در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ضرورت دخالت فلسفه در حوزههای مختلف فرهنگی و اجتماعی یک ضرورت فلسفی و منطقی است. نیازمندی مکاتب روانشناسی، جامعهشناسی، علوم تربیتی و مدیریت و... به مسائل بنیادین فلسفی آشکار است، حتی بسیاری از فیلسوفان علم بر این باورند که علوم طبیعی از مبادی متافیزیکی و فلسفی بهره میگیرد و اصول مسائل فیزیکی، ریاضی و... بر امهات مسائل فلسفی استوار است. در بررسی رابطه میان فرهنگ و فلسفه به گفتگو با دکتر کریم مجتهدی، چهره ماندگار فلسفه، استاد بازنشسته دانشگاه تهران و رئیس گروه غربشناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نشستیم. اخیرا هم مجموعهای از سخنرانیها و مقالات دکتر مجتهدی با عنوان «فلسفه و فرهنگ» منتشر شد؛ اکنون گزارشی از آن از نظرتان میگذرد.
به نظر شما فرهنگ چیست و فلسفه چه رابطهای با فرهنگ میتواند داشته باشد؟
فلسفه از دادههای اولیه فرهنگ نیست، اگر خوب دقت و فکر کنیم انسان با محیط خود به لحاظ زیستی در حال انطباق است، یعنی هر موجود زنده با محیط زندگی و زیست خود در حال انطباق است به نحوی که خود زندگی معنا ندارد، مگر با انطباق با محیط؛ فرهنگ محصول این انطباق است، اما فلسفه از تجلیات اولیه انطباق با محیط، زندگی و حیات نیست، بلکه بیشتر فن است. استفاده از سنگ به عنوان وسیلهای برای دفاع در مقابل حیوانات، کشف آتش و سحر از قدیمیترین تجلیات فرهنگ انسانی هستند. زبان جزء انطباقات اولیه بشر با محیط، یعنی انتفاعی است و در زندگی کاربرد آنی دارد. اسلحهای که برای شکار حیوانات از سنگ تراشیده و پرتاب میشده کاربرد آنی داشته و وسیله انطباقی است، اما فلسفه، وسیله انطباقی نیست. تمام وسایل انطباقی انسان قدیمی هستند و صور ابتدایی دارند، سحر هم همینگونه است و یک موضعگیری درونی نسبت به طبیعت است، اما در فلسفه اینگونه مسائل مطرح نیست، فلسفه یک نوع تفکر است. پس میتوان نتیجه گرفت که فلسفه از مظاهر ابتدایی و اولیه بشر نیست و «انسان متفکر» خیلی دیر در تاریخ پیدا شده است. انسان اولیه به معنای امروزی کلمه متفکر نبوده است، اگر ناطق بوده به ضرورت انتقال عواطف و هیجاناتش بوده است.
فلسفه مثل مظاهر دیگر فرهنگ انسان از لحاظ مردمشناسی و انسانشناسی قدمت ندارد؛ چیزی است که مربوط به بعد و زمان آینده است. فلسفه علامت و نشانه دورهای از زندگی بشر است که انسان رشد پیدا کرده و مدنیت، مسائل ارتباط جمعی، مسائل شهری و قومی، مناسک، رفتار، ازدواج و... به وجود آمد و کمکم تامل پیدا شده، فلسفه گونه تاملی ظاهرا غیرانتفاعی است، یعنی نفع آنی در فلسفه مد نظر نیست. در فلسفه فقط فکر میکنید و آسیبشناسی و افشاگری نقاط ضعف را انجام میدهید. فلسفه با تاخیر به دست انسان رسیده است و جزو دستاوردهای اولیه بشر نیست، ولی وقتی پیدا شد و عمق پیدا کرد به ذات و ریشه فرهنگ تبدیل شد.
فرهنگ نحوه انطباق با محیط و نحوه زندگی است ولی، فلسفه از نیازهای ابتدایی زندگی نیست، بلکه از فعالیتهای متاخر انسان است، ولی وقتی که پیدا شد و عمق پیدا کرد به ذات فرهنگ تبدیل میشود به طوری که نمیتوان فرهنگ را بدون زیربنای عقلی و تفکری که حاکم بر آن است، شناخت. در این صورت فلسفه به ذات فرهنگ تبدیل میشود، البته باید مدنظر داشت که این، با تاخیر حاصل میشود. درواقع فلسفه همان روح، ماهیت و ذات فرهنگ است. فرهنگ به وجود آمد و بعد روح که همان فلسفه است را پیدا کرده است؛ به همین خاطر فلسفه یک تفکر و ارزیابی آزاد است، مثلا فلسفه با کلام فرق دارد، کلام خود را مقید به وحی میکند. در کتاب «فلسفه و فرهنگ» در عنوان اول بحثی هست با نام «علم، فلسفه، کلام و دین» که در این ارتباط صحبت میشود. در صورتی که فلسفه یک تفکر آزاد دارد و تعمق فلسفی است. تفکر عین تامل و تعمق است و نیاز به تعمق دارد.
آیا میتوان این مقصود شما را با اصطلاحات فلسفه اسلامی همان گذر از معقول اول به معقول ثانی دانست؟
بله، شاید بهترین گفته درباره این موضوع همان است که در سنت فلسفی خودمان میگوییم که فلسفه معقول اول نیست، بلکه معقول ثانی است. معقول اول یعنی ادراکات اولیه؛ بعد که درباره ادراکات اولیه تامل میکنیم حالت ثانوی پیدا میشود. فلسفه فکر است البته نه اینکه فقط فکر باشد، وقتی که برمیگردیم راجع به فکر خودمان دوباره تامل میکنیم آنجا فلسفه است. وقتی که فکر میکنیم گرسنه هستیم فلسفه نیست، اما وقتی که راجع به نیازهای گرسنگی و امکانات رفع این گرسنگی تامل میکنیم و گذشته را به یاد میآوریم و امکانات آینده را در نظر میگیریم آنگاه تبدیل به فلسفه میشود. به زبان سادهتر اینکه فلسفه جستجوی امکانات آتی است که هنوز تحقق پیدا نکردند، مثلا خوشبختی در چه چیزی میتواند وجود داشته باشد؟ نمیگویم در چه چیزی هست، بلکه امکانات آتی یعنی امکاناتی که هنوز تحقق پیدا نکرده را دارم جستجو میکنم. در گفتگو درباره امکانات آتی راجع به هر موضوعی مانند آزادی، سعادت، جامعه، خانواده، خداوند و... ارثیهای از گذشته داریم، بنابراین فلسفه متضمن رجوع کردن به امکانات گذشته هم هست. فیلسوف فقط فکر میکند نه اینکه جواب بدهد؛ فلسفه همان تامل است.
تاملی در شما ایجاد میشود و در حافظه خود موقعیتهای مشابه را جستجو میکنید، یعنی در این مواقع به گذشته رجوع میکنید، اما تنها به گذشته اکتفا نمیکنید، بلکه به امکانات و خاطرات گذشته و معلومات قبلی رجوع میکنید.
با این تعریف و توضیح شما میتوان گفت شاید قومی وجود داشته باشد که در طول حیات خود هیچگاه به فلسفه نرسد؟
ممکن است یک قومی نیاز به تفکر و فلسفه را به صورت آنی حس نکند و خیلی طول بکشد تا به تفکر و فلسفه دست یابد و در یک دورهای از حیات خود حس کند و در دورههای دیگر حس نکند. ممکن است نیازهای اولیهاش هنوز آنقدر ابتدایی باشد که این فرصت را پیدا نکند که راجع به آنها تامل مضاعفی داشته باشد؛ شما درباره حرفهایی که من اکنون مطرح میکنم قضاوت میکنید، در این قضاوت به چه چیزی رجوع میکنید؟ به محفوظات خود رجوع میکنید. در این قضاوت ارزیابی سخنان من براساس محفوظات و تجاربی که داشتید انجام میگیرد و در اینجا هم درباره امکانات آتی به شکلی از امکانات گذشته برمیگردیم و تامل و فکر میکنیم به طوری که اگر فلسفه به آینده یعنی به امکاناتی که هنوز شناخته نشدند و نحوه تحقق امور به نحوی که هنوز رخ ندادند، فکر نکند اصلا فلسفه نیست. به همین خاطر فلسفه سنخیت و همراهی با آیندهنگری و توجه به آینده است.
حق با شماست ممکن است قومی در طول حیات خود هیچگاه به تفکر و فلسفه نرسد، اما فلسفه دو معنا دارد، یک معنا این است که به کل عادتها، اعتقادات و... یک قوم فلسفه میگویند که این معنا از فلسفه دارای قدمت است. این معنا از فلسفه همانطور که قبلا توضیح داده شد قدمتی همراه انطباق با محیط دارد. سازش با محیط یک عادت است و به این معنا قدمت دارد، ولی اگر فلسفه را به این معنا در نظر بگیریم که فقط به گذشته اکتفا نمیکند، بلکه به گذشته نگاه و آن را مطالعه میکند که براساس امکانات گذشته یک تصوری از امکانات آتی داشته باشیم، این معنا عمومیت ندارد و ممکن است یک قومی در مجموعه عادات خودش محصور باشد و پیشرفتی هم نکند.
فلسفه برای من خیلی اهمیت دارد، شاید برای دیگران اهمیت نداشته باشد، اما برای بنده تفکر خیلی اهمیت دارد به خصوص که گاهی میبینم افرادی نسبت به تفکر بدبین هستند و خیال میکنند تفکر نوعی خیالبافی است و به جز اینکه شخص را اذیت کند و سبب بعضی ناکامیها و بحرانهای روحی در او شود نتیجهای دیگر نمیتواند در بر داشته باشد. به نظر من خود این عقیده خیلی منفی است، چون به ایران و ایرانی توهین میکند مثل اینکه کسی به ما بگوید که فکر به درد ما نمیخورد. برعکس بنده معتقدم که جوانان باید خود را متفکر بدانند، اگر حتی دیگران نخواهند او را متفکر بدانند. خودش بگوید که من صاحب فکر و علاقهمند به فکر هستم و اطمینان به فکر و عقل دارم خود این روحیه و ایجاد آن به نظرم خیلی مهم است.
اگر بخواهیم سیر تاریخ فرهنگی کشور ما و ارتباط آن با فلسفه را بررسی کنیم، شما چه ویژگیهایی را میتوانید بیان کنید؟
باید سیر تاریخ فرهنگ ایران و ارتباط آن با فلسفه را در تاریخ ببینیم و بررسی کنیم. در کشورهایی مثل ایران همیشه به آینده فکر کردند و آرمان اخلاقی حکمفرماست و همیشه فلسفه را در جهت تحقق آرمان اخلاقی و روحی و دینی و تربیتی جستجو کردند. مثل فلسفههای حکیم ملاصدرا. صدرا آرمان دارد و آرمانش صرفا اخلاقی و روحی است.
در عصر جدید یعنی از قرن شانزدهم میلادی در دوره تجدید حیات فرهنگی به بعد با اینکه خیلی مضرات و معایب وجود داشته و آسیبشناسی هم لازم دارد و انحطاط و انحراف هم پیدا شد، ولی آرمانها الزاما دیگر اخلاقی و دینی نیست، بلکه تا حدودی رفاهی و دنیوی است. فلسفههای جدید غربی از قرن شانزدهم، هفدهم به بعد خودشان را همراه با علوم جدید مطرح میکنند. دکارت ریاضیدان است و لایبنیتس بر روی فیزیک و دینامیک کار میکند. کانت هم نیوتنی است. نیوتن هم فیلسوف است، ولی فیزیکدان است. اینجاست که جوامع از لحاظ فلسفههایی که بر آنها حاکم بوده با هم فرق میکنند.
در قرون وسطی عقربه ذهنی متفکر میان وحی و عقل در نوسان بوده است. اندیشمند و متفکری صرفا براساس وحی و یکی در تعادل میان عقل و وحی و دیگری صرفا براساس عقل فکر میکرد. در عصر جدید عقربه فکری در نوسان میان کلام سنتی و علوم جدید است. در عصر جدید فیلسوف در میان این نوسان قرار دارد؛ چه دکارت باشد، چه کانت، چه اسپینوزا و چه لایبنیتس و... یعنی در این زمان علوم جدید مطرح شده است. در قرون وسطی اصلا علوم جدید مطرح نیست وحی و عقل و نسبت این دو با هم درجه اول اهمیت را دارد. حتی رسما هم بیان کردند «اگر با عقل انسانی نتوانیم حقایق را بفهمیم و وجود خداوند را برهانی کنیم، عقل را نمیخواهیم.» یعنی همانند اشعریها هستند. این اندیشمندان غربی از اشعریها هم اشعریتر است. کسی مثل آگوستینوس که از پایهگذاران ریشه تفکر کلامی غرب و درواقع مسیحیت است میگوید «به عقل خود اکتفا میکنی؟! اگر انسان عقل داشت او را از بهشت طرد نمیکردند. انسان را از بهشت دور انداختند، این را هیچ وقت فراموش نکن!»
آگوستینوس این مطالب را در نفی و علیه عقلگرایی بیان میکند، البته کاتولیکها کمی به عقل اهمیت میدهند و عقلیمسلکتر هستند، ولی پروتستانهای لوتری همانند اشعریها هستند و به صورت رسمی میگویند که «خداوند را دوست داشته باش، مگر خداوند قضیه هندسه است که میخواهی آن را اثبات کنی.» فیلسوفان دوره جدید کلام سنتی را فراموش نکردند، دکارت ظهور میکند و کلام سنتی را فلسفه اولی مینامد و آن را زیربنای درخت دانش میداند و در این درخت نهایت و آخر به مکانیک، صنایع، رفاه و اخلاق ختم میشود. اکنون فلسفه فرق کرده و کاربردی شده است.
میخواهم بگویم که فلسفههای جدید در غرب از قرن شانزدهم به بعد یک نوع فلسفه و تفکر خاصی هستند که همراه علوم شدند، در صورتی که در قرون وسطی علم این جهانی دانسته میشد و متفکران معتقد بودند که انسان نمییابد برای این جهان کار کند. در نتیجه نوع فلسفهها با هم فرق میکند فلسفههای سنت اسلامی ـ ایرانی فلسفههای اخلاقی و روحی است و خیلی هم بهجا و شایسته است که این طوری باشد و فلسفههای غرب شکل دیگری است.
عقل و علم در میان متفکرین اسلامی، چه جایگاهی دارد؟
در میان اندیشمندان مسلمان ابن سینا فکرهای جدیدی دارد و غربیها از آن استفاده کردند، ولی در دورههای متاخر در دوره صفوی به بعد هر متفکر و فیلسوفی را که نام ببریم در نوسان میان عقل و وحی است مانند میرفندرسکی، میرداماد و...، اگر از «عقلی» هم سخن بگوید، آن عقل، شهود عرفانی است؛ عقل ریاضی و فیزیکی نیست، اما در غرب عقل نیوتنی رواج دارد. در نهایت تنها کسی که در سنتهای اسلامی ـ ایرانی نزدیک تفکر جدید غربی است (با توجه به اینکه مطالعه هم نکردم و تخصص هم ندارم، بنابراین نمیتوانم به طور قطع صحبت کنم، ولی به نظر من به عنوان فرضیه تنها کسی که نزدیک این تفکر است) خواجه نصیرالدین طوسی است که شبیه دانشمندان و فلاسفه غرب جدید است. علوم، ریاضی و هندسه کار کرده است، اگر جبر و مقابله از او باشد (که بعضیها معتقدند از او نیست) به شکلی همان لایبنیتس است، ولی با این حال این تعصب را حفظ میکنم که ما مسلمانها، شرقیها نقش زیادی در پیشبرد این علوم داشتیم که اکنون اصلا نمیخواهیم این را باور کنیم. دانشمندان بزرگی مانند ابن هیثم، خوارزمی و... داشتیم که خیلی شایان توجهند.
آیا این شخصیتهای مسلمان، در ایجاد و احیاء عقلگرایی و علمگرایی در غرب، اثربخش بودند؟
این جمله را خود غربیها میگویند: «مسیحیان غربی علوم عقلی را از مسلمانها اقتباس کردند برای اینکه کلام مسیحی را معقول کنند.» هیچ تعصبی هم در کار نیست. اینها دادههای تاریخی است. کتاب غربیها پر از این حرفها است. مقاله «ابنسینا و مراحل تکوینی سنتهای فلسفی علمی غرب» در کتاب «فلسفه و فرهنگ» به این موضوع اختصاص یافته است. ابنسینا در جنبههای مختلف نقشهای زیادی در این زمینه دارد. تاثیرات در یک وجه هم نبوده است؛ از لحاظ علمی، عرفانی، فلسفی و... بوده است. اینها مهم است، اگرچه به اختصار در این کتاب آمده است. وقتی میگوییم تاثیر داشته یعنی اینکه واقعا تاثیر داشته است؛ بیشتر از آن چیزی است که ما و شما فکر میکنیم در علوم تاثیرگذار بودند.
فلسفه چه جایگاهی در توسعه فرهنگ داشته است؟
فراموش نکنیم که خود یونانیها سقراط را کشتند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، معمولا فیلسوف، حتی یک فیلسوف رسمی در جامعه خودش مهمان ناخوانده است. روی هم رفته موقعیت فیلسوف واقعی در جامعه یک موقعیت متزلزل است، برای اینکه او نمیتواند کل جامعه و تمام جوانب زندگی جامعه را تایید یا حتی تکذیب کند، بلکه فقط راجع به آنها فکر کرده است و برخیها مانند دکارت خیلی احتیاط داشتند و خیلی محتاط در کتاب «گفتار در روش» با گالیله صحبت میکند که یک دانشمند باید در درجه اول کار خود را انجام دهد و صبر کند و احتیاجی ندارد که به شکلی افکار خود را بیان کند که مورد اعتراض واقع شود.
در هیچ کشوری فلسفه خیلی راحت نتوانسته کار کند، در خود ایران هم ابنسینا از دستگاهی به دستگاه [حکومتی] دیگر و از شهری به شهر دیگر در سفر بود. ملاصدرا هم از دست برخی افراد مجبور شد که در کهک قم انزوا گزیند. دانشمند واقعی با مشکلاتی در جامعه خود روبهرو است. کسی مثل دکارت عاقل است و میگوید که کار خود را انجام بده و صبر کن و اگر لازم شد در کناری نگهدار، مسلما در نهایت خدمت خود را انجام میدهی، اما همه این گونه نبودند. در ایران یک سنت فکری بسیار بسیار غنی داریم که تا عصر حاضر به ما رسیده است. مقاله «فلسفههای ایرانی ـ اسلامی به روایت کنت دو گوبینو» اسامی 30 نفر از متفکران از صدرا تا دوره قاجار را نام برده است. این یک سنت خیلی قوی در فرهنگ ماست. به عقیده من این سنت بسیار بسیار غنی است، ولی ما به این سنت خوب توجه نمیکنیم و علتش هم این است که با مواضع مخالف این سنت آشنا نیستیم، یعنی درست بلد نیستیم که ببینیم ضعف و قوت این سنت کجاست و صرفا فقط صوری کار میکنیم و جنبههای اصیل سنت خود و فراز و نشیب آن و ضعف و قوت آن را درنمییابیم به خصوص در عصر جدید مجبوریم که این کار را انجام دهیم، دیگر زمان آن رسیده که این کار را انجام دهیم و اشکال کار در این است که سنت ما همانطور که قبلا گفتم اهداف اخلاقی دارد. بنده مخالف اخلاق نیستم، ولی در غرب علاوه بر اخلاق، نظام اجتماعی، قوانین اجتماعی، نحوه تقسیم کار و نیازهای اجتماعی، نیازهای نهادهای مختلف جمعی، به علم هم توجه داشتند. در اینجا این توجه به علوم دیده نمیشود، حتی به علوم قدیم هم توجه نمیشود. در آثار ابنسینا ریاضیات، هیات، طب و... وجود دارد، ولی در عصر جدید این حالت از بین رفته است.
شما غالبا به عنوان استاد فلسفه غرب شناخته شدهاید. میخواهم در اینجا نظرتان درباره فلسفه اسلامی و علیالخصوص ملاصدرا را بدانم. آقای دکتر مجتهدی، تفکر صدرایی، تفکر غالب اندیشه فلسفه بومی ماست. اصولا چه دیدگاهی نسبت به تفکر صدرایی دارید و چه آیندهای برای آن میبینید؟
در کتاب فلسفه و فرهنگ، مقالات زیادی در مورد ملاصدرا وجود دارد، علتش این است که من ملاصدرا را بعد از فلسفههای غربی مطالعه کردم، چون ناآشنا هستم و الان که مطالعه میکنم و با آن دستاوردهای غربی این را میبینم، متوجه میشوم که خیلی مهم است و گاهی اوقات میبینم که کسی متوجه نیست که مسائل مطرح شده در فلسفه صدرا مانند جسمانیت حدوث و روحانیت بقا چقدر مهم است، اگر این مفهوم را در فرهنگ غربی ببریم چیز عجیب و غریبی میشود؟!، مقاله «وجود و حضور در کتاب المشاعر صدرا» در کتاب فلسفه و فرهنگ خیلی مهم است؛ حضور داشتن یعنی آگاه و واقف بودن، وجود که وجود است ولی حضور و وجود موضوع بسیار مهمی است. این موارد و موضوعات خیلی آینده دارد شرطش هم این است که استعداد، ابتکار و شهامت داشته باشیم که آن چیزی که پنهان است را با انجام تحقیقات آشکار کنیم و امکانات فراموش شده را فعلیت ببخشیم؛ این کار با دستور انجام شدنی نیست. این کار متفکر و مبتکر منحصر بفرد است که از درون فرهنگ ایرانی بجوشد و این کار را به جایی برساند یا اقلا طرح و یا اشاره کند. لایبنیتس میگوید حرکت هیچ وقت قطع نمیشود، چون جوهر ماست. فقط خفیف و شدید میشود و به نظر من حرکتی که در فلسفه ماست نمیتواند قطع شود، فقط مدتی است که خفیف شده و علتش هم تهاجمی است که انکارناپذیر است.
جنبه وحشتناک تهاجم خود تهاجم نیست، ما اصلا متوجه نیستیم که چه هستیم و چه میتوانیم باشیم، هویت خود ما در اثر این بیتوجهی مختل شده است. تهاجم همیشه هست و وجود دارد، طوفانی است که اتفاق افتاده، ولی درون ما خراب شده است؛ یعنی قدرت، درون خود و ابتکارات خودمان را باور نداریم. اکنون یک چنین چیزی را میبینم. با اداره، کاغذبازی، رئیس و مدیر و... هم حلپذیر نیست، شخصی را میخواهد که این کار را انجام دهد. نیازمند یکسری عکسالعملهای بومی است.
شما چندی پیش در سخنرانیای با عنوان نقش دانشگاه در فرهنگ کنونی ما که در دانشگاه تهران انجام شد از مسائل کاذبی که در محافل فکری و علمی رواج دارد یاد کرده بودید، به برخی از این مسائل کاذب اشاره میکنید؟
به طور کلی معتقدم یکی از مشکلات و معضلات فرهنگی ما این است که قادر نیستیم مسائل اصلی را از مسائل فرعی، مسائل حقیقی را از مسائل کاذب تشخیص دهیم؛ چهبسا مسالهای وجود ندارد و آن را از خودمان ساختیم، برای اینکه نمیخواهیم فکر کنیم؛ از جمله این مسائل کاذب که بسیار هم به ضرر ما تمام میشود، اختلاف میان فلسفه و علم است. همواره در طول عمرم این مطلب را میشنوم که چرا باید به فلسفه توجه کرد به جای آن باید به علوم توجه کرد! آن کسی که این مطلب را مطرح میکند نمیداند علم چیست؟!، نمیداند که فلسفه بستر همه علوم است، فلسفه همان علم است فقط زیربناییتر. کسی که میگوید برو علم بخوان و فلسفه نخوان، یعنی علم هم نخوان و این را نمیداند. وقتی که میگویند آنهایی که متعهدند و ایران را دوست دارند برای مسائل و مشکلات راه حل علمی پیدا کنید، او باید اشاره کند که این مسائل علمی با تفکر پیدا میشود. او به طور ضمنی به این مسائل فکر میکند، ولی افرادی که حرفهای او را میشنوند به این مطلب فکر نمیکنند.
عدهای میگویند شما در مورد این موضوع فکر نکن، ولی به آن علم داشته باش. این حرف بیهوده و شوخی است. در دانشگاه به من میگویند که شما به جای این که مثلا کانت بگوئید، کانت که چیزی نمیگوید فقط شرایط ماتقدم فیزیک نیوتن را تحلیل میکند، شما به ما علم بگو. آنها نمیدانند کانت به ما میآموزد که چطور این فیزیک، فیزیک شد. او به ما علم یاد میدهد؛ از این علمیتر غیرممکن است، چون زیربنای علم جدید را دارد برای من روشن میکند. کانت به ما میآموزد که چگونه در شناسایی ذهن به دادههای تجربی مکانی و زمانی متکی میشود و با مقولات ذهن وحدت، کثرت، تمامیت و... چگونه قالببندی میشود و به صورت قانون علمی درمیآید. این افراد نمیتوانند این را بفهمند و یا نمیخواهد این را بفهمند، چون به مسائل کاذب گرفتار هستند و مسائل حقیقی را نمیبیند. دالانی که برای رسیدن به علم وجود دارد فلسفه است.
فردی به من میگوید که فرزندم برای تحصیل به دبیرستان میرود، به جای اینکه به او فیزیک یاد دهند، به او هندسه یاد میدهند او که نمیخواهد هندسهدان شود، او میخواهد پزشک شود، چرا به او هندسه یاد میدهند.
این فرد اصلا متوجه نیست که هندسه نگاه دانشآموز به جهان را عوض میکند، خیلی مهم است. اتفاقا چون میخواهد پزشک شود باید بیشتر هندسه بخواند.
به من میگویند درست که شما میگویید ابنسینا فیلسوف بوده؛ اما ابنسینا طبیب بوده و همه جا کتاب قانون او را میشناسند، شاید ابنسینا در کنار طب یک تفکر تفننی هم داشته است. اصلا نمیداند که ارزش طب ابنسینا به سبب تاملات فلسفی و زیربنای منطقی و فلسفی است. در مورد این جهل و مسائل کاذب چه باید کرد که بسیار مضر هم است؟! برای اینکه این تفکرات نمیگذارد ابنسینادان تربیت شود. به عقیده بنده وقتی این نوع معضلات ما حل شد ابنسینا طبیب از این که فیلسوفش بنامند شرمنده نمیشود. وقتی که در ایران این نکته روشن شد، اطلاع پیدا میکنیم ابنسینا متفکر است و اگر طبیب هم است به خاطر اینکه متفکر خوبی است.
یکی از مسائل کاذب مطرح در مجامع علمی و دانشگاهی این است که عدهای معتقدند فلسفه از رشد علم ممانعت میکند. نمونه دیگر تعارض قائل شدن میان فلسفههای ایرانی اسلامی و فلسفههای غربی است. دقیقا میتوان نشان داد روزی که ما واقعا به ارزش فکر افرادی مثل ابنسینا، میرداماد، میرفندرسکی، ملاصدرا و... پی بردیم آن موقع تازه شایق خواهیم شد به افکار دکارت، لایبنیتس، کانت، هگل و... هم پی ببریم، چون در یک امری سطحی هستیم به همان دلیل در امور دیگر هم سطحی هستیم و اگر عمری پیدا کنیم این تعارض از بین میرود، البته منظورم این نیست که بر هم منطبق میشوند ولی میفهمیم عمق هر کدام تا کجاست؟ میفهمیم که چگونه از هر کدام میتوانیم استفاده کنیم، وقتی که کانت را میخوانیم عمق پیدا میکنیم. این عمق موجب میشود که ابن سینا را دقیقتر بخوانیم و ابن سینای حقیقی را بفهمیم. اکنون انگار که هیچکس نمیخواهد ابن سینا را بفهمد فقط میخواهند افتخار کنند متفکر بزرگی داشتیم که طبیب بود و.... افتخار کردن به فضل پدران مگر چند روز دوام میآورد، یک تظاهر و دروغ است وقتی میتوانیم به قدما افتخار کنیم که خودمان به چیزی رسیده باشیم؛ به درجهای از فهم برسیم و استعلایی پیدا کنیم.
شما در سخنرانی یاد شده از دوگانهها یا تقابل دروغین سنت و تجدد یاد و تاکید کردید در این مباحث، سنتی دروغین و تجددی کاذب و سطحی مورد توجه قرار گرفته است، لطفا مصادیقی از این مباحث را بیان میکنید؟
بله. یکی از همان مسائل کاذب، همین مساله تقابل سنت و تجدد است. افرادی میگویند گذشته را رها کنید اگر سنت استحکام داشت که خود به خود باقی میماند، اگر باقی نماند به خاطر این است که استحکام ندارد. به جای آن باید متجدد شویم. تجدد کاذب و غیرواقعی تجددی است که فقط لفظی است؛ میگویند تجدد، ولی تجدد نیست، حتی خودش عقبماندگی است که به اسم تجدد مطرح میشود این از مسائل کاذب است. مثلا تظاهر به لباس غربی، عادات غربی، به کار بردن کلمات خارجی و...
اکنون دانشجویان و اساتید مختلف در صحبت کردن و در نوشتن به شدت از اصطلاحات فلسفی به زبان خارجی استفاده میکنند، این شرمآور است و این نوع تجدد را کاذب میدانم یعنی تظاهر به تجدد است، البته سنت کاذب هم داریم، کسی که ادای گذشته را در بیاورد و زندگی عادی خود را از بین ببرد و.... فایده این کار چیست؟! کل اینها مسائل کاذب است. هر چقدر طبیعیتر باشیم و خودمان باشیم و با مسائل واقعی خود روبهرو شویم، به دور از کذب و جنبههای فرهنگ کاذب هم خواهیم بود.
آیا تجدد لزوما یک ماهیت غربی دارد یا هر فرهنگ و تمدنی امکان تجدد دارد؟
تجدد لغت فلسفی است که در فلسفه اسلامی وجود دارد. در ملاصدرا این لفظ وجود داشته، حرکت جوهری ملاصدرا یک نوع تجدد است، البته نه به صورتی که غرب میگوید. در غرب تجدد یعنی ظواهر تجدد، آن چیزی که ما تجدد غربی میگوییم و منفی میدانیم، سطحی ماندن و شدن و یا به ظواهر و تجدد غرب اکتفا کردن است. از کل فرهنگ و دادههای غربی مثلا فقط به امور پیش پا افتاده و ظاهر آن توجه کنیم؛ اینها اصلا بومی، محلی و طبیعی نیست.
تاریخ به انسان یاد میدهد که آنچه که در ابتدا به نظر انسان خیلی موثر میآید، اتفاقا موثر واقع نشده است. ممکن است مقالهای در هر زمینهای نوشته باشید و این در دریای مقالات موجود گم شود، اما عملا در درازمدت میبینید که اثر خود را گذاشته است، اگر 50 سال پیش در ایران گفته میشد که کسی میآید و اوضاع را بسیار تغییر میدهد همه میگفتند غیرممکن است، اما دیدیم که اتفاق افتاد.
اخیرا بحثهایی در مورد بومیسازی و اسلامیسازی علوم انسانی مطرح شد، این نکته مورد نظر شما درباره مسائل کاذب در محافل دانشگاهی تا چه حد به بحث بومیسازی علوم انسانی نزدیک است؟
با کاغذبازی، علوم انسانی اسلامی نمیشود. باید تاریخ علوم اسلامی را در کشورهای مختلف اسلامی پیدا کنیم و ریشههایش را استخراج کنیم. علمالنفس یا روانشناسی که در میان سنت علمی بود؛ اخلاقی که مطرح بود و... را استخراج کنیم. در سنت اسلامی جامعهشناسی داریم و ابن خلدون جامعهشناس ماست. بقیه جامعهشناسهای غربی مانند دورکیم از ابنخلدون تقلید میکنند. منتسکیو حرفهای ابنخلدون را به یک زبان دیگر بیان میکند، در ابتدا باید ریشهیابی کنیم. زمان و مکانی که در فیزیک نیوتن بحث میکند شبیه آن در ابوالبرکات بغدادی است که یهودی بود و تازه مسلمان شده بود وجود داشته است. هیچ بعید نیست که نیوتن از این طریق به این مفاهیم رسیده باشد. ابن خلدون جامعهشناس برجسته است و واقعا مطالب نو و جالبی دارد و تمام جامعهشناسان غربی از او تقلید میکردند، در سر کلاس درس در فرانسه بررسی شد که چگونه غربیها براساس دادههای ابنخلدون در مقدمه تاریخ، جامعهشناسی جدید را به وجود آوردند و یا منتسکیو که نمیدانم مستقیما ابنخلدون را میشناخته یا نه؟! اما سنت فکری او سنت ابنخلدون است، اما این که چگونه افکار و یا آثار ابنخلدون به او رسیده نمیدانم. دو سه قرن بعد این بحثها در غرب ادامه پیدا کرد.
برای فرهنگ و تمدنی که در حال بازسازی و احیای خود است، فلسفه چه نقشی میتواند داشته باشد؟
در این امور فقط فلسفه میتواند کمک کند. اینجا دیگر در انحصار فلسفه است. متفکران هستند که این کار را انجام میدهند، یعنی فقط آنها موثرند و هیچ کسی به اندازه آنها موثر نیست. منظورم از فلسفه این نیست که کسی که ادعا کند فیلسوف است میتواند این کار را انجام دهد، بلکه منظورم فکر است. اینکه متفکر داشته باشیم، مهم است. تنها فکر اثر میگذارد.
با صداقت مسالهای را طرح و علتش را پیدا کنید، اگر حتی همه آن را نپسندند اما در درازمدت برنده هستید. حقیقت کمکم نمایان میشود و اثر خود را میگذارد؛ تاریخ اینها را نشان میدهد. مطمئن باشید که فکر اثر میگذارد، ممکن است مدتها بگذارد. دکارت دارد تازه در ایران فهمیده میشود من تازه متوجه میشوم که چقدر حرفهای ملاصدرا میتوانسته مهم باشد. برنامهریزی رسمی و اداری اگرچه لازم است، اما کار اصلی نیست اینها تظاهر است، ممکن است چند نسل بگذرد و ما نتایج را نبینیم. در هر شرایطی که باشیم، حتی در سختترین شرایط نباید امید را از دست دهیم. ما محکوم شرایط هستیم، ولی امید که محکوم شرایط نیست. امید راه خودش را پیدا میکند.
سیدحسین امامی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: