پس ازدرد، پس ازداغ ، پس اززخم

«هر چند دقیقه یک آمبولانس مجروحان زلزله را می آورد.» این جمله را نگهبان اورژانس بیمارستان سینا می گوید. هنوز حرفش تمام نشده است که صدای آمبولانس می آید و چند نفر با برانکارد و پتو می دوند توی حیاط و چند مجروح را
کد خبر: ۳۴۲۵۳
از داخل آمبولانس بیرون می آورند.
اینها که روی برانکاردند. آنها که ازدم در اورژانس روی تخت می بینیمشان ، آنها که از اورژانس به بخشها منتقل می شوند و از جلوی چشمهای ما عبور داده می شوند چقدر همه پر هستند به همند.
همه پراند از درد و داغ و زخم و خونهایی که خشکیده روی سر و صورتشان.
آزاده قنبری پور، زن جوانی که خوابیده روی تخت و به پایش وزنه آویزان کرده انداز درد ناله می کند. آزاده یک میله سرم مشترک با همسرش رضا دارد که روی صندلی کنار او نشسته است و صورتش زخمی است و شقایق 3 ساله شان با میله های تخت مادر بازی می کند.
چقدر دلم پر از شادی می شود وقتی آزاده می گوید همه خانواده شان همین 3 نفر هستند و همگی زنده مانده اند هر چند خانه شان ویران شده است و همه اثاثیه شان رفته است زیر آوار و هر چند خودشان نزدیک به یک ساعت زیر آوار بوده اند تا نجات پیدا کرده اند، اما چه خوب است که آزاده و رضا و شقایق در کنار هم هستند حتی اگر چسبیده به میله های بیمارستان با یک میله سرم مشترک.
آزاده می گوید: موقعی که زلزله آمد، من و رضا بیدار بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم.
3 شب پشت سر هم زلزله خفیف داشتیم و خوابمان نمی برد؛ اما هیچ کس به ما نگفت که شهر را ترک کنیم و برویم جای دیگر.
هیچ کس به ما نگفته بود موقع زلزله چکار کنیم. زلزله چهارم که آمد، سقف ریخت روی سرمان. بعد هم همسایه مان پیدایمان کرد و نجاتمان داد.
منصوره ، کلاس دوم راهنمایی است. انگشتش شکسته است و خیلی درد دارد. منصوره می گوید: دو سه روز بود زلزله می آمد.
مامانم گفت شب توی حیاط بخوابیم. هر کداممان سه چهار تا پتو انداختیم رویمان خوابیدیم توی حیاط. خیلی هم لباس پوشیده بودیم. زلزله که آمد همه خانه مان خراب شد.
دیوارها کنده شدند. در حیاط کنده شد. همه ما زخمی شدیم. اما دایی ام و بچه هایش مردند.

DSC3

خیلی آوار ریخته بود روی سرشان. خانه روی سرشان خراب شده بود. توی اتاق منصوره ، فاطمه دهقان 3 ساله ، روی تخت خوابیده است و نیمه خواب است.
مادر فاطمه توی اتاق عمل است. فاطمه در خواب انگشت شتش را می مکد کسی روی میز جلوی تخت او یک بسته پفک گذاشته است و فاطمه با چشمهای نیمه باز خوابیده است.
نگاهم به النگوهای ظریف و کوچک توی دستش می افتد که خمیده شده اند.
مجتبی صباغی در خواب بود که زلزله آمد و تا خواست تکان بخورد، برق قطع شد و سقف آمد پایین.
مجتبی می گوید: دستم را گرفتم روی سرم و ساعت هشت و نه صبح بود که پیدایم کردند. مادرم کنار خودم خوابیده بود، نفس کم آورد و مرد.
برادرم رفته بود اتاق دیگر نماز بخواند. صبح هر چه گشتیم پیدایش نکردیم. زیر آوارها مانده است.
صدای ضعیف و بغض آلودی را می شنوم: سرمم خالی شده است.
این صدای سعید 9 ساله است می روم دنبال پرستار که بیاید سرمش را عوض کند. روی تخت کناری سعید، مادرش خوابیده است. کمر مادر سعید شکسته است و حالا به خاطر داروی آرامبخش که گرفته ، خواب است.
سعید گریه می کند و می گوید خواهر و برادرم مرده اند. عالیه یک سال و نیمه و غلام 10 ساله بود. من لای رختخواب بودم ، زنده ماندم.
بابام هم ارگ جدید بود و زنده است. سعید نمی داند مانور زلزله یعنی چه. هیچ کس در مدرسه آنها مانور زلزله را اجرا نکرده است.
سعید با چشمهای نگران به مادرش نگاه می کند. چقدر سخت است در یک قدمی مادری باشی که 2 فرزندش را از دست داده است هر چند داروی ها آرامبخش موقتا او را خوابانده باشد و تو صدای ناله هایش را از اعماق دلش نشنوی.
مهناز دهقانی فر و خانواده اش توی خانه نوساز زندگی می کرده اند: «نصفی نوساز بود، نصفی خشتی».
ما توی قسمت نوساز خوابیده بودیم ، اما زلزله که آمد، همه خانه آمد پایین ، چه خشتی چه آهنی. آهن آمد روی کمرم ، کمرم شکسته است.

DSC2

مرضیه خواهر مهناز کنار او روی صندلی نشسته است و با تلفن همراهش صحبت می کند و اشک می ریزد گوشی تلفن را که می دهد دست مهناز، به آرامی برایمان می گوید: تا اینجا خبر دارم 30 نفر از فامیلمان مرده اند.
دختر خاله ، خاله ام و انگار دلش نمی آید که بگوید و بالاخره می گوید برادرم و بلند بلند گریه می کند.
مرضیه می گوید: هیچ کس به ما نگفت شهر را خالی کنیم ؛ با این که چند شب بود زلزله می آمد.
شب سوم 4 بار زمین تکان خورد. با تکان آخر خانه مان خراب شد. همه جا آتش گرفت. بخاری پرت شد. همه سوختند.
آپارتمان های نوساز هم خراب شد. مرضیه گریه می کند و می گوید: خدا کند مهناز قطع نخاع نشده باشد.
این جا بیمارستان سیناست. بیمارستانی که همیشه با بیماران حادثه ای روبه رو بوده است ، اما شاید در این یکی دو روزه ، تلخ ترین ساعتها را سپری کرده است.
هر لحظه چند مجروح وارد بخش ها می شوند. مجروحانی که نه فقط پر از زخم و درد که پر از داغ و تنهایی اند. بهت زده و سرشار از اندوه عزیزانی که در شهری که دیگر نیست جا مانده اند و هنوز فرصت نکرده اند دفنشان کنند و حسرت خداحافظی آخر بر دلهایشان سنگینی می کند.
اینجا تهران است. شهری با بسیار کیلومتر فاصله از بم. شهری که نه خشتی است ، نه زلزله زده ؛ اما در برابر زلزله ایمن نیست و مردمش نمی دانند چند مارش عزای دیگر، چند پیام تسلیت و ابراز همدردی دیگر، چند فاجعه و عزای عمومی دیگر، چند زلزله و چند ریشتر دیگر به ویرانی شهرشان باقی است.

فائزه جمالی عالم
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها