گنجشک و نان

کد خبر: ۳۴۲۷۵۴

در آن روز گنجشک‌ها بعد از این‌که روی درخت دور هم جمع شدند و با هم صحبت می‌کردند که به کدام طرف پرواز کنند، همهمه‌ای به راه افتاد. هر یک از گنجشک‌ها جایی را پیشنهاد می‌کرد. بعضی‌ها نانوایی و رستوران را پیشنهاد می‌کردند و بعضی‌ها هم می‌گفتند به پشت‌بام خانه‌ها بروند. بنابراین تصمیم گرفتند که به چند گروه تقسیم شوند و به جاهای مختلف پرواز کنند و هرکس که غذایی پیدا کرد، بقیه را هم خبر کند.

گنجشک کوچولوی داستان ما از دوستانش جدا شد و به سمت جنگل رفت. ولی هرجا را نگاه کرد هیچ دانه یا خرده‌نانی پیدا نکرد. بنابراین رفت وسط جنگل. در آنجا کلبه‌ای بود که مدت‌ها کسی در آن زندگی نمی‌کرد و تمام سطح کلبه پوشیده شده بود از برف، ولی گنجشک کوچولو دید که از دودکش آن خانه دودی بیرون می‌آید و به طرف دود رفت و روی شیروانی لابه‌لای برف‌ها نشست. از پنجره داخل کلبه را نگاه کرد و دید خانواده‌ای در آن زندگی می‌کنند. پر کشید و رفت لبه پنجره کلبه نشست و داخل را نگاه کرد. چند تا بچه در حال خوردن تکه‌های نان بودند. یکی از آنها تا گنجشک کوچولوی گرسنه را دید یک تکه از نانش را برد و لب پنجره گذاشت برای گنجشک کوچولو.  بقیه بچه‌ها هم یک تکه از نانشان را برای گنجشک گذاشتند.

گنجشک کوچولو که خیلی خوشحال شده بود، پرواز کرد تا دوستانش را صدا کند، ولی بعد پشیمان شد و گفت: این غذا‌ها را من خودم پیدا کردم، خودم هم باید بخورم و بعد دوباره برگشت.

چند روز گذشت و گنجشک به خانه و پیش دوستانش برنگشت، ولی دوستانش هر روز و هر شب نگران حالش بودند. در یکی از این روزها که تنهایی مشغول خوردن غذا بود، ناگهان گربه بزرگی ناغافل پرید به سمت او، ولی نتوانست او را بگیرد، فقط بدنش زخمی شد و در گوشه‌ای افتاد. بعد از چند روز که زخمش بهتر شد، رفت پیش دوستانش و دید که خیلی گرسنه مانده‌اند و از کاری که کرده بود خیلی پشیمان و ناراحت شد و موضوع را برای آنها تعریف کرد.

یکی از پیرترین و عاقل‌ترین گنجشک‌ها گفت: اگر ما با هم بودیم هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد و آن گربه بدجنس جرات نمی‌کرد به تو حمله کند. ولی خب به خیر گذشت.‌ یادت باشد‌ دیگر از ما جدا نشوی و سعی کنیم همیشه در غم و شادی با همدیگر شریک باشیم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها