در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سربازیام تمام شده بود و من شغلی پیدا نمیکردم. توقعم زیاد بود، چون مدرک مهندسی کشاورزی داشتم، ولی اهل این که در رشته خودم کار کنم، نبودم. میگفتم من بروم سر زمین و بیل بزنم؟ از طرفی به شغلهای کوچک و کماهمیت هم قانع نبودم و میخواستم کاری پردرآمد با جایگاه بالا به دست بیاورم، برای همین مدت زیادی خانهنشین شدم. 2 سال همین طور به بطالت گذشت. پدرم از بیکاری من ناراضی بود و مرتب غر میزد. تقصیر خودم بود که نمیتوانستم دستم را جایی بند کنم. خودم هم از این شرایط و وضعیت کلافه شده بودم و به همه دوستانم سپرده بودم اگر کار نان و آبداری سراغ داشتند، خبرم کنند.
بالاخره یکی از دوستانم به نام نیما پیشنهادی کرد که وسوسهکننده بود. او میخواست یک شرکت راه بیندازد و از من میخواست کمکش کنم. وقتی او جزییات کار را شرح داد، فهمیدم قرار نیست در شرکت او کار مهمی انجام شود. درواقع آن شرکت پوششی بود برای انجام یک کلاهبرداری بزرگ. نیما تصمیم گرفته بود به بهانه کاریابی در خارج از کشور و تهیه ویزا و اقامت، سر جوانهایی مثل خودمان را کلاه بگذارد و پول زیادی به جیب بزند. اول قبول نکردم، چون در زندگیام هرگز دست از پا خطا نکرده بودم و حلال و حرام سرم میشد. پدرم آدم معتبر و معتمدی بود و چنین کارهایی در تمام فامیل ما سابقه نداشت. خلاصه این که جواب رد دادم، اما ذهنم درگیر این پیشنهاد بود. این حرف نیما به نظرم درست میآمد که مشتریانمان یک مشت پولدار مرفه هستند که حالا اگر یکی دو میلیون تومانی هم ازشان کم شود، به جایی برنمیخورد.
حدود یک هفته شب و روز به نقشه نیما فکر میکردم. خود او هم هر وقت مرا میدید یا تلفن میزد، بحث را به سمت شرکت قلابیاش میکشید تا مزه دهان مرا بفهمد. او میدانست بهتنهایی از عهده این کار برنمیآید و از طرفی به هیچکس هم مثل من اعتماد نداشت، بالاخره آنقدر در گوشم خواند تا این که قبول کردم با او همدست شوم.
نیما با مدارک جعلی، یک شرکت صوری تاسیس کرد و شروع کردیم به تبلیغات. مشتری زیادی نداشتیم، درواقع طی مدتی که این کار را انجام میدادیم، فقط 13 نفر به تورمان خوردند و ما در کل حدود 35 میلیون تومان گیر آوردیم که 13 میلیون تومانش به من رسید، بعد هم از ترس این که لو نرویم، دفتر را شبانه تخلیه کردیم و مخفی شدیم. من از این که چنین سرمایهای به دست آوردم، خوشحال بودم و به این فکر میکردم بهترینکاری که میتوانم با این پول انجام بدهم چیست؟ هنوز به نتیجه نرسیده بودم که گیر افتادم. قبل از من، نیما را دستگیر کرده بودند. ما همه جنبههای احتیاطی را رعایت کرده بودیم، اما یکی از شاکیان به طور اتفاقی نیما را در خیابان دیده بود و با داد و فریاد او را گرفته بود. بعد هم ماموران سراغ من آمدند. آبروریزی بزرگی راه افتاد. دیگر اعتماد پدر و مادرم را از دست داده بودم .
آنها اوایل که زندان بودم، سراغی از من نمیگرفتند، اما آنقدر تلفن زدم و التماس و خواهش کردم تا نرمتر شدند و پذیرفتند. رفتار من فقط یک اشتباه بزرگ، آن هم از سر خامی و نادانی بود.
3 سال به سختی گذشت و من آزاد شدم. روزی که به خانهمان برگشتم، بخوبی حس کردم دیگر نگاهها و رفتارها و لحن صحبتها فرق میکند. همه 4چشمی مراقب من بودند که مبادا دست از پا خطا کنم. بعد از 2 روز استراحت، پدرم مجبورم کرد با او به مغازهاش بروم. او یک الکتریکی داشت که درآمد آن کفاف زندگیمان را نمیداد. به هر حال با اجبار او در آنجا مشغول به کار شدم. حالا 5 سال از شروع به کارم در مغازه میگذرد و من با چم و خم کار آشنا شدهام. آن اوایل زیاد به حرفهام وارد نبودم و گاهی اوقات خرابکاری میکردم، حتی یکی دو بار نزدیک بود کار دست خودم بدهم. در این 5 سال قناعت کردم و از آن رویاهای طلایی فاصله گرفتم و فکر کردم حق با پدرم است؛ پیشرفت باید از راه درست و پلهپله باشد. این روزها به فکر ازدواج افتادهام و والدینم هم موافق هستند، اما نمیدانم آیا پولی که از آن مغازه کوچک به جیبمان میآید، برای مخارج 2 خانواده کافی است یا نه. پدرم میگوید اگر در انتخاب همسر دقت و کسی را انتخاب کنم که او هم اهل قناعت باشد و با کم و زیاد زندگی بسازد، مشکلی پیش نخواهد آمد، البته همیشه این را هم میگوید که من باید نیمنگاهی به پله بعدی پیشرفت و ترقی داشته باشم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: