خانه بروبچه‌ها

بزرگ شدن

کد خبر: ۳۴۵۷۱۳

بهاره عاطفی،‌20 ساله از اهواز

این بود انشای ما!

حتماً شما هم تو دور و اطرافتون آدمای تازه به دوران رسیده و نوکیسه‌ای رو می‌شناسید که گلیم و کلّهم هیکل مبارکشون رو تونستن از آب بیرون بکشن و دوچرخه رو به سه‌چرخه و بعد هم به موتور و پیکان و پراید و زانتیا و... تبدیل کنن و شما هم در تعجب از این جادو و جمبل موندید. البته پول چندان چیز بدی هم نیست. می‌تونی بی‌دغدغه فلان دانشگاه درس بخونی و غم فلان مقدار شهریه رو نداشته باشی و بگردی دنبال مارک و مُد و لباسهای یه بار به تن کرده رو هم بریزی تو سطل آشغال! روز به روز یه خط جدید و یه خونه جدید بخری... می‌تونی پاهات رو بندازی رو هم و شاهد قربون و چاکر شدن و بوسیدن 10 انگشت نشسته پات بشی و دست روی بهترینها بذاری ولی خب، شاید یه‌کم رودل هم بکنی! البته از اون‌ور هم حتماً دیدید کسانی رو که یه لقمه نون رو به‌زور تو یه لقمه دیگه می‌پیچونن و می‌ذارن تو دهن بچه‌هاشون؛ بچه‌هایی که معنی مسواک و 3 وعده غذا رو نمی‌دونن؛ بچه‌ای که غرورش خرد می‌شه وقتی می‌بینه باباش قربون 10 انگشت پای یه خرپول می‌شه تا اجازه بده کفشاش رو واکس بزنه؛ بچه‌ای که...

حالا قضاوت کنید: فقر بهتره یا ثروت یا انصاف یا عدالت؟اگه پولدارها حقی برای بقیه اقشار ضعیف جامعه‌مون قائل بودن، همه با هم خوشبخت نبودیم؟ چی؟ شعاری شد؟ ای بااااباااا.

زینب فخار 22 ساله از کاشمر

کمانه نگاه

فکرت جوانه می‌زند در ذهن خسته‌ام/ من حسرت رهایی از دستان بسته‌ام/ در حسرت عبورم از کوی غرور تو/ از کوچه‌های دیگر دنیا گذشته‌ام/ دور از جواب منفی چشمان سرکشت/ در صحن پرتلاطم رؤیا نشسته‌ام/ چشمت کمانه می‌زند بر بیقراری‌ام/ من رنج دلشکسته‌‌عشقی خجسته‌ام.

سمانه مالمیر از قم

دانشمند ‌کوچک

من یه خواهر زاده دارم که اگه بخوام کارای عجیبش رو بنویسم کتابش از دایره المعارف قطورتر می‌شه. فقط به یه نمونه‌ش اشاره می‌کنم ببینین من چی می‌کشم:یه روز دیدم به شکل مشکوکی با یه لیوان آب داره می‌ره توی اتاق من. اول توجه نکردم. بعد دیدم 10 دقیقه گذشت و خبری ازش نیست. رفتم تو اتاقم دیدم از دور و بر کیبورد کامپیوترم آب می‌چکه! وروجک کنارش نشسته بود و داشت تماشا می‌کرد. گفتم چیکار کردی؟! با کمال خونسردی گفت: بهش آب دادم منتظرم گل دربیاره!

ثنا از ساری

قرض و قوله

تو فکر رفته بود، باید چه‌کار می‌کرد؟ به یاد کرایه صاحبخانه‌اش افتاد که چند ماه عقب افتاده بود. به یاد قبضهایی افتاد که پرداخت نکرده بود و به یاد صاحبکارش که او را بیکار کرده بود. ناگهان موتورسواری کیف او را قاپید و با سرعت رفت. مرد زانوانش سست شد و فریاد زد: به خدا قرض کرده بودم.

فاطمه ملکوتی‌نیا از قم

گذشته برنمی‌گرده‌

...امروز روز توست. امروز می‌تونی یه قلم و کاغذ برداری و هر چی می‌خوای بکشی؛ به هر رنگی که دلت خواست: رنگ امید، رنگ خوشبختی، رنگ ناامیدی... با هر رنگی که کشیدی حواست باشه که این نقاشی، تو خاطره‌هات می‌مونه. پس دقت کن یه نقاشی بکشی که وقتی بهش نگاه می‌کنی، افسوس گذشته رو نخوری.

میلاد علیپور، 23 ساله از تهران

پیدایم کن

انگار طلسم خستگی را به روزهایم آویخته بودند و هیچ رمزِ شبی، قفلِ این دلم را باز نکرد. دلواپسی اطلسی‌ها قبیله‌نشین باغچه‌ام شده بود و خاک خانه‌نشینِ ریشه‌های باد. صبح خجالت می‌کشید به درختهایم بوسه بزند و من بدون یک جرعه آرزو، جیبهایم را پر از ستاره می‌کردم و لحظه‌هایم روزمرگی تقویم را می‌پوشید. من در تنهایی خود گم شده بودم!حالا پنجره رو به آرزوهایم گل داده و باران، مهمان چترهایی شده که نفسهای مهتاب را به قیمت ایستادگی‌شان خریدند. از قدمهای باد خورشید روی روزهایم افتاد و اتاقم آسمان شد. نگاهم روی روزهایی خیره ماند که با غربت آشنایند و مترسک ثانیه‌ها را روی لحظه‌ها کاشته‌اند. حالا من مهتاب‌نشینِ بیقراریِ تو هستم و شبها به شاپرک‌ها پناه می‌برم تا جاده‌ها به دنبال فاصله، دیوار نسازند. اکنون رمز روشنایی من تو هستی! بیا و مرا پیدا کن.

ستاره صبح

فقط نگاه کن

تو دلیل آفتابی و خورشید چشمانت را به نظاره می‌نشیند هر صبح. باور نداری؟ نگاهش کن. آنقدر غمگین است از دوری‌ات که تو نیز به حالش اشک خواهی ریخت. باور نداری؟ نگاهش کن.

محمد هادی مکی‌آبادی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها