بچه‌های ناهید

کد خبر: ۳۴۴۱۸۳

می‌روم سراغ کتابخانه تا چیزی بردارم برای خواندن؛ این مواقع برای خواندن بهتر است؛ حداقل من این‌گونه‌ام؛ وقتی سکوت می‌دود توی خانه، وقتی پهن می‌شود روی زمین و فضا‌ و همه گوشه‌ها را پر می‌کند، هنگامی که چراغ‌هایی خاموش می‌شوند و صدای تلویزیون را نمی‌شنوم، آن موقع من آرام‌تر می‌شوم.

حالا دیگران خوابیده‌اند؛ من مانده‌ام با خودم با یک کتابخانه که دلت می‌خواهد می‌توانستی همه را تا صبح بخوانی، فردا می‌توانستی از نو پر کنی کتابخانه را، اما مانند همه کارهای دیگر این دنیا، کتابخوانی هم از قانون آسیاب به نوبت تبعیت می‌کند.

کتابی برمی‌دارم و می‌نشینم؛ یک صفحه‌ای بیش‌تر نخوانده‌ام که صداهای دیگر می‌شنوم صداهایی که این سکوت دلنشین را می‌شکنند. خوب که گوش می‌دهم، صدای کولر است و یخچال؛ گویا با هم مسابقه گذاشته‌اند. یخچال مانند پیرمردهای غرغرو، غرغر می‌کند و کولر با آن‌که تازه تعمیر شده مانند پیری لنگ، صدای لنگ زدنش را توی سرم می‌کوبد و می‌چرخد. مدت‌هاست که این لنگیدنش را به رخم می‌کشد یک وقت‌هایی فکر می‌کردم پمپش خراب شده و آب را نمی‌رساند، اما دیدم نه، آب هم می‌رسد اما این زهوار در رفته دیگر زورش به این هوا نمی‌رسد.

حالا مانند خر و پفی بلند، این یکی صدا می‌کند و آن یکی پاسخش می‌دهد.

حواسم را از آن دو می‌گیرم. کتاب روی پایم بازمانده؛ روی همان صفحه اول. صفحه اول یک داستان علمی ـ تخیلی.

بچه‌هایی که در سیاره ناهید زندگی می‌کنند 9 ساله هستند و 9 سال است که آن‌جا هستند. حالا هم
7 سال است که در آن سیاره باران می‌بارد؛ بی‌درنگ و بی‌وقفه.

بچه‌ها 2 ساله بوده‌اند که برای آخرین بار خورشید درآمده و درخشیده است. پس هیچ ‌کدام‌شان به یاد ندارند این دایره زرد بزرگ گرم را.

جز یکی‌شان که تازه به ناهید آمده است. او خورشید را به خاطر دارد، اما هر چه می‌گوید، بچه‌ها نمی‌پذیرند. از او دور می‌شوند؛ او را در جمع خود نمی‌پذیرند. تا این که روزی دوباره خورشید روی نشان می‌دهد. دانشمندان می‌گویند تنها 2 ساعت خورشید در آسمان است. فقط 2 ساعت آسمان طوسی رنگ، آبی می‌شود و می‌توان گرما را روی تن خود احساس کرد.

آن 2 ساعت، شادی همه جا را می‌گیرد. خنده بچه‌ها به آسمان آبی می‌رود، می‌دوند، زیر آفتاب، سر بلند می‌کنند، گرما را می‌بلعند و روی علف‌هایی که قدری گرم شده‌اند، می‌غلتند و...

کتاب را می‌بندم. دو پیر غرغرو و لنگ، همچنان می‌نالند. بلند می‌شوم. دستم را روی شیشه پنجره می‌گذارم، هنوز هم گرم است، اما حالا این گرما برایم مفهومی دیگر دارد؛ آنقدرها هم دلزده‌ام نمی‌کند. از دستش ناراحت نیستم و عصبانی‌ام نمی‌کند.

به یاد بچه‌های ناهید هستم هنوز، که چگونه آن گرمای 2 ساعته را لذت می‌بردند؛ چگونه زندگی می‌کردندش؛ چگونه شاد بودند با آن گرما که دلنشین بود و زیبا.

نمی‌خواهم معلم اخلاق شوم و کسی را پند دهم، اما یادم آمد که ما آدم‌ها اغلب قدر داشته‌های‌مان را نمی‌دانیم.ما در روابط اجتماعی و خانوادگی هم چنین رفتار می‌کنیم؛ داشته‌هایمان عادی می‌شوند و به آنچه می‌پنداریم دیگران دارند با حسرت می‌نگریم و در آرزوی داشتنش هستیم.

ما در خانه خود هم یا اغلب، داشته‌های‌مان را نمی‌بینیم یا خیلی کمرنگ در نظرمان می‌آیند و همان‌ها را در جای دیگر بسیار پررنگ و زیبا می‌بینیم.

اینها، همین گرمای تابستان و سرمای زمستان، همین داشتن‌ها و نداشتن‌ها، همین... قاچ‌های زندگی ما هستند.

قاچ‌هایی که روزی هستند و روزی نیستند؛ چه خوب است اگر یاد بگیریم وقتی با ما هستند، قدر بدانیمشان و آنها را همان‌گونه که هستند ببینیم؛ اگر رنگی هستند رنگی، اگر کم‌رنگ هستند، کم‌رنگ و اگر...

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها