردن بیمنطق آموزههایش از تئاتر تجربی در نمایشنامه «کالیگولا» که بدون بسترسازی مناسب صورت گرفته، اجرایی بشدت مکانیکی را به صحنه آورده که با متن با طراوت آلبر کامو بیگانه است.
در این راستا بیشترین خسران را بازیگران نمایش بردهاند که با وجود صرف انرژی و توان زیاد، تنها در نقش پیچ و مهرههای ماشین دستساز کارگردان ظاهر شدهاند. بیجهت نیست که در پایان نمایش، این سعید چنگیزیان است که در نقش خنثی و کمرنگ غلام از سوی تماشاگران بیشترین تشویق تماشاگران را از آن خود میکند، تنها به این دلیل که معیار بازیگری خوب در این اجرا تنها دویدن زیاد، حرکت پیوسته و حضور مکانیکی روی صحنه است و نه چیز دیگر.
در این میان نقطه قوت اجرای غنیزاده به طراحی صحنه و انتخاب درست رویدادگاه داستان محدود میماند. او با سفید کردن صحنه و روایت داستان در آشپزخانه و سر میز غذا، بهدرستی فضا را در خدمت درونمایه متن قرار میدهد.
کنتراست خشونت و تشویش روی صحنه با تمیز و سفید بودن و نورپردازی دست و دلبازانه در تضاد است و حسی منزجرکننده و رعبآور را به تماشاگر انتقال میدهد. از سوی دیگر در حالی که در صحنه با حرکات، رفتار و گفتار جنونآمیز آدمها روبهرو هستیم، این سفیدی مطلق به درستی رویدادگاه نمایش را به فضای بیمارستانهای روانی نزدیک میکند. ای کاش این هوشمندی و انتخاب منطقی از سوی همایون غنیزاده در دیگر عناصر سازنده نمایش نیز به کار گرفته میشد تا اثری کامل و بدون نقص شکل میگرفت.
مهدی یاورمنش / فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم