بازاریابی استراتژیک ملانصرالدین

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می‌انداختند. 2 سکه به او نشان می‌دادند که یکی‌شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و 2 سکه به او نشان می‌دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا این‌که مرد مهربانی از راه رسید و از این‌که ملانصرالدین را آن‌طور دست می‌انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت 2 سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این‌طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق‌تر از آنهایم. من برای این که ثابت کنم احمق‌تر از آنان هستم سکه نقره را انتخاب می‌کنم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
کد خبر: ۳۴۴۷۶۵

حال شرح حکایت از دیدگاه بازاریابی استراتژیک: ملانصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کمتر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند. در واقع اگر کاری که می‌کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!

وبلاگ بیلبورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها