در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر رادلف مسیر حرکت خود را عوض کرد و به سمت خیابان سندپری ادامه داد. در راه با ترافیک سنگین صبحگاهی مواجه شد. خیابانها شلوغ و پررفت و آمد بودند.
نیمساعتی طول کشید تا وی به محل جنایت رسید. با رسیدن کمیسر به ویلای شماره 98 جمعیتی که مقابل ویلا تجمع کرده بودند به سمت وی آمدند. عدهای از ماموران پلیس مانع آنها شده و راه را باز کردند تا کمیسر وارد ویلا شود.
یکی از افسران به نام سرگرد جیم میور به سمت کمیسر آمد و هنگامی که وارد محوطه ویلا میشدند وی گزارشی از حادثه رخ دادهشده را به اطلاع کمیسر رساند: ساعت 7/30 از مرکز پلیس به ما اطلاع داده شد که خانم لوسین بیوه معروف بیل جانسون ثروتمند معروف به قتل رسیده است. پسری 17ساله به نامه کری جانسون این خبر را به ما داد.
خانم لوسین زن ثروتمندی است که پس از مرگ شوهرش ثروت زیادی نصیب وی شده و معروفیت او نیز بابت ولخرجیهای بیش از حد اوست. شوهرش بیل جانسون سهامدار یک بانک خصوصی است و چون پس از مرگ وارثی نداشت ثروتش به خانم لوسین رسید. البته این زن یک پسر از همسر دومش دارد که او نیز با مادرش در این ویلا زندگی میکند. بعد از تلفن کری جانسون ما خود را به اینجا رساندیم. با جستجو در ویلا جسد خانم لوسین را در اتاق خوابش پیدا کردیم که ظاهرا با شلیک 5 گلوله به قتل رسیده است.
سرگرد ادامه داد: البته در وهله اول ورود با زور را در ویلا مشاهده نکردیم. پزشکی قانونی میگوید مقتوله احتمالا در ساعت 6 صبح با یک اسلحه کالیبر 38 به قتل رسیده. جای 5 گلوله نیز در بدنش دیده شده. هرچند پزشکی قانونی میگوید جسد ممکن است جابهجا هم شده باشد ولی ما این نظر را بدون دلیل میدانیم.
وقتی صحبتهای سرگرد به پایان رسید کمیسر در وهله اول به بازرسی در ویلا پرداخت. دور ویلا با دیوار بلندی پوشانده شده بود. ارتفاع دیوار به حدی بود که ممکن نبود کسی بتواند از آن عبور کند. کمیسر در حیاط ویلا با سگ نسبتا بزرگی مواجه شد که قلاده به گردن داشت و آرام چمباتمه زده بود. سگ ویلا در لانه خود به نظاره افراد مشغول بود. با دیدن کمیسر سگ حالت حمله گرفت و شروع به پارس کردن نمود. مردجوانی سریع به سگ نزدیک شد و او را آرام کرد.
کمیسر از حیاط پراز گل ویلا عبور کرد و وارد ساختمان اصلی شد. در محوطه سالن بزرگ ویلا وسایل گرانقیمتی به طور منظم چیده شده بودند. اثری از بهم ریختگی دیده نمیشد. با بررسی سالن، کمیسر به طبقه دوم رفت.
در طبقه دوم 4 اتاق خواب واقع شده بود. آخرین اتاق خواب مربوط به لوسین بود و جسد نیز در آنجا افتاده بود. در اتاق باز بود و کمیسر به محض ورود با جسد زن بیچاره در حالی که غرق در خون بود مواجه شد. جسد روی تخت افتاده بود و چشمان لوسین به سقف نگاه میکرد. لباس خواب سفیدش به رنگ خون درآمده بود. کمیسر با بررسی جسد جای 5 گلوله در سینه شکافته او را مشخص نمود. با بررسی جای گلولهها حدس زده شد که شلیک از فاصله نزدیک انجام شده است. شکاف عمیقی نیز در پشت جسد دیده میشد. در مشت گرهکرده جسد قسمتی از ملحفه خونی به چشم میخورد. کمیسر حدس زد که احتمالا زن بیچاره هنگام خواب غافلگیر شده و شلیک پیدرپی گلوله او را به قتل رسانده و اجازه هیچ حرکتی به او نداده است.
در کنار تخت روی میز کوچکی یک لیوان نیمه خالی آب و کتاب رمانی همراه عینک ذرهبینی دیده میشد.
تلویزیون اتاق خواب خاموش بود و کمد چوبی واژگون شده و محتویات آن روی زمین پخش شده بود. البته تنها اتاق خواب لوسین بود که وضع آشفتهای داشت. در بقیه مناطق ساختمان وضع مرتب بود.
کمیسر با بررسی جای گلولهها متوجه شد اسلحهای که از آن استفاده شده از نوع کالیبر 38 است.
کمیسر دنبال پسر مقتوله فرستاد. آدامز با سر و وضعی آشفته وارد اتاق شد. کمیسر از وی خواست تا صحبت کند. آدامز گفت: من شب قبل منزل دوستم ادوارد که در منطقه آکسر است مهمان بودم. شب را هم همان جا استراحت کردم و 7 صبح از خانه دوستم زدم بیرون و 15 دقیقه بعد به منزلمان رسیدم.
وی ادامه داد: زمانی که وارد خانه شدم در ویلا باز بود، خیلی تعجب کردم. مادرم هیچوقت در را باز نمیگذاشت. در ضمن ماریا مستخدمه ما نیز خانه نبود. به مرخصی رفته بود. با دیدن جسد مادرم وحشت کردم. اول مادرم را صدا زدم اما پاسخی نشنیدم. گفتم شاید حمام است ولی آنجا نبود، وارد اتاق خواب که شدم جسد او را دیدم که غرق در خون بود. مادر بیچارهام به قتل رسیده بود.
کمیسر از آدامز پرسید: آخرین بار کی با مادرت تماس داشتی؟
آدامز جواب داد: ساعت 11 شب بود. با او تماس گرفتم و اطلاع دادم که شب نمیآیم و بهخانه دوستم میروم. مادرم اصرار کرد که برگردم خانه ولی من اجازه خواستم که شب در خانه دوستم بمانم. آخرش موافقت کرد اما ای کاش پیش مادرم میماندم . اگر خانه بودم شاید او الان زنده بود.
کمیسر پرسید: منزل دوستت تا خانه شما چقدر فاصله دارد؟
آدامز با تردید پاسخ داد: حدود 90 تا 100 کیلومتر.
کمیسر پس از بازجویی از آدامز به سراغ همسایهها رفت و به تحقیق خود ادامه داد. هیچکدام از همسایهها چیزی نشنیده بودند، حتی سگ ویلا نیز پارس نکرده بود. این امر نشان میداد که قاتل از اسلحه مجهز به صدا خفهکن استفاده کرده و از طرفی از افراد آشنا بوده که سگ ویلا پارس نکرده است.
کمیسر بعد از تحقیقات از همسایهها به سراغ رالف همسر سابق مقتوله رفت و از وی بازجویی نمود. رالف از طریق آدامز از خبر قتل لوسین باخبر شده بود، وی به کمیسر گفت:
من و لوسین همدیگر را دوست داشتیم اما پای بیل جانسون وسط آمد. بیل برای کارهای اداری و بانکی به خانهام میآمد اما بعد از چندی متوجه شدم که لوسین را فریب داده است. لوسین هم کمکم فاصلهاش از من زیاد شد و کار به طلاق کشیده شد. بعد از چندی شنیدم که با بیل ازدواج کرده است. آدامز آن موقع 12ساله بود. از آدامز مراقبت کردم تا این که بیل فوت کرد و لوسین آمد آدامز را با خود برد. لوسین معتقد بود اگر آدامز پیش او باشد صاحب تمام دارایی او خواهد شد.
رالف ادامه داد: چندی پیش لوسین آمد پیش من و گفت میخواهد در شرکتهای زنجیرهای من سرمایهگذاری کند. چند باری باهم صحبت کردیم. زیاد موافق این کار نبودم اما وقتی خیلی اصرار کرد قبول کردم. آخرش به توافق رسیدیم و قرارداد را امضا کردیم.
رالف افزود: دیروز پسرم آدامز را به خانه دوستش رساندم و بعد یک جلسه کاری با لوسین داشتم. دیگر خبری از او نداشتم تا این که ساعت 6/30 صبح آدامز تماس گرفت و خبر داد که لوسین به قتل رسیده است. بلافاصله حرکت کردم و خودم را به اینجا رساندم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از جوانی به نام جوزف پرداخت. جوزف پسر مقتوله از همسر اولش بود. او نیز هراسناک و در حالی که صدایش میلرزید به کمیسر گفت: من مادرم را دوست داشتم. شاید گاهی اذیتش میکردم اما هرگز دلم نمیخواست اتفاقی برایش بیفتد. وقتی چند دقیقه پیش از طریق همسایهها متوجه ماجرا شدم انگار دنیا بر سرم خراب شد. مادرم تنها حامی من بود و با مرگ او تنها شدم.
جوزف ادامه داد: در یک شرکت تبلیغاتی کار میکنم و حقوقم هم بد نیست، اما گاهی که بیپول میشدم سراغ مادرم میآمدم و پول میگرفتم، مادرم هم با رغبت پول به من میداد.
جوزف در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی مادرت را دیدی جواب داد:
دقیقا 12 روز پیش بود. بعد هم به مسافرت کاری رفتم. آن روز که او را دیدم خیلی نصیحتم کرد و قول داد بزودی کار خوبی برایم روبراه میکند. او در یک شرکت سرمایهگذاری کرده و از آقای رالف قول گرفته بود که مرا نیز در این کار شریک کند. من هم قسم خوردم که پسر سربه راهی باشم، بخصوص این که درصدد ازدواج با دختر دلخواهم بودم. دیشب هم از مسافرت برگشتم و تمام شب با نامزدم بودم. صبح از طریق همسایهها متوجه قتل مادرم شدم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد. آن گاه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمسیر حداقل 2 دلیل داشت.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: