با همسرت چطور آشنا شدی؟
از اقوام دورمان است. 8 سال قبل که فارغالتحصیل شدم در یک شرکت کار پیدا کردم و بعد هم با توصیه والدینم به خواستگاری او رفتم.
اما زندگی آن طور که فکر میکردی شیرین نبود.
اتفاقا خیلی شیرین بود. من و هانیه روزهای خوشی را سپری کردیم و همه چیز ایدهآل بود. من روز به روز در کارم پیشرفت میکردم و از طرفی در خانه هم آرامش داشتم.
آرامش قبل از توفان؟
فکرش را هم نمیکردم کار به اینجا بکشد. ما صاحب یک پسر شدیم و زندگیمان شیرینتر و لذتبخشتر از گذشته شد. آن زمان من برای این که بیشتر پیشرفت کنم و به پول زیاد برسم، خیلی تلاش میکردم.
یعنی گرفتار طمع شده بودی؟
اوایل اسمش را طمع نمیگذاشتم و میخواستم زن و بچهام راحتتر زندگی کنند. هانیه هم اعتراضی نداشت. او مجبور بود از صبح تا شب در خانه تنها بماند اما من فکر میکردم متوجه میشود که برای خودش این همه کار میکنم.
ولی لابد او متوجه این موضوع نبود؟
من خیلی زود به جایگاه و مقامی رسیدم که حتی تصورش را هم نمیکردم. زندگیمان از این رو به آن رو شد. فکر میکردم همهچیز خوب پیش میرود تا این که گلایههای هانیه کمکم شروع شد.
هانیه پول بیشتر میخواست یا فکر میکرد از او فاصله گرفتهای؟
میگفت من برای او و پسرمان وقت نمیگذارم. راست میگفت، خیلی کار میکردم و هر شب دیروقت به خانه برمیگشتم اما من استدلال او را نمیفهمیدم و نمیتوانستم به خاطر ماندن در کنار آن دو بیخیال کسب و کارم شوم. فکر میکردم همین که پولدار شدهایم کافی است و باید سعی کنم این ثروت و رفاه را بیشتر کنم. بهانههای هانیه هم برایم معنی نداشت.
واقعا حرفها و گلایههای او بهانه بود؟
من این طور فکر میکردم، به هر حال من و همسرم از هم دور شده بودیم. دیگر خیلی کم و بندرت با هم حرف میزدیم و زبان مشترکمان را از دست داده بودیم. هر دو تنها بودیم و تنها چیزی که ما را به هم متصل میکرد، سقفی بود که شبها زیر آن سرمان را روی بالش میگذاشتیم.
به این میگویند طلاق عاطفی.
تا به حال در این باره چیزی نشنیده بودم.
در واقع در شرایط نه قهر و نه صلح زندگی میکردید اما مسلما این روند ادامه پیدا نکرد، چه شد که مشکلتان حادتر شد؟
یک روز تلفن همراهم را در شرکت جا گذاشتم. از طرفی تلفن خانه هم اشغال بود و هانیه داشت با مادرش صحبت میکرد، چون باید یک تماس ضروری میگرفتم تلفن همراه همسرم را برداشتم اما او ناگهان به من حملهور شد و آن را از دستم قاپید و برخورد تندی کرد. آن موقع حرفی نزدم اما شب درباره دلیل این رفتارش پرسیدم و او گفت مدتی است پسری مزاحمش میشود و میخواهد با او دوست شوم. من فهمیدم هانیه به من خیانت کرده است.
شاید راست میگفت و ماجرا فقط یک مزاحمت بود...
خیلی وقت بود متوجه شده بودم همسرم با تلفن همراه زیاد حرف میزند و پیامک میفرستد. بههرحال آن روز برخورد تندی نکردم و دعوای اصلی مدتی بعد اتفاق افتاد.
ماجرا را تعریف کن.
من خواب بودم و دوست هانیه خانهمان بود. من از اتاق صدای زنم را شنیدم که با جملات محبتآمیز با شخصی صحبت میکرد و حرفهای عاشقانه میزد. بلافاصله به هال دویدم و دیدم یک گوشی تلفن همراه دست هانیه است. او گوشی را سریع به دوستش داد. من عصبانی شدم و یک سیلی به زنم زدم و دوستش را از خانه بیرون کردم. بعد دعوایمان ادامه پیدا کرد. وقتی مطمئن شدم او دوست تلفنی پیدا کرده با چاقو ضربهای به وی زدم.
اینطور شد که سر و کارت به زندان افتاد، یعنی هم همسرت را از دست دادی و هم رفاه و ثروت و موقعیتت را؟
قبول دارم رفتارهایم منطقی نبود. من در جستجوی خوشبختی بودم در حالی که از همان اول آن را داشتم و حرص و طمع باعث شد از آن فاصله بگیرم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم