در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قصه این دلتنگیها، قرنهاست جان و دل همه را در وجود تو ای بزرگ ماندنی، هوایی کرده است.
تصویری از تو ندارم. میدانم زیبایی. آنقدر زیبا که «یوسف» تو را ببیند، دستانش را خواهد برید! حسی دارم که میدانم تو را دارم. باور دارم، یقین دارم که هستی.
این جاده بیانتهای پایانناپذیر، پایانش دست توست. پایانش بده؛ پایانی خوش و دلپذیر، شیرین و گوارا.
ردپای تو را میبینم. همه جا، در شبهای دلتنگی، در زلال اشکهایی که غروب جمعهها، ناگهان سرازیر میشود بیاختیار، چشمهایم به یاد تو میافتند. اگر این چشمها را نداشتم که اشک بریزد، چه میکردم؟ چگونه سرگشتگی و حیرانی خود را نشانت میدادم. چگونه خود را خالی میکردم از دوری تو؟ اسیر عشق توام. زخم عشق تو در جان من است و این زخم را از جان شیرینتر دارم. مبتلای توام. مبتلای عشق تو. عشقی که هیچ هماوردی ندارد. این عشق را از من مگیر. این عشق را با ظهورت و در انتظار آمدنت حلاوتی بیفزا. در این دنیا که خود میبینی چگونه است، تنها انتظار تو آرام جان است.
هر شب در رویای خود، شمعی به عشق تو روشن میکنم، به آرزوی روزی که خورشید وجودت، وجود همه را روشن کند و گرما بخشد. خورشید، داغدار سردی آدمهاست. خورشید تنها نیست. ما تنهاییم. به سراغش برویم. پیدایش کنیم. در جستجوی او به همه جا سر بزنیم. دوری او نزدیکترین چیز به ماست. پیدایش کنیم تا رها شویم. این گمگشتگی آغازی است برای یافتن عشق او و آن گاه که یافتیمش، طوافش کنیم همچون زمین به دور خورشید. لطیف عالم، این حال و احوال را از ما مگیر.
شب «لیلهالرغائب»، شب آرزوهای قشنگ، آرزویم ظهور جلوه آقا بود. از آن شب قشنگ، تا روز زیبای میلادت صبر کردم و در این روز از تو میخواهم این سرگشتگی، پریشانی، حیرانی و دلباختگی را از ما بپذیری.
تولدت مبارک مولا جان. ناز قدمهایت.
محمد صفری / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: