یک قاچ از زندگی

دیدنی‌تر‌ از‌ مغازه‌ها!

کد خبر: ۳۴۵۶۹۴

یکی از دوستان بود که خیلی وقت می‌شد نه من خبری از او گرفته بودم نه او از من.

حرفش که تمام شد بیشتر تعجب کردم. تا شب نتوانستم چیزی بنویسم. یاد دوست دیگری افتادم که همیشه تلفنش روی حالت سکوت است و هر نیم ساعت یکبار (اگر یادش باشد) سری به گوشی می‌زند. اگر از روی نام‌هایی که تماس گرفته و پاسخ نشنیده‌اند، متوجه کار مهمی شود، تماس می‌گیرد وگرنه که هیچ. شاید باید این‌ طور رفتار کرد؛ شاید.

«با چند تا از بچه‌ها پول روی هم گذاشتیم و می‌خوایم یه مغازه بخریم. به تو هم فکر کردیم گفتیم این بنده خدا تا کی می‌خواد برای شندرغاز، از صبح تا شب بخونه و بنویسه! بذار یه کاری کنیم شاید اونم عاقبت به خیر بشه. گفتیم دست تو رو هم بگیریم تا اگه یه روز گفتن دیگه نمی‌خوایم بنویسی، هاج و واج نمونی تو این زندگی.»

این حرف‌ها توی سرم توفانی به راه انداخت. با خودم کلنجار می‌رفتم مگر من چیزی گفته بودم؟ مگر گله و شکایتی کرده بودم؟ اگر گله‌ای هم از این زمانه داشته باشم که به آدم‌ها نمی‌گویم؛ پس چه شده که می‌خواهند مرا هم عاقبت بخیر کنند؟! مگر دستی دراز کرده‌ام که می‌خواهند دست مرا هم بگیرند؟

سرم داغ شد و کم‌کم درد در آن رخنه ‌کرد. می‌دانستم در این حالات هیچ تصمیمی نباید گرفت و هیچ عکس‌العمل فوری‌ای داشت اما بلافاصله تلفنم را خاموش کردم، یکی دو ساعتی خاموش بود و پس از آن هم گذاشتمش روی حالت سکوت!

چند روز بعد بدون این که تلفن بزنند، بدون این که خبری بدهند سراغم آمدند.

در راه گفتند که می‌دانسته‌اند اگر بگویند می‌آییم که برویم مغازه را ببینیم، ‌ بهانه‌ای می‌آوردم و نمی‌رفتم و گفتند می‌دانسته‌اند وقتی 4 نفری بیایند و از من بخواهند که همراهشان بروم، نمی‌توانم نروم!

راه که افتادیم در طول مسیر، هر چهار نفر چشم‌هایشان را دوخته بودند به مغازه‌ها.

گویی چشم‌ها کش می‌آمد؛ از مغازه‌ای به مغازه کناری. یاد مرد عنکبوتی افتادم، اما اینها عمودی بالا نمی‌رفتند افقی روی ویترین مغازه‌ها می‌دویدند.

آنها را به چشم خریدار ورانداز می‌کردند. گاهی که به مغازه‌ای با بر خوب یا خوش آب و رنگ می‌رسیدیم، سرعت ماشین، خود به خود کم می‌شد و بوق بلند و ممتد ماشین عقبی فضا و گوش‌ها را پر می‌کرد. آن وقت سعید قدری روی پدال گاز فشار می‌آورد و کیلومتر شمار کمی حرکت می‌کرد.

پرسیدم: می‌خواین همه مغازه‌های شهر رو بخرین؟

گویی سوال نامربوطی پرسیدم. همه چپ‌چپ نگاهم کردند و با هم گفتند: داریم نگاه می‌کنیم. اشکال داره؟

گفتم: نه... ولی شما گفتین یه مغازه سراغ گرفتین تو جنت‌آباد. اما اینجا که...

فرهاد نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: ناراحته که وقتش هدر می‌ره. احتمالا نوشته‌هاش هم عقب می‌مونه.

همه زدند زیر خنده. من ساکت شدم. از همان جا تا جنت‌آباد که حدود یک ساعتی در راه بودیم، همان ماجرا تکرار شد، در هر خیابان و کوچه‌ای.

آنها همچنان مغازه‌ها را با نگاه خریدار ورانداز می‌کردند. من هم ساکت بودم و در طول مسیر به مردم نگاه می‌کردم؛ به آدم‌ها، پیرها، بچه‌ها، زن‌ها و مردها به آنها که با سوالی در چهره وارد مغازه‌ها می‌شدند و آنها که با چشم‌هایی شاد یا غمگین از مغازه‌ها بیرون می‌آمدند.

هزار هزار حرف بود توی صورت‌ها. حرف‌هایی که می‌شد شنید، می‌شد دید، می‌شد خواندشان و می‌شد نوشتشان.

به جنت‌آباد رسیدیم. رفتیم سراغ بنگاهی که مغازه را آگهی کرده بود. مردی خوش سر و زبان همراهمان شد. از یک سربالایی رفتیم و در انتهای کوچه‌ای که به قول فرید، گویا تهِ تهِ دنیا بود، مغازه را دیدیم با کرکره‌های بسته، چند قوطی کوچک و بزرگ پلاستیکی جلوی در و 3 گربه که در آفتاب دم غروب لم داده بودند‌ جلوی مغازه.

تو ذوق بچه‌ها خورد. دمق سوار ماشین شدند، در برگشت دیگر مغازه‌ها را نگاه نمی‌کردند، همه ساکت بودند، من هم، اما من با ولع بیشتری مردم را نگاه می‌کردم.

خنده بچه‌های کوچک چه دیدنی بود. مهربانی پدر بزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها که از رنگین کمان زیباتر بودند. دست‌های به هم گره خورده چقدر قدرتمند و قوی به نظر می‌رسیدند و دست‌های رها، چه تنها.

مدت‌ها می‌شد که این‌گونه از خانه بیرون نزده بودم و این‌گونه مردم را ندیده بودم؛ اینها همه دیدنی بودند، بیشتر از مغازه‌ها. این دیدن خیلی ارزش داشت، بیشتر از قیمت همه مغازه‌های این شهر.

از بچه‌ها تشکر کردم. با تعجب نگاهم کردند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها