عروسک

کد خبر: ۳۴۴۱۹۱

یعنی اصلا نباید در این سن و سال کار می‌کرد، ولی خب چاره‌ای نداشت.صبح خیلی زود راه افتاده بود تا شب زودتر به خانه برسد. خانه‌اش آنقدر دور بود که گویی در شهر دیگری زندگی می کرد .آخر امشب قرار بود دختر و نوه کوچکش از روستایشان به منزل آنها بیایند و چند روزی را مهمانشان باشند.

همین جور که در فکر خرید برای خانه بود و به فکر دیدن نوه‌اش، کیسه بزرگ را روی دوشش جابه‌جا کرد. این کوچه‌ها سرپایینی بودند و کمتر فشار و سنگینی را حس می‌کرد.

به سمت کیسه‌های آشغال رفت و یکی یکی داخل زباله‌ها را گشت و چیزهایی را که به درد بخور بودند، داخل کیسه‌اش انداخت.

در میان آشغال‌ها چشمش به یک کیسه افتاد که در آن به جای زباله لباس‌های کهنه بود. ناگهان لای لباس‌های کهنه نگاهش به یک عروسک نسبتا نو افتاد.چقدر خوشحال شد.

عروسک را برداشت و لباس‌های کهنه را هم زیرو رو کرد.

عروسک را برای نوه‌اش کنار گذاشت. چقدر خوب شد، حالا می‌توانست لااقل نوه‌اش را شاد کند.

تمام روز را با همین فکر و با شعف خاصی به شب رساند.

وقتی تمام کیسه‌اش پر شد از وسایل ریز و درشت، به سمت اتوبان حرکت کرد. ماشین‌ها از کنارش با بی‌تفاوتی رد می‌شدن، قدش هم خمیده شده بود.

آخر هر کسی به او نگاه می‌کرد با این کیسه و این سر و وضع کثیف فقط ترجیح می‌داد از کنارش رد شود و سوارش نکند.

بالاخره بعد از کلی وقت، یک وانت برایش ایستاد. کیسه‌اش را انداخت پشت ماشین و به آن لم داد. در گرگ و میش هوا به این فکر بود که الان نوه‌اش حتما خواب است. عروسک هم گوشه‌ای روی کیسه‌اش افتاده بود...‌

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها