حاشیه خبر

اینجا امن است

بلیت‌ها را که تحویلم می‌دهند یعنی این‌که واقعا رفتنی شدم! حالا دیگر دوستانم که از رفتنم خبر دارند، ‌بیشتر از قبل سرزنشم می‌کنند که «آخه دختر جا قحطه که توی این اوضاع می‌خوای بری زاهدان؟ هــــرچنــد هربــار بــا شنیــدن دلسوزی‌هــای دوست‌داشتنی‌شان فقط لبخند می‌زنم و در جواب شوخی‌هایشان، ضرب‌المثل بادمجان بم، آفت ندارد را یادآوری می‌کنم، اما به خودم که نمی‌توانم دروغ بگویم! بدون این‌که بگذارم دیگران متوجه شوند، هر ساعتی که به روز رفتن نزدیک می‌شوم، این سوال را مرور می‌کنم که آیا واقعا رفتنم در این شرایط درست است؟‌ اما پاسخ هرباره‌ام فرقی با قبل ندارد: «خبرنگاری یعنی جسارت و رفتن....»
کد خبر: ۳۴۵۳۶۵

با این حال در طول پرواز با یکی از بومی‌های زاهدان سرصحبت را باز می‌کنم تا به خود روحیه دهم که آمدنم اشتباه نبوده است. فردایش از شهر زاهدان خارج می‌شویم تا به دیدار بزرگ طایفه ریگی‌ها برویم. هر چه بیشتر با مردم بلوچ حرف می‌زنم، بیشتر از تصورات اشتباهی که هست، شرمنده می‌شوم. تعداد زیادی از آنان به معنای واقعی کلمه محرومند اما به همان اندازه قانعند. بحث شیعه و سنی بینشان جایی ندارد هرچند بعضاً دلخوری یا اعتراضی دارند، اما نجیبند.

شهید شوشتری و نماینده مقام معظم رهبری در زاهدان جزو چهره‌های محبوب مردم این دیارند. نماز مغرب که می‌شود جلوی مسجد جامع‌ شهر هستم. نمازگزاران بدون آن‌که نگاهی به آثار به جامانده از بمبگذاری دو هفته قبل بیندازند، به مسجد می‌آیند.

ساعتی بعد هم صدای اذان اهل سنت از مساجدشان بلند می‌شود. پنجره اتاقم در هتل رو به خیابان است و صدای بوق ماشین‌هایی که کاروان عروس را همراهی می‌کنند، به دفعات مهمان اتاقم می‌شود. تا دو روز بعد که در شهر گشت و گذار می‌کنم و با هرکس اعم از شیعه و سنی، بلوچ و سیستانی، صحبت می‌کنم بیشتر به این واقعیت می‌رسم که اینجا هم امن است؛ درست مثل خانه‌ام، درست مثل تهران...

مریم جمشیدی / گروه سیاسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها