تصادف مرگبار- این داستان: ماجراهای کارآگاه شهاب (قسمت پایانی)

کلید یدک

در شماره‌های قبل خواندید مردی 2 زنه به نام یعقوب در یک تصادف عمدی کشته شده‌ است. یعقوب به مردی رباخوار به نام کریم 100 میلیون تومان بدهکار بود و کریم او را به مرگ تهدید کرده بود، اما مرد رباخوار بلیت اتوبوس و صورتحساب یک هتل را به عنوان مدارکی ارائه می‌دهد که ثابت می‌کند او روز قتل در رشت بود. از طرفی مقتول با یک کارگر اخراجی به نام اصغر نیز اختلاف داشت، اما اصغر بعد از بازداشت توضیح می‌دهد شب‌ها در یک فرش فروشی می‌خوابد و صاحب مغازه در را روی او قفل می‌کند، بنابراین زمان حادثه در مغازه محبوس بوده و نمی‌توانسته کسی را بکشد. پس از آن، 2 همسر مقتول تحت بازجویی قرار می‌گیرند و در این مرحله فاش می‌شود، یعقوب با پسر همسر دوم خود نیز مشکلاتی داشت.
کد خبر: ۳۴۴۶۱۲

سعید از این که ناپدری ارثیه پدر او را تصاحب کرده و مغازه کله‌پزی را از چنگ او و مادرش درآورده بشدت عصبانی بود. همچنین فاش می‌شود این سعید بود که به مادر خود و همسر اول مقتول خبر داد یعقوب به فکر ازدواج سوم افتاده است. در شرایطی که همه نشانه‌ها علیه سعید است معلوم می‌شود او اصلا رانندگی بلد نیست و نمی‌توانسته یعقوب را زیر بگیرد.

3 روز از وقوع قتل گذشته، اما هنوز هیچ مدرکی به دست نیامده بود. ستوان ظهوری که تا قبل از این فکر می‌کرد با توجه به فهرست بلندبالای مظنونان احتمالی، این پرونده براحتی بسته می‌شود در بن‌بست گیر کرده و روحیه‌اش را از دست داده بود.

او پشت میز خود نشسته و در انتظار بازگشت سرگرد شهاب از دفتر رئیس اداره بود و به این فکر می‌کرد که آنها همیشه چند قدم از قاتلان عقب هستند. متهم نقشه‌اش را می‌کشد، طعمه‌اش را می‌کشد، سرنخ‌ها را از بین می‌برد و فرار می‌کند، آن وقت تازه آنها باید دست به کار شوند و در به در دنبال یک سرنخ و مدرک بگردند.

ستوان یاد فیلم «گزارش اقلیت» استیون اسپیلبرگ افتاده بود و غرق این رویا شده بود که اگر امکانش بود قبل از هر جنایت از آن باخبر شد، دنیا گلستان می‌شد. قبلا سر این موضوع با یکی از بازپرسان جنایی صحبت کرده اما نتوانسته بود او را با خودش هم‌نظر کند. بازپرس می‌گفت: «وقتی جرمی انجام نشده، نمی‌توان کسی را مجازات کرد و دلیل آورد که ما حدس می‌زنیم تو می‌خواستی آدم بکشی یا دزدی کنی.»

صدای قیژ در، رشته افکار ظهوری را پاره کرد. سگرمه‌های توهم کارآگاه نشان می‌داد رئیس حسابی سرش غر زده و او را به خاطر تاخیر در دستگیری قاتل یعقوب ملامت کرده است. سرگرد ترجیح داد در این‌باره به دستیارش چیزی نگوید، شاید فکر می‌کرد اگر حرف‌های فرمانده را بازگو کند، ابهت و غرورش پیش ستوان می‌شکند.

چیزی تا 10 صبح نمانده بود که سعید طبق قولی که شب قبل داده بود، وارد اتاق کارآگاه شد. او باید به چند سوال دیگر جواب می‌داد. اعتماد به نفس بالایی داشت و چون می‌دانست ناآشنایی‌اش با فن رانندگی او را از حلقه مظنونان خارج کرده، نه‌تنها درباره اختلافاتش با یعقوب چیزی را پنهان نمی‌کرد بلکه تا آنجا که می‌توانست بد و بیراه هم نثار روح مقتول می‌کرد.

گفتگوی 2 مامور پلیس و سعید بدون نتیجه به پایان رسید و کارآگاه و ستوان به این بازجویی پایان دادند تا راهی ناهارخوری شوند، اما همین که پسر جوان از اتاق بیرون رفت، مرد دیگری وارد شد. ستوان او را سریع شناخت؛ صاحب همان فرش‌فروشی‌ای بود که اصغر، کارگر اخراجی مقتول در آنجا کار می‌کرد. ظهوری امیدوار شد، شاید او ناگفته‌هایی دارد یا موضوعی را به خاطر آورده که می‌تواند این معما را حل کند، اما مرد میانسال دنبال کار خودش بود و می‌خواست سندی را که برای آزادی شاگردش گرو گذاشته بود، آزاد کند. کارآگاه به او توضیح داد برای این کار باید به دادسرا برود و کاری از دست آنها ساخته نیست. فرش‌ فروش که خیال می‌کرد اگر بیشتر اصرار کند یا صدایش را کمی بالا ببرد، مشکل زودتر حل می‌شود هر دو راه را امتحان کرد، اما قانون، قانون بود و کاری نمی‌شد کرد، ضمن این که به عقیده سرگرد بعید بود تا قبل از شناسایی قاتل، بازپرس دستور فک وثیقه را صادر کند.

مرد میانسال دلخور و عصبی به طرف حیاط راه افتاد، اما هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که دوباره برگشت و همان جمله‌ای را به زبان آورد که ستوان و رئیس‌ او در عطش شنیدن آن می‌سوختند. او که نمی‌دانست چه سرنخ بزرگی در اختیار دارد از شهاب پرسید: «این پسر که از اتاق شما بیرون آمد، همکارتان بود؟»

جواب منفی کارآگاه برای لحظه‌ای او را به فکر فرو برد و بعد گفت: «من او را قبلا دور و اطراف مغازه‌ام دیده‌ام، چند باری سراغ اصغر آمده بود.»

بازی داشت به آخر می‌رسید، اصغر و سعید همدیگر را می‌شناختند و این موضوع را پنهان کرده بودند. مراوده 2 جوان که دشمن مشترک دارند و اتفاقا آن دشمن هم به طرز مرموزی کشته شده است بیش از حد مشکوک بود. ستوان با اشاره کارآگاه دوان‌دوان به حیاط و از آنجا به خیابان رفت تا شاید سعید را قبل از این که دور شود دوباره به اداره برگرداند. شهاب هم مرد فرش فروش را به یک سرباز تحویل داد تا از او پذیرایی کنند. مرد که کار داشت و مغازه‌اش را به امان خدا رها کرده بود، زبان به اعتراض باز کرد، اما باز هم فایده‌ای نداشت. شهاب با لحنی دوستانه به او پاسخ داد: فعلا شما مهمان ما هستید، خیلی ناراحت می‌شوم اگر بدون پذیرایی بروی. چای، غذا، آب تگری و هر چی بخواهی این سرکار برایت می‌آورد، فقط چند دقیقه در اتاق کناری منتظر باش، خبرت می‌کنم.»

ستوان برگشت، سعید هم همراهش بود. پسر جوان هنوز اعتماد به نفس کاذبش را از دست نداده بود. او نمی‌دانست در همان چند دقیقه غیبتش چه اتفاقی افتاده است. ستوان گفته بود یادش رفته از او امضا بگیرد: «روال اداری است دیگر، کاری‌نمی‌شود کرد. از همان قانون‌های الکی که به هیچ دردی نمی‌خورد.» سعید هم با شنیدن این جمله شانه بالا انداخته و با مامور آگاهی همراه شده بود، همین که او به اتاق پا گذاشت، سرگرد برگ برنده‌اش را رو کرد: «به‌به سعید خان، از اصغر چه خبر»؟

پسر جوان جا خورد، مکثی کرد و پرسید کدام اصغر؟ کارآگاه در همان هنگام که با اشاره ابرو به دستیارش فهماند یک تیم عملیاتی را دنبال جوان کارگر بفرستد، برای سعید توضیح داد منظورش چه کسی است. سعید باز هم روحیه‌اش را از دست نداد.

خیلی وقت است که خبری ازش ندارم، آن موقع که در کله‌پزی کار می‌کرد، گاهی می‌دیدمش اما آن بنده خدا هم به خاطر اخلاق بد ناپدری من از کار بیکار شد. اصلا خیر یعقوب به کسی نمی‌رسید، هر چه بود شر بود.

کارآگاه دیگر کاملا مطمئن شده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه سعید است. برای همین او را هم به یک سرباز سپرد، البته باز هم برای پذیرایی، چون هنوز برای این که عنوان بازداشتی به پسرک بدهد، زود بود. 2 ساعت بعد اصغر دستبند به دست و تحت‌الحفظ به سرگرد تحویل داده شد. شهاب قبل از شروع بازجویی ترجیح داد 2 مظنون را با هم رودررو کند. مواجهه حضوری خیلی وقت‌ها جواب می‌داد.

اصغر وقتی چشمش به پسر ناتنی مقتول افتاد، دست و پایش را گم کرد، اما سعید قافیه را نباخت و به طرف کارگر اخراجی رفت، با او دست داد و روبوسی و احوالپرسی کرد، طوری که انگار مدت‌هاست همدیگر را ندیده‌اند و او بابت رفتار زشت ناپدری‌اش از اصغر خجالت می‌کشد.

سعید اگر بازیگر شده بود چه‌بسا الان در خانه‌اش یک دوجین سیمرغ بلورین داشت، خوب نقش بازی می‌کرد اما اصغر ساده‌تر بود. شهاب برای این که به این دودوزه بازی پایان بدهد، فرش ‌فروش را احضار کرد. سعید اصلا فکر نمی‌کرد کار به اینجا بکشد، اصغر هم در تصورش نمی‌گنجید روزی در این مخمصه گرفتار شود.

کار تمام شده و فقط مانده بود ثبت اعترافات اصغر و سعید. نقشه قتل را پسر ناتنی مقتول طراحی کرده بود تا به همه اختلافاتش با یعقوب پایان بدهد. او با این وعده که یک دانگ از کله‌پزی را به نام اصغر می‌کند، کارگر زودباور را گول زده و اصغر که از مقتول کینه داشت هم برای رسیدن به دستمزد کلان و هم برای خالی کردن عقده خودش قبول کرده بود یعقوب را بکشد. برای همین هم مخفیانه کلید فرش‌ فروشی را برداشته و به سعید داده بود تا از آن یک نمونه یدک بسازد. بعد هم آن را سر جایش گذاشته بود. روز حادثه هم این سعید بود که در مغازه را روی همدستش گشود و بعد هم اصغر کار را تمام کرد و به فرش فروشی برگشت، البته 2 متهم فکر می‌کردند همه این ماجرا را یک تصادف فرض می‌کنند و هیچ وقت دستشان رو نمی‌شود.

سرگرد شهاب بعد از این که بازجویی را تمام کرد، یکراست به اتاق فرمانده رفت تا به او خبر بدهد که باز هم پیروز شده است.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها